عتیقه فروشی و چنگ و من

چنگ را گذاشته پشت ویترین. از این مغازه هایی که ویترینش را مخمل تیره کشیده و تویش تاریک است و اگر بخواهی بروی داخل لابد باید در را هل بدهی چون راحت باز نمی شود و شاید صدای خفیفی هم بدهد و یک زنگی بالای در تکان بخورد؛ شلق، شلق. بعد چشمهایت که به تاریکی عادت کرد و به ذرات معلق خاک، تازه پیرمرد را ببینی نشسته ته مغازه، بین یک عالمه خنزر پنزر عتیقه، چشمهایش را ریز کرده، زل زده بهت.  بیرون باران بیاید اصلا و تو دلت گرفته باشد و همه خواب باشند. از کنار رودخانه بروی نرم نرم و هوا بوی جادو بدهد. یک باریکه نور خودش را بکشد تا وسط سنگفرش، برسد به پاهایت، عمود بیاید بالا، تمامت را بگیرد، تو بشوی مرز بین روشنایی و تاریکی، ته نور وصل باشد به چنگ پشت ویترین. نگاهش کنی و بخندد. سراپا خیس در را هل بدهی، زنگ بالای در شلق شلق صدا کند، جادو از لای در خودش را بچپاند تو و پیرمرد زل بزند در چشمها و تو اشاره کنی به چنگ. سرش را تکان بدهد به علامت نه و داستانی بگوید از چنگی با نغمه سحرانگیز که هرکس بنوازدش تا ابد نمی ایستد از نواختن و هرکس بشنودش تا ابد صدایی نمی شنود، از بس گوشش پر می شود از این نغمه. و تو یادت بیاید آن صبحی که ردای سفیدت در باد می رفت و انگار ابری بودی که جریان داشت. نشستی مثل یک ملکه و دست گذاشتی بر سیمها و نواختی. عطری نرم در فضا جریان پیدا کرد، نور ریخت بر جهان و امتدادش همین جور آمد تا یک روز که رسیدی به آخر دنیا، ایستادی، رفتی و دنیا تمام شد. حالا دوباره باید تا ته دنیا رفت انگار ...

بعدتر ندارد، چون مرد سرش را آورد بیرون و پرسید چیزی می خواستی؟ لبخند زدم و اشاره کردم بهش "داشتم نگاهش می کردم، همین" و چنگ با چهل و سه سیمش به من خندید ...

/ 6 نظر / 11 بازدید
مسی

زنی تنها نه در انتهای هیچ فصلی در انتهای زمین غرق در تماشای سازی با چهل و سه سیم ... نسیم عزیزم ...

علیرضا

...و قتی می خندید رشته ای از دندانهای سفیدش را میدیدی که هریک چون یک تار در ردیف پایین « زير » و در رديف بالا « بم » را مي نواختند و از عمق تاريكي دهانش ابهامي را در نظر مي آوردي كه در اين هارموني پرسش و پاسخ گم شده است ؛ و تو ميخواستي كه اگر همه سيم ها نيستي يكي از آن سيم هاي بم ياشي كه حكايت چنگي را تعريف مي كرد پوشيده در مخمل سياه ...

امید

سلام به من سری بزنید خوشحال می شم بای

candle

میدونی نسیم ! هر کدوم از پست های این چنینی ت برام مثل یه کتاب هست ، یا یه فیلم دوست داشتنی که لابلای شخصیتهاش غوطه می خورم و بالا و پایین میرم و می میرم و زنده میشم ... یه وقتایی فکر می کنم تو خود منی ، انقــــــــدر که نوشته هات دل منو اسیر میکنه ...