... چهره آبی ات پیدا نیست

در قند هندوانه ام. نه در آنجای خوبِ شیرینِ دوست داشتنی اش. نه. در آن مخروبه ای که مانده بود از سالها پیش که جلوی ورودی اش چند کلبه درب و داغان داشت و تویش پر بود از آهن پاره های مانده از سالهای دور، از چیزهایی که دیگر کسی به یادش نبود به چه کاری می آیند. در کارگاه فراموش شده. بین تکه پاره هایی زنگ زده و بی مصرف که می شود بگذاری اش جلوی چشمت و هی قصه ببافی و هی راز پشت راز که لابد با این می رفته شکار، با آن روی دیوار نقاشی می کرده، با این یکی آتش درست می کرده، آن یکی را هم ساخته برای کسی تا بگوید دوستت دارم. شیرینند و هیجان انگیز اما خودم هم گاهی یادم نمی آید به چه دردی می خوردند. یک همچین جایی ام، غرق و گم و گور. نگاه که می کنم می بینم شده ام یک آدم هپروتی که یادش رفته عشق چه بود و بوسه و آغوش. غم انگیز است اما طعمش یادم رفته. دل لرزیدن به وقت شنیدن صدایی یا قلبی که تند تند می زد به شوق دیدن کسی. مانده در خیال فقط. دارد می شود خیلی سال که دیگر واقعی اش نیست. ترسناک است. برای من که بی مرد یک جای زندگیم می لنگد این خالی بودن چند ساله ترسناک است. همین که با خودم می گویم اوف شد اینقدر سال، همین سال گفتن، همین گذشتن از مرز چند، ترسناک است. این زندگی که لنگ لنگان پیش می رود ترسناک است. این من که دلم نمی رود انگار، هی به زور می چسبانمش به این و آن، هی بیرحمانه می گذارمش سر راه که برو دیگر لامصب اما همین که برمی گردم خانه جلوتر از من نشسته روی مبل و به من می خندد، ترسناک است به خدا...   

می خواهم بیایم بیرون. بزنم به جاده، از آن پل چوبی رد شوم که هرشب پیرمردی لک لک کنان فانوسهایش را روشن می کرد. بروم به یک آشپزخانه گرم، پیش بند ببندم، نان گرم بپزم، سوپ بپزم، شراب قرمز را بکشم بیرون از پستو، صدایش کنم برای شام. بعد شالم را بپیچم به خودم، برویم خانه و هوا بوی کاج بدهد ...

می خواهم زندگی کنم واقعی اما نشسته ام در قصه و دنیای واقعی دیوانه به شکل لعنتی ای خالی است ...

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مستانه

فوق العاده بود نسیم جان انقدر دلم میخواست ... چند شب پیش نوشتم دلم میخواست زنی بودم جایی دور که هر شب نیازم از تو سیراب میشد و امیدم به امدنت به بار می نشست دلم میخواست تنها سوال هر شبم همین بود که ندانم کدامیک امدنت را زودتر فریاد بکشد رنگ پیراهن من یا گلهای گلدان ، دلم میخواست ... دلم میخواست ...

فرناز

امان از این زنانگیها که داغ داغ دارند بیات میشوند. نسیم....نسیم ...دیگر کافه ها..دیگر اس ام اس ها..دیگر چند بار در روز سلام واحوالپرسیها..پارتی گرفتنها دو رهم با دوستان جمع شدنها...خانه این و آن رفتن دیگر خیابانها را قدم زدن اندازه من نیست..جا نمیگیرم...بس است به خدا ...من دلم سقف می خواهد نسیم.

حميد

قرار شداز رديف اول هركسي خودش معرفي كنه.. دوتا خانم : غنچه و تامارا ميانسا ل متاركه شغل وكيل دادگستري – بعدي خانم معلم بازنشسته -آقاي 50 ساله شغل حسابدار مقيم هلند خانم مارگارت ميانسال شغل مددكار اجتماعي مقيم هلند - خانم ميانسال متاركه پرستار -يغل دستي همكار متاركه- خانم پزشك 43ساله مجرد- دوتا خانم 34 ساله و 36 ساله مجرد كارشناس بانك - پسر جوان 25 ساله مجرد ليدر از اين پرسيدند چرا ازدواج نمي كني بصراحت گفت اگر امكانات داشتم همين امروز اقدام مي كردم. خانم نارا مجرد 27 ساله مجرد بشدت سيگار مي كشيد تنها فرزند يك خانواده متمول ، به اش گفتم حيف چرا اينقدر سيگار مي كشي گفت من جوانيم سوخته اميدي ... خيلي هم زيبا وجذاب بود- خانم سحر 25مجرد -خانم نجاتي 27 ساله مهندس مكانيك تك دختر ،مجرد ، زيبا بود زيبا هم مي رقصيد- خانم ليدا37 ساله متاركه با پسر 12 ساله، شغل تاجر خلاصه از 31 نفر 19 نفر مجرد سن بالا يا مطلقه بودند اين يك نمونه آمار كاملا تصادفي و مستند عيني بود. حالا حرف حساب اين نسيم ارديبهشتي چيه؟

علی

آدم قهر وآشتی نیستم. همیشه هستم ومی نویسم. همیشه در فضای داستان زندگی می کنم. همیشه آرزوهایم را به بادبادک ها می بندم تا به خدا برسند.

الی

طوري گفتي كه دلم همه اينها رو خواست اين نيز بگذرد و روزهاي بهتري آيند

سارا

تکونم داد...هم این نوشته و هم همه چیز...

اردی

سلام من به ويلاگت سرزدم محتوايي خوب داشت اکيدوارم مفق باشي و به وبلاگ منم سر بزن نظر يادت نره در زمينه طراحي و وبلاگم حرفه اي هستم و ميتونم کمک کنم http://chizmiz.persianblog.ir ادرس وبلگ hoszam2010@yahoo.com ياهو ايدي

گیتی

آخیش چقدر سبک شدم که حرفای ته دلمو گفتی .....اینقدر ظریف شاعرانه صریح بی پرده ...

گیتی

روزت مبارک نسیم بهاری