از حواشی کلاس آنیما

یک روزی به آرتمیس ام گفتم بس است دیگر. چیزی برای اثبات نمانده، می خواهم باشم فقط، می خواهم زن باشم، می فهمی؟ نمی فهمید. داشت با اسبش دنبال شکار می دوید و من دلم تنها یک خانه امن می خواست، یک مرد، یک آغوش. اما آنچنان چمبره زده بود روی زندگی ام که خودم با دست خودم مردَم را سپرده بودم به جاده ها، خودم با دست خودم حسرت را کاشته بودم در زندگی ام. از دست داده بودم و از دست رفته بودم. نسیم واقعی در درونم مشت می کوبید، گریه می کرد و من دست در دست نقابم به ناکجا می رفتم. گفتم بس است دیگر و تغییر آغاز شد. جان کندم تا امنیتها را گذاشتم زمین، برگشتم خانه. جان کندم تا به همه بگویم می خواهم خودم را زندگی کنم، بی متر و معیاری که از من مردی ساخته که فقط تصویرش زن است. نمی خواهم ارزشم به تحصیلاتم باشد، به شغلم، به پرستیژ اجتماعی ام. نمی خواهم مستقل باشم، روی پای خودم باشم و این وسط زن بودنم فراموش شود، دامنم فراموش شود، زیباییهایم. نمی خواهم از صبح تا شب زندگی ام را هدر بدهم تا ثابت کنم می توانم. حالا در جایی ام که می توانم اما نمی خواهم. نمی خواهم مرد زندگی خودم باشم. می خواهم زن باشم، می خواهم مردم کنارم باشد نه در درونم. شنیدم که اشتباه می کنی، روزگار عوض شده. شنیدم که این امل بازیها چیست. چه می دانستند از زنی که در درونم هیاهو می کرد و میخواست خودش را زندگی کند. سخت بود خیلی، تهش اما یک روز نقاب را کندم انداختم یک جای دور. صورت خون چکانی دارم من، دل خون چکانی هم. راضی ام اما. اینکه می بینم آدمها چه قدر این زن را دوستتر دارند، من واقعی ام را. لذت می برم وقتی می شنوم  "راه که می روی انگار روی ابرهایی"، وقتی زیباییم ستایش می شود، وقتی می بینم چه قدر خودم را دوست دارم، چه قدر اینجا که هستم جای من است، آنقدر که اگر کلاس آنیمایی باشد و بچه ها بخواهند اسم یک نفر را بگویند که زنِ زن است از دیدشان، آن منم. مبارزه با دنیا تمام شده، همه آن بیانیه ها، همه آن مانفیستها، همه آن اثبات کردن خودها تمام شده، حالا من یک زنم، بودنی که هیچگاه تمام نمی شود ...   

-  دو هفته است جهان هستی کلاس درس اختصاصی برایم گذاشته. نام من است که هی شنیده می شود، هفته پیش سایه ها، این هفته آنیما. هفته بعد چه چیزی در آستین دارد نمی دانم ...

/ 9 نظر / 30 بازدید
آزاده

من هم یک سال و نیم پیش تصمیمی مشابه تو گرفتم و شش ماهی میشود که اجرایش کرده ام. خیلی هم راضی ام. آنقدر که باورم نمیشود.

عسل

همینکه خودت میدانی کیستی خیلی مهم است خیلیها همین را نمیدانند

گلچهره

زنی بهت میاد نسیم.خیلی خیلی[ماچ]

گلاره

چه خوب گفتی.این حس رو منم دارم تجربه می کنم.وقتی یادم میاد که قبلن چقدر بد بود این زنونگی ها به نظرم،خجالت می کشم از خودم.و چه خوبه این ستایش شدن هاا[لبخند]

negin

خیلی برات خوشحالم نسیم جان.خیلیییییی امیدوارم همیشه شاد و اروم و راضی باشی هیچ چیزی جای اون رضایت درونی رو برای ادم نمیگیره

گیتی

اوه نسیم بهاری چه زیبا بود چه حرف دل بود

فرناز

انگاری که از زبان من نوشته ای دختر جان!! آن قدمها را که من و تو وسط کلاس برداشتیم را من هرگز فراموش نمی کنم.........آن آغوشی که من و تو از هم گرفتیم یک درمیان نام من و توشنیده می شد ..فقط دلم می خواهد که بماند ای بودن..این جاری بودن!اگر روز کارگاره کودک درون چشم بند نداشتی و من را میدیدی...می دانم می فهمیدی من هم روی ابرهام

علی

فریادهای درون این نوشته را می شنوم. می خواهم مردم کنارم باشد نه در درونم. کاش می شد راحت تر حرف زد.

آنیما

اون بار که تو تاریکی ازت پرسیدم چطور این همه ظریف و زنانه و زیبایی یادم نمی ره که برگشتی و با خنده گفتی من؟ زنانه؟و من حیرت کردم که یعنی خودش واقعا نمی دونه؟حالا خوشحالم که خودتم اینو فهمیدی.بیخود نیست که مرکز حلقه های آدمها میشی