به بهانه یک عکس

ترم دوم معماری بودیم و کلاس تاریخ هنر. رسیده بودیم به دوره رنسانس. ویدئو پروجکشن نبود آن موقع. اسلاید را می انداختیم روی دیوار. استاد یکی را نشانده بود پشت دستگاه، توضیحاتش که تمام می شد اسلاید بعدی را نشان می داد ... 

رسید به میکل آنژ. میدان کاپیتول و مجسمه موسی و نقاشی رستاخیز. بعد شاهکار میکل آنژ؛ داوود؛ تمام قد ایستاد روی دیوار. استادمان انگار که در فضاست، غرق شده بود و در یک حالت خلسه کلاس را پیش می برد. ما حظ می بردیم؟ حاشا و کلا. ما هول شده بودیم، خجالت کشیده بودیم، کلاس که تاریک بود، اما قرمز هم شده بودیم لابد، هول و تکان را در هوای کلاس حس می کردی. مسئول اسلاید دکمه ای را زد و عکس بعدی. استاد انگار یک هو سقوط کرد بر زمین، نشئه از سرش پرید، تشر زد که : "چرا رد کردی؟ حرفم تمام نشده بود که." دوباره داوود برگشت روی دیوار. آن روز کلاس به هر جان کندنی بود تمام شد ...

چند سال بعدش ترم آخر بودیم و مبانی نظری معماری و همان استاد نازنین. دوباره اسلایدها و بحث ها و آن حالت خلسه وار استاد. چیزی در ما تغییر کرده بود اما. ما حظ بصری را یاد گرفته بودیم. ما فهمیده بودیم زیبایی و هنر دیدنی است و ستودنی ... چشمها را باید نوازش داد، همانطور که تن را و گوش را و روح را و این مثل راه رفتن روی لبه تیغ است که نیافتی به ابتذال و نلغزی در مالوف ...   

جلسه آخر کلاس یادم است درباره هنر مدرن صحبت می کردیم و رسیده بودیم به عکسهای سیندی شرمن. عکسها می آمدند و می رفتند و استاد دست ما را گرفته بود و پرتمان کرده بود به آسمان. بعد یک هو ساکت شد. بی مقدمه پرسید : "می توانید مشترکات مذاهب بدوی را نام ببرید؟" کسی گفت : "شی مقدس." آن دیگری گفت : "توتم پرستی." کسی دیگر : "قربانی کردن" . "سحر و جادو" . "تابو" ... تکرار کرد : "تابو . شکستنی است ولی." ما گیج و منگ نگاهش می کردیم. گفت : "درس آخر. هیچوقت به هنجارها عادت نکنید. روح باید بلرزد. شوق درک زیباییها را از روحتان نگیرید" ...

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مستانه

زیبایی و عشق و طبیعت رو باید نفس کشید باید با تک تک سلولهای تن لمسشون کرد بعد میشه گفت هنوز زنده ام...

‌ک‌اریز

هیچوقت به هنجارها عادت نکنید. روح باید بلرزد.

نازبانو

و فکرش رو بکن که چقدر راحت میشه با عدتهای توی یک جامعه آدمها رو روی انگشت چرخوند

حسین

جنس کلمات شما ساده و صمیمیه ... من نوشته هاتون رو دوس دارم

زندان

سلام

علی

ديگر پيامي از تو مرا نارد اين ابرهاي تيرة توفانزا زين پس به زخم كهنه نمك پاشد مهتاب سرد و زمزمة دريا. #شاملو

سفیدبرفی

شوق رو از خودمون نگیریم...حتا اگر داشتنش رو برامون محال کردند.....

آیت اللهی

سلام به بزرگ هنرمند هنردوست هنرپرور فقط دو هفته در پاریس دانشجوی دکتری شهرسازی بودم . در آنجا می بایست از همان روز اوًل موضوع تز دکترا و استاد مدیر تزتان مشخص باشد ؛ و براي خارجياني چون من بايد استادي باشد كه با محل تحقيقشان آشنا باشد . براي ايراني ها فقط پروفسور شالين مشهور ( و صيهونيست ) كه به ايران شاهنشاهي دعوت شده بودو در اينجا فعاليت هايي داشت مي توانست مدير تز شود . هفته دوم به كلاس آمد و ضمن حرفهايش گفت نوشته حجيمي در باره تاريخ هنر دارم ، بالاتر از اين هم مي شود ؟ و مكثي كرد . من گقتم : بله استاد ، تاريخ بي هنري ! دانشجويان خنديدند و ... حاضر نشد مدير تز من بشود . با يك شوخي ، تمام !. البته اصل قضيه چيز ديگري بود ... و به خصوص كه نام خانوادگي من آيت اللهي بود ...

رخی

ولی به شرط اینکه عکس واقعا قشنگ باشه حس خوبی بت بده حتی اگه کاملا برهنه باشه نه اینکه این حسُ بت بده که طرف فقط خواسته لخت شه.

گلچهره

نسیم خب نگیر دیگه یه کم از بعضی نسیمای دیگه یاد بگیر [چشمک] در کل که حرف حق زده استاد و شاگردشم الحق که خوب بیانش کرده