که هیچش کناره نیست

در آستانه ایستاده ایم هر دو. باید که از این آستانه رد شویم. سخت است، می دانم. مثل پوست انداختن است. آن آدم قبلی چسبیده بهمان، خیال کندن ندارد. چنگالهایش را فرو کرده در بدنمان و می خراشد و نمی رود. خون چکان و اشک چکانیم. تنمان درد می کند، جانمان درد می کند. حتی نمی توانیم هم را در آغوش بگیریم از بس پوستمان هم درد می کند. زخم و زیلی شده ایم، اما می گذرد. ایمان دارم که می گذرد و ما بعد از آستانه آدمهای بهتری شده ایم، کاملتر و عشقمان که مشوق راهمان است متعالی تر. می دانم ...

/ 2 نظر / 43 بازدید
مهشيد

سلام وبلاگ شما را ديدم قالب ومطالب قشنگي داشت براي افزايش بازديد وبلاگت مي توني به آدرس زير ثبتش کني تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

candle

آره نسیم ، پس چی که می گذرد . میگذرد . شما هم آدم های نورانی تری می شوید . عشقتان هم متعالی تر می شود . درد ها هم راهشان را می کشند و میروند . ریوارد ها هم ، خیلی زود همه ی این خستگی ها را از جانتان بیرون می آورد . پس چی که میگذرد نسیم . فقط لبخندت را روی لبهات نگه دار ، و ایمانت را توی دلت ، خب ؟