ماجراهای من و پرسفون

کلاسهای شنبه از وقتی موضوعش شده ایزد بانوان حالم را بد می کند. از صبحش تب می کنم، گر می گیرم. نمی روم که، خودم را می کشانم تا کلاس. دیروز حالت مادری را داشتم که دست بچه سرتقش را گرفته می کشاند و او خودش را به مریضی زده، جیغ و گریه راه انداخته، حالا سفت سرجایش ایستاده که نمی آیم. تمام وزنم در سرم بود انگار، قدم از قدم نمی توانستم بردارم. بهش گفتم بمیری هم می برمت، پس آدم باش. بغض داشت وقتی رسید به کلاس. بغضش بیشتر شد وقتی شنید داری برای تامین امنیت جان می کنی، کار تو نیست، رها کن کسی بیاید تامینش کند. می گویم گشتم نبود، نیست. کلاس می خندد، اما درد است که در من می پیچد از این حس رهاشدگی. از این نیست ای که هر روز دارد تلختر و بزرگتر می شود برایم. آنقدر که وقتی آخر کلاس الی می گوید خوب راست می گوید، یک مدت کار نکن، سرش داد می کشم که همه تان فقط می گویید این کار را نکن، هیچ کدامتان نمی گویید چه کار کنم. و کلا هم می دانم که دارم چرند می بافم، این خودمم که باید کاری کنم، حسم اما مثل فضانوردی است که همینطور معلق است و نمی داند آخر این سیاهی چیست و نمی داند اصلا آخر دارد و هیچ کس هم پیدا نمی شود دستش را بگیرد، پایش را بگذارد روی زمین سفت ...

یادم باشد دفعه بعد بروم الی را سفت بغل کنم. یادم باشد خودم را هم سفت بغل کنم. طفلک از این خالی بودن پشتم خیلی می ترسد. خیلی ...

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرناز

خوب من به عنوان گل پرسفون باید عرض کنم که این کلمات چقدر برای من هم اشناست..راستش را بخواهی نسیم باورش برایمان سخت است برای همه سخت است که یعنی چه؟ یعنی زن کا رنکند؟ نمی فهمیم که زن نباید امنیت بسازد وگر نه چرا کار نکند! باور نداریم قوانین جهان هستی را.آنقدر که پدرجان من صبح در ماشین به من میگوید تو هم که یه چیزهایی شنیدی کی گفته این قانونه اما زن که باشی می فهمی ..زن که باشی و زنانگیت را به پول بفروشی می فهمی...البته این روزها مردهایمان زنانگی را بیشتر تجربه می کنند و زنهامان مردانگی را. نسیم جانم الی هیچوقت هیچ چیزی را به دل نگرفته ...الی تو را میفهمد اما فکر میکنم از من و تو راحت تر باور میکند... پرسفون نیروی بزرگی دارد از بی نیرویی...باور کن...حواست نباشد ..کرکره مغازه ات برای همیشه پایینم یآید اما وقتی که بدانیش می شوی بانو می شوی بوی خوش زن..که تو هستی..ما خسته ایستادن در موزاییک هایی هستیم که به اشتباه در ان ایستاده ایم... یک بار هم گفته بودم قبلن ما حتی در همزمانی جنگجویی مردانمان را ازشان گرفتیم وآانها دامنهای بلند زیبا و گرمای اجاق خانه و عشق و درایت های زنانه مان را از ما..

فرناز

حالا بگذار بیایند به من و تو بگویند اممل که عشق زن بودن داریم و بوی غذای پیچیده شده در خانه داریم و مردهامان به وجود زنهایشان که کار میکنند و هزینه اجاره بهای منزل را می پردازند افتخار کنند... بانو بیا برای خودمان کاری کنیم!

هدیه

کلاس های شنبه ات رو کجا می ری؟

هدیه

حالا بین خودمون بمونه دخترا! من از جلسه ی آفردویت و دیمیتر بیشتر از همه چی می ترسم.

هدیه

و از اونجایی که حیفه همه رو توی یه کامنت بزنم!!! اشاره ای هم به این دارم که سر کلاس آتنا داشتم از حال می رفتم انقدر که حالم بد بود و چهار چوب بدنم می لرزید. و البته هستیا هم اشک من رو درآورد

حدست چیه نسیم بانو؟ که چی باشم؟ آتنا نمی دونم چرا حالم رو بد کرد. آفرودیت رو یه مقدار افسار گسیخته زندگی می کنم بعضی وقت ها. برای همین ازش می ترسم. دیمیتر که یکی قصه دارد پر از آب چشم. که شاید یه روز گفتمش. هستیا رو قبلا داشتم. الان بردمش کردمش چهارم. در صورتی که سالها اول بوده. حس می کنم از مظلومیتش سوئ استفاده کردم. آرتمیس و من خوبیم با هم. استادجانم معتقده دیمیتر و پرسفونم علاوه بر آرتمیس. خودم آتنا آفرودیت آرتمیس هستیا ام رای های اولم رو آوردن. همون طور که میبینی کلهم از هرا خبری نیست. به نظر خودم یه کم پیچیده است همه چی!!!! :))))) خل شدیم رفت!

ستاره

خوشمان آمد از وبلاگمان حس خوبی داشتیم گفتیم جای دشمنی دوست شویم لینکتان کردیم با افتخار هرچند هنوز هم میگوییم که منبع مطلب زیبایمان سایت شما نبود

negin

بحث جالبی شد بلاگ فرنازو هم خوندم .ارزوی ارامش حقیقی برات میکنم.

candle

من که نمیدونم این کلاسی که می گی چیه و فرناز کیه و درد تو دقیقا چیه ... ولی پستت یه حسی رو در من زنده میکنه ... اون پست فرناز رو هم خوندم ... فقط دلم می خواد ما آدما - چه زن ، چه مرد - برسیم به اون شان و مرتبه ای که بخاطرش خلق شدیم ...