شعر خوانی ها

انگار که از این دنیا چیزی کم است

تو که در کنارم نیستی ،

برف که برای خود نم نم می بارد ، می بارد

و کهکشان شیریِ مورچه ها را می سازد ،

برگ

که تگرگ زمان را تاب می آورد

و سرفه کنان روی شاخه ی خود پیر می شود ،

اما چیزی کم است

تو که در کنارم نیستی .

 

اگر تو زاده نمی شدی

هر روز عصر

مردم که به خانه های شان باز می گشتند

می ایستادند

یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند

و شگفت زده می پرسیدند

" برف ، بچه ها ، کار ، جاده ها ، ...

اما انگار

یک چیزی کم است " .

و پریشان

به خانه قدم می نهادند .

 

شمس لنگرودی – ملاح خیابان ها

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
candle

میدونی نسیم ! آدم عاشق هم که نباشه ، بیاد یکی از پست هات رو بخونه ، مجنون میشه ...

سفیدبرفی

تو که در کنارم نیستی...هیچ هجمه ی دیگری را حس نمیکنم...وقتی تو کنارم نیستی.......

آتی

سلام خوشحالم که باعث شدیداینجاروپیداکنم .[گل]

گیتی

وای نسیم جان خیلی قشنگه دستت دردنکنه

گیتی

وای نسیم جان خیلی قشنگه دستت دردنکنه

گیتی

وای نسیم جان خیلی قشنگه دستت دردنکنه

علی

همه چیز سر خود شده اند. برف برای خودش می بارد، باران به ناودان ها اعتنا نمی کند. باد حتی چترها را تکان نمی دهد. جناب مرده شور، این مرده ها آدم بشو نیستند. روزنامه ات را برای کسی دیگر بخوان.

علیرضا

وقتی که تو نیستی ... من نه درختم و نه گل مشت گل ، چون دیوار ! ايستاده بي جان چون كه تو عمر مني ...