در جیبم ستاره ای است/ احساسش می کنم/ آنگاه که شهر بر سرم فرو می ریزد*

سرمست بودم از اجرای خوب جمعه و از خبر خوب شنبه. اما خوشیها در لحظه ای بر باد می رود در شب یک خیابان بی مقصد، با یک طنین صدای آشنا، کسی که می گذرد از تو غریبۀ غریبه، تو که می خزی در تاریکی خیابان و قلبی که انگار کسی گرفته در مشتش، می فشارد  ...

* زنی عاشق در میان دوات - غادة السمان

/ 6 نظر / 23 بازدید
ایریس

چقدر این اتفاق آشناست....

مریم

حسی آشنا، خوشی ها در لحظه ای بر باد میرونددددد......[ناراحت]

candle

لعنت به ناخوشی هایی که آدم را در هم می کوبند .

مستانه

هميشه پیزی هست به ویرانی لحظه های اندک سرخوشی ...

سایه

خوشی ها همیشه زود می روند و سرمستی آدم رو خراب می کنند

گیتی

خوشی ها بال دارند ومی پرند ............