غبار غم برود حال خوش شود*

روزهای اجرای افرا بود. برای ما اما روزهای محقرترین پلاتوی خانه نمایش و مرد همسایه که چاق بود و رکابی می پوشید و فحشمان می داد و ما که صدا کار می کردیم و بدن کار می کردیم و برای یک اجرای کوچک در شفق جان می کندیم ... 

روزهای اجرای افرا بود. نشسته بودم در بالکن دوم و بازیگرها را می دیدم چرخان و رقصان. به پایشان که بلند شدم رویایی گذشت از دلم با نسیمی که نور بپاشد رویش و بیاستد روی صحنه، از همین صحنه های واقعی باشکوه، نه آن فرهنگسراهای کوچک درب و داغان، رد نور آمد همین جور تا توی دلم، ماهی نرمالویی در دلم سر خورد و پرده ها افتاد ...

حالا برشت، صفری، تاتر شهر ملغمه ای است که با گذشت چند هفته هنوز باور ندارمش. انگار که هر بار نه سر تمرین، که پا می گذارم  روی ابرها، در مه گم می شوم و در رویاهایم چشم باز میکنم. رویایی از یک صحنه واقعی باشکوه. و من شوق در دلم نمی گنجد این روزها ...

اما این شوق یک سر دیگر هم دارد. حسرت جایی که خالی خواهد ماند و نفسی که دیگر نیست تا دم به دمم دهد آنزمان که پرده ها کنار می روند. می بینی؟ رویاها همیشه یک جای کارشان می لنگد...

* حافظ

/ 7 نظر / 20 بازدید
مثل همیشه

نسیم عزیز چه خوب با قلم جادوییت تصویر می کنی حس و حالت رو. راستش اون نوشته نیاز به ادیت داشت ، معذرت می خوام که بر داشتمش تا یکی دو ساعت دیگه دوباره می گذارمش، ممنونم ازت ________________________________________________ واقعا تئاتر شهر این روزها ...

علیرضا

و اگررؤيا را با واقیت روبرو کنیم چه عروسی ئی که نخواهد شد ! امًا دیگر « برشت » نيست . برشت با رؤيا آمده است ، با صندلي هائي خالي ... و ...نه اين است ؟

گلچهره

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

فرناز

من میدانم سر شوقت بیشتر می شود...

گیتی

چرا هیچوقت فکر نکرده بودم رویاها همیشه یک جای کارشان می لنگد ؟هروقت میام اینجا پراز یه حسی میشم شبیه حسرت

حسین

رفتنی نیس این لامصب