کارمند بودن یا نبودن، مسئله این هم نیست به هرحال

دارم یک امنیت گنده را می گذارم زمین و یک طور سرخوشانه و سبکی هستم از این اتفاق. اطلاعات اضافی کامپیوترم را پاک می کنم، مطالب شخصی را برمی دارم، کاغذهایم را دسته بندی می کنم و در تمام مدت انجام این کارها بلند بلند می خندم و حرف می زنم. و این برای من عجیب است، برای منی که کل صحبتهایم در یک سلام و خداحافظ خلاصه می شد. حالا اما اگر امکانش بود حتی دلم می خواهد وسط سالن شرکت برقصم از بس روی زمین نیستم. انگار کس دیگری در درونم دارد این کارها را می کند. انگار نسیم جنگجوی درون خسته از مبارزه لم داده یک گوشه و به این نسیم سرخوش لبخند می زند. بعد از مدتها در من همه چیز در صلح است. بعد از پنج سال که هر روز پنج صبح بیدار شدم، چپیدم در یک چهار دیواری و هی غر زدم و هی خودم را مجبور کردم به ادامه و هی ترسیدم که اگر کار نکنم فلان و بهمان و هی دوست داشتنها را گذاشتم در مرحله دوم، گذاشتم بعد از ساعت کار، دارم تمامش می کنم.  

حالا به این باور رسیده ام که امنیت ساختن کار من نیست. حسم مثل آدمی بود که دارد روحش را می فروشد. هرچه قدر هم که گران باز می رسد به جایی تا بپرسد که چه بشود اصلا؟ اگر رضایتمندی نباشد، اگر فکر کند روزهایش دارد هدر می رود. تمام جسارتم را گذاشته ام وسط و می خواهم از این قالب "مهندس با حقوق مکفی" خارج شوم. همه زیر گوشم می خوانند که حیف است یا فکر مخارج زندگی را کرده ام آیا. بهشان می گویم فکر خودم را کرده ام و اینکه کجا خوشحالترم و همزمان دارم به دفتر کوچکی فکر می کنم با پنجره و نور و گیاه، که بوی چوب بدهد و کنار زنگش نوشته باشد "آرشیتکت نسیم ..." و به صحنه، به اجرا، به نفس تماشاگر و به خودم رقصان، چرخان و به اینکه هیچ راهی در این دنیا نیست که عاقبت نرسد ...

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ali

امنیت ساختن در روزمرگی ها سخت است. اما می شود یک غار ذهنیف یک فضایی که کسی اجازه حضور در آن نداشته باشد، یک استودیوی شخصی مثلا ساخت وامنیت را در آن تصور خلاق کرد.

زندان

سلام.پس آخر به چیزی که میخواستی رسیدی.

مستانه

چه عالی نسیم ، زمینه تخصصی دفتر ارشیتکت نسیم ... چیه که بتونیم به ادمهای دیگه هم معرفی کنیم دوست هنرمندمون و بهش افتخار کنیم؟

شوهرجان

سلام دلمان خوش است که مینویسم و دیگــران می خـواننــد و عــده ای می گـوینــد آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند و بعضــی مـی خنــدنـد دلمــان خـوش اســت به لــذت هــای کــوتـاه به دروغ هــایی که از راســت بـودن قشنــگ تـرند به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند یـا کســی عاشقمــان شــود با شــاخه گلی دل می بنــدیـم دلمــان خـوش می شــود به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم و چــه ســــاده می شـکــنیم همــــه چیـــز را... عادت کرده ام کوتاه بنویسم کوتاه بخونم کوتاه حرف بزنم کوتاه نفس بکشم تازگی ها دارم عادت می کنم کوتاه زندگی می کنم یا شاید کوتاه بمیرم نمی دانم فقط عادت ... خيلي وقت بود اينجا نيومده بودم. بد عادت شده بودم. شايد بايد باز هم بيشتر بيام و شايد هم كمتر! به هرحال كوتاه ميگم كه آپم و منتظرتون...

کلودیا

قدم بزرگ و شجاعانه و فوق العاده یست.. موفق باشید و پایدار..

شوهرجان

سلام. دوست عزیز شما را به یک استکان چای شعر مهمان می کنم دیشب دوباره رد شدم از کوچه های شعر با واژه های یخ زده زیر دمای شعر تصویر محو یاد تو هم رد شد از دلم رفتی و ماند بر دل من رد پای شعر من زنده ام به عشق تو در واژه واژه ام جان میکنم بدون تو در انزوای شعر با هر تپش دوباره دلم تنگ میشود گاهی برای قلب تو گاهی برای شعر بر پیکر برهنه ی لبهای شاعرم می پوشم اینچنین غزلی از ردای شعر من میرسم به آخر و احساس میکنم ته میکشند قافیه ها انتهای شعر: ای کاش در حضور تو یک شب کنار هم در استکان لحظه بنوشیم چای شعر و همچنين با افتخار شما را به خواندن مطلبي با طعم شاتوت سياه دعوت ميكنم. منتظر نظرات شما هستم.

عليرضا

رهايي از هر بندي زيباست زيبائي ، عشف است و عشق ، يعني بندي ديگر ! به راستي : آيا : « پنجره كوچكي با پنجره و نور و گياه ...» ؟ زندگي؟ تكرار است ! عاقبت ؟ هرگز نيست ... به افق ميماند به شفق نارنجي است ...

سولماز

شجاعتت مبارک ... امنیت جدید هم مبارک ... اصن زندگی مبارک !

candle

نسیم ! من سالهاست که دلم یه اتاق بزرگ روشن با یه پنجره ی سراسری می خواهد که یک قفسه ی چوبی برزگ داشته باشد برای کتاب هایم و یک کمد چوبی بزرگ برای وسایل نقاشی ام و یک کمد چوبی بزرگ برای وسایل شخصی ام ( مثل لباس و لوازم آرایش ) و یک میز چوبی بزرگ برای نوشتن و خواندن و لپ تاپم و یک سرویس بهداشتی که جکوزی هم داشته باشد و آن پنجره ی بزرگ سراسری اش هم به یک حیاط دلباز باز شود که چند تا درخت مرکبات داشته باشد و یک بوته یاس . من هنوز نتوانسته ام همچین اتاقی داشته باشم . چند وقت پیش یک خانه به ما پیشنهاد شد که تقریبا یک همچین اتاقی داشت ( بدون جکوزی ) . ولی طبقه ی بالا بود و من زانوی درست و درمانی ندارم . نخواستم آن خانه را . همین جا ماندم . نسیم ! اگر شد ، یک همچین اتاقی برایم می سازی ؟

سفیدبرفی

چقد حس آزادی داشت این کلمه ها... اصلن بوی اکسیژن خالص میداد من هم زیاد چهارچوبِ امن دارم...ترسی از بیرون اومدن ازش ندارم اما از مغشوش شدن فکرم جلوگیری میکنم بیشتر...هرچند گاهی حس میکنم باید" بی گدار هم به آب زد...! +تئاترت رو از دست دادم...سر برنامه ریزیِ یک سری آدمِ به اصطلاح مسئول،و یک مکان به اصطلاح مقدس به اسم دانش گاه...باورت نمیشه که خوابش رو دیدم دو شب!