ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

حرفهایی از ته ته دل+ یک سال
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 

حرفهایی از ته ته دل

کافی بود سرت را برمی گرداندی

من هنوز ایستاده ام

چرا هیچ کس مرا نمی بیند؟

کسی با من قرار سینما نمی گذارد؟

کسی نگرانم نمی شود؟

همیشه تنها چای می خورم

تنها تب می کنم

تنها موسیقی گوش می دهم

فکر می کنم "تنها" یک آدم است

که این جا خانه کرده

اگر آدم است

چرا مرا نمی بوسد؟

بلند می گویم

و خوب گوش کن "تنها"

من

بوسیدن را خیلی دوست دارم

فخری برزنده

پینوشت توضیحی : روزهایی است که دلت به درد می آید از تنهاییهای تمام عمرت دقیقا وقتی فکر می کنی که با آن خو گرفته ای. روزهایی است که خلوتت بدجور توی ذوق می زند و یادت می اندازد تنهایی از آن دردهایی است که هیچ وقت برایت عادت نمی شود حتی اگر تمام عمرت را با آن سر کرده باشی. روزهایی هست که ...

پینوشت توضیحی تر: بد نیست آدم گاهی هم سرک بکشد به گذشته. همین دیگر. هیچ حرف تازه ای نیست...


 
 
از لابه لای دفتر خاطرات
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

تو/ میدان ونکی/ صبح جمعه/ آرام و بی دغدغه

یوسف آبادی/ باوقار و مهربان

ولیعصری/ سرریز از زندگی

تو/ عزیزی/ به وسعت تمام جاهای خوب دنیا

تو/حس ناب همه خاطره های شیرینی اصلا


 
 
یک سالگی ولوج
نویسنده : نسیم - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
 

تولد یک شکل خوبی است. آنقدر که می بینی بعد از یک سال از آن دخترک غمگین "شیرین نشاط" رسیده ای به این دخترک رقصان میان آب. که می بینی در این یک سال آنکه دمادم متولد شد خودت بودی حالا دیگر چه فرقی می کند که آیینه ات چند ساله شده باشد. یک همچین روزی بود در سال پیش که ... ولوجم یک ساله شد.

و یک تشکر ویژه از تو که بودنت را مدیون ولوجم و تولد پیاپی ام را در این یک سال مدیون تو. دنیا زیباتر است و من به آسمان نزدیکترم و این همه از توست. ممنونم...


 
 
اندر احوالات زندگی شرکتی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
 

ما لابد داریم خوب جایی کار می کنیم و خودمان خبر نداریم. یا شاید هم خبر داریم ولی از آنجایی که موجوداتی هستیم از بیخ و بن بر.انداز و آشوب طلب و صد البته اندازه بزغاله هم نمی فهمیم قصد وارونه جلوه دادن حقایق را داشته و قدر این سپاه نازنین که شرکت ما سرش را کرده در آخورش و حال و اوضاع ما شده گل و بلبل را نمی دانیم. وگرنه هر بچه ای هم اینها را می فهمد.اصلا کجا پیدا می شود شرکتی که سه ماه سه ماه حقوق ندهد و کارمندانش را تبعید کند به زیرزمینی که ذره ای نور ندارد و از دو هفته پیش هم در حال تعدیل نیرو باشد آن هم به شدت و با تمام قوا. تازه آنقدر به فکر کارمندانش باشد که فرم نظرسنجی بدهد که یا ایها الکارمندان ما خودمان می دانیم که چه قدر خوبیم و ماهیم اما نمی خواهیم کوچکترین چیزی خاطر عزیزتان را مکدر کند و از آنجایی که حقوق و نور و امنیت شغلی کیلو چند و در مملکت ما مسائل مهمتری وجود دارد به این سوالات پاسخ دهید:

- آیا تا به حال مافوقتان از شما درخواستی داشته که با ارزشها و اعتقادات شما سازگاری نداشته باشد؟

- امنیت فیزیکی محل کار خود را چگونه ارزیابی می کنید؟

و این سوال آخر که غوغا است:

- آیا از زندگی شخصی خود لذت کافی را می برید؟

یعنی در همچین شرکت خجسته ای مشغول به کار هستیم...


 
 
می سوزم تا تو شمع مجلس باشی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
 

"هر شب تنهایی" را نروید نبینید.نه به خاطر آنچه درباره اش می گویند یا نقدهایی که ازش خوانده اید. که مثلا آن لحظه های همراهی لیلا حاتمی با دخترک کشدار است و طولانی. نه به خاطر آن انشا خوانی بی روحش روی صحنه ها که اعصابتان را به هم می ریزد. و نه به خاطر تمام آن به به و چه چه ها در باب معنا بخشی به مذهب و بصری کردن لایه های درونی اعتقاد ,ایمان یا هرچی. به خاطر نگاه های حامد بهداد که بدجور گیر می اندازتتان. که می آید تا آن ور دیوارهای سالن دنبالتان می کند تا توی خانه می نشیند سر طاقچه روی مبل. چراغ را هم که خاموش کنید خودش را جا می کند زیر پتو که یادتان بیاندازد عاشقی چه چیز خوب دردناکی است. که "دچار باید بود"...


 
 
مسخ شده ها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

صدای در که اومد تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستامو بگیرم جلوی صورتم. مامان که اومد تو اتاق گفتم:" هول نشی ها.هیچی نشده. آلرژیه. فقط انگار شدتش از همیشه بیشتره." دستمو که برداشتم چشمتان روز بد نبینه آنچنان جیغی کشید که نزدیک بود پرده گوشم پاره بشه. بعد هم کشون کشون بردتم دکتر. البته انتظارشو داشتم. از همون اول صبح که بیدار شدم و چشمهام باز نشد و دست زدم به پلکهام که شده بود عینهو بالشت. به خودم گفتم:"هی دختر رفتی جلوی آینه نترسی ها. دوباره پلکهات ورم کرده." اما اونی که تو آینه بود من نبودم به خدا. لااقل اون دختری که دیشبش رفته بود تو رختخواب نبود. اصلا اون دختر دیشب کجا و این هیولای امروز صبح کجا. توی همین هاگیر و واگیر صدای در اومد. مادام و موسیو از کلاس روز جمعه مامان برگشته بودند...

امروز هم نشستم تو خونه. نخندیدها. اما همش دارم فکر می کنم کاش "مسخ" کافکا فقط یه داستان باشه...


 
 
تنها در همین فیلمها زندگی می کنیم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
 

بلد بودگیهای زندگیت را وردار بریز توی کیفت چه می دانم توی جیبت بزار همراهت باشند. خوب لازم می شود وقتی می گوید:" یه موقع می خواستم. الان نمی خوام." بفهمی یعنی چی.بفهمی آن نبودنهای به وقت نیاز و این بودن درست وسط جایی که جاگیر شده نبودن یعنی چی. بعد یه چیزهای دیگری هم هست که باید زندگیشان کرده باشی آن خنده های از سر سرخوشی و اینکه من شاهزاده ام و خودت بدانی که هیچ پخی نیستی و آن اتاق و ...  یه چیزهایی را هم باید آرزو کرده باشی گیرم که هزار سال از آرزویت گذشته باشد. که یادت بیافتد چه همه دلت آن آقای با ماشین مدل بالا را نمی خواهد. تیپ آلاگارسون نمی خواهد. زندگی لوکس نمی خواهد. مدیر عامل و آدم نابغه و فلان مدرک فلان دانشگاه و محاسبه مرخصی و کسری کار و دوزار بالا پایین حقوق نمی خواهد. دلت سکوت می خواهد ،خل خل بازی و عاشقی بی حد و حصر. دلت "آرامش انسانی" می خواهد. بعد این جوری می تونی بشینی دو بار سه بار چهار بار اصلا هرچند بار که دلت خواست زندگی کنی گور بابای اینکه هیچ وقتِ هیچ وقت شهرزاد هیچ سیامکی نبودی...


 
 
من و ولوج و مهمان ناخوانده
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
 

حتما مستحضرید که وبلاگ اینجانب مدت زمانی دچار اشکال شده بود. از من بیچاره فغان که ای ملت به دادم برسید از شما ملت ارجمند هم همکاری که واقعا مرا شرمنده الطاف بی دریغتان نمودید. این بود تا از جایی شنیدم فیل.ترینگی هست که فقط بعضی پستها را ناخوانا می کند. این شد که آستین همت بالا زده همین اندک دانش کامپیوترمان را به کار برده تا شاید فرجی شود. و در کمال تعجب دیدم اشکال نه در ساختار وبلاگ بلکه در پستهایی است که بله. هرکدام را که حذف می کردم پستهای قبلی نمایش داده می شد. در این لحظه بود که می خواستم از شوق بپرم وسط خیابان که یافتم یافتم .البته صبوری کرده و همانطور نشسته به این فکر کردم که خدا را شکر این فیلی که به نوشته های ما زده بچه بوده گویا و زورش فقط به همان نوشته های مزبور رسیده . چه می دانم شاید هم  فیل عاقلی بوده و عقلش رسیده خزعبلات بنده به هیچ جا برنخواهد خورد. خلاصه چون ما هم حالا نه به اندازه ایشان ولی در حد و اندازه های خودمان دارای هوش و ذکاوت هستیم اول پستها را حذف کرده بعد دوباره ثبت نمودیم و بدین ترتیب ولوجمان دوباره قبراق و سرحال و صد البته کامل به جمع وبلاگستان برگشته. باشد که همه گناهکاران خودشان به راه راست هدایت شوند وگرنه همه فیلها که مثل فیل ما عاقل از آب درنمی آیند. آمین...


 
 
اغتشاش از نوع خانوادگی
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
 

گوشه امنی در این دنیا است که هروقت دلم آغوش بخواهد پناهنده می شوم آنجا. پیرزنی دارد گرد و قلنبه که مهربانی از چشمهایش می ریزد و  پیرمردی که می نشیند برایت کتاب خواندن با آن عینکش و با آن زبانی که برای بعضی کلمات نمی چرخد. و من از آن دختر دلتنگ غمگین تبدیل می شوم به نوه بزرگی که عشق پیرمرد و پیرزن را یک تنه در اختیار دارد. بعد فکر کن خزیده ای در آن خانه، کز کرده ای یک گوشه، دلت که گرفته هیچ، نمایش مسخره ای هم از حضور در حال پخش است. پیرمرد که از قضا بسیار هم مذهبی است بک هو می گوید:" من نمی فهمم کی پا شده رفته خوب شما که این همه آدم داشتین روز عاشورا می آوردید جلوی ما درمی اومدن دیگه." اول چشمانم گشاد می شود، بعد می گویم:" جلوی شما باباجی؟" پیرزن از آن طرف می گوید:" پس چی. از 13 آبان همه را رفته من هم اگه پا داشتم می رفتم." پیرمرد می گوید:" به ...( شوهر خاله ام را می گوید) می گم تو جلو نرو قدت بلنده شناسایی می شی. من کوچولو ام، گم می شم. تو هم دختر یه کم ورزش کن این جور که لاجونی که نمی تونی بدویی." بعد همه می گن چرا حالت خوب می شه می ری اونجا.  تو را خدا شما بگید این پیرمرد ماچ لازم نیست؟


 
 
این درد با هیچ ترانه ای آرام نمی گیرد
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸
 

 انگار از طولانی ترین سفر دنیا برگشته ام. نشسته ام در خانه اشک می ریزم و می زنم. می زنم و اشک می ریزم. مچ دستم درد می کند چشمهایم هم. اما دلم سبک نمی شود که نمی شود. در کدام طبقه آسمانت نشسته ای که پرپر شدن جوانهای سرزمینم را نمی بینی؟ مرا ببخش اما می دانی امروز به چه فکر کردم؟ که چشمانت را بسته ای گوشهایت را گرفته ای وگرنه می دیدی فقط سرها سرنیزه نبود.امروزعاشورا بود اینجا و ما از ته دل فریاد زدیم "هل من ناصر ینصرنی؟". فکر کنم دیگر وقتش است خدایا . نمی خواهی یاریمان کنی؟


 
 
پدر قهرمان من
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
 

خانواده محترم جناب آقای م که بنده به عنوان فرزند ارشد در آن ایفای نقش می کنم یک زبان مشترک دارد و آن هم موسیقی است. پدر این خاندان پنج نفره آن طوری که برایمان تعریف کرده اند از جوانی با سازهایش زندگی می کرده. و این طوری بوده که من و برادرانم از زمانی که طفلی بودیم به قاعده یک فندق با دو-رِ- می – فاهای پدر بزرگ شده ایم. در این میان مادر محترم هم از این به قول پدر جان عشق بی نصیب نماند و شروع کرد سازآموزی. و حالا با دوستانش تصمیم به برگزاری یک کنسرت گرفته اند. آن هم گروه نوازی دف که هرکس اندک آشنایی با این ساز داشته باشد می داند صدای یک عدد از این ساز به تنهایی برای یک محله بس است. بعد گویا جای تمرین پیدا نکرده اند مادرجان از دوستان دعوت کرده برای تمرین تشریف بیاورند خانه ما که خانه است و آپارتمان نیست و طبعا محل مناسبی برای تمرین. حالا اینها را بگذارید کنار اینکه برادر کوچکتر در حال آموزش درام است و از صدایش چه بگویم که صد رحمت به دف. دیروز خسته و هلاک رفته ام خانه از سر کوچه پیچیده نپیچیده دیدم به به کنسرتی به راه است. رفتم داخل می بینم 12 نفر دف می زنند برادر محترم هم با آن طبل بزرگه درامش- که اسم تخصصیش را بلد نیستم و آدم را یاد میدان جنگ می اندازد- برایشان سرضرب نگه داشته و مادرم در انتهای هرقطعه وقتی دوستانش تعریف می کنند از درست شمردن پسرش و اینکه چه قدر خوب گام را نگه می دارد چشمانش برق می زند و با افتخار از شوهرش می گوید که همه اینها را مدیون اوست. که عشق به موسیقی را او جاری کرده در این خانه. که اصلا نمی تواند فکرش را هم بکند که اگر شوهرش از اینهایی بود که می آیند خانه تا شامی بخورند و دستوری بدهند احتمالا و بعد از هورت کشیدن چایشان خواب هفت پادشاه ببینند و ورد زبانشان این باشد که گرانی است و شما نمی فهمید و من خیلی زحمت می کشم و از این حرفها چطوری می خواست با او زندگی کند...

می روم به اتاقم. صدای این معجون غریب دف و درام هنوز هم به راه است. اما فکرش را که می کنم می بینم می ارزد. نهایتش دو ساعت دیرتر خوابیدن است دیگر ولی می ارزد به اینکه در خانواده ای زندگی کنی که یک زبان مشترک دارد. زبان مشترکی که داشتنش را مدیون پدر است. پدری که معنای عشق را خیلی خوب می فهمد...

بی ربط نوشت: یا ایها الناس کسی اینجا هست به من کمک کنه مشکل این صفحه را حل کنم؟ بعضی آی پی ها نمی تونند پستها را کامل ببینند. تو را خدا کمک


 
 
نگاه تو و دنیای من
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
 

نگاهت

به تنهایی کافیست

تا دنیایم را زیر و زبر کند

حالا

فکرش را بکن

اگر بخندی

مرا تا کجای این رویا خواهی کشاند...


 
 
ملکه ای که منم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

دیروز در پی برنامه های حال دهی به خود تشریف بردیم "محاکمه در خیابان" بینی. حالا چرا "محاکمه در خیابان" برمی گردد به ارادت قلبی این بنده حقیر به مسعود خان. چشمهایتان را برای من گشاد نکنید که در این یک مورد خاص این ذهن پوپولیستی من هیچ پز روشنفکری را برنمی تابد. خلاصه ما رفتیم سینما. در بدو ورود خانم گیشه ای یک نگاه عجیباً غریبایی به من انداخت که فکر کردم به خاطر تنها آمدنم است. سه طبقه سینما را با این حسرت طی کردم که چرا من تنها و این حرفها. اما متصدی،در سالن را که باز کرد دیدم چه خبر. خانم گیشه ای حق داشت به خدا. من بودم و یک سالن. یادم افتاد بچه که بودم در یکی از این قصرها – به گمانم کاخ شمس- یک سالن سینمای اختصاصی دیده بودم و چه قدر حسرت کشیده بودم و چه قدر دلم خواسته بود. و حالا یک سالن داشتیم اختصاصی،این ذهن من هم قربانش بروم دست به رویابافی توپ، در چشم برهم زدنی مرا نشاند جای ملکه قصه. و خوب از آنجایی که ما ملکه خوبی هستیم  اجازه دادیم چند رعیت هم در این لذات با ما سهیم باشند به شرط اینکه در برابر چشمان ملوکانه مان آفتابی نشوند و بروند یک گوشه ای برای خودشان آرام بنشینند. الحق و الانصاف آنها هم شرط بندگی را خوب به جا آورده شما از دیوار صدا شنیدید از این سه زوج محترم مستقر در سالن هم شنیدید، اما امان از این مجردها آرام و قرار نداشتند که. یادمان باشد دفعه بعد مجرد جماعت را راه ندهیم که سخت خاطر مبارکمان را مشوش نمودند از بس سه نفری به قاعده یک سالن سینمای پر و پیمان  آمدند و رفتند. با تمام این اوصاف نشستیم فیلممان را نگاه کردیم و حظی بردیم. شما که از این امکانات ندارید نمی دانید دیدن فیلم بدون کله اضافه و صدای خش خش چیپس و پچ پچ در گوشی چه قدر می چسبد. البته باید بلد باشی با غربت یک سالن ساکت و یک عالمه صندلی خالی کنار بیایی. اینطوری بود که تهش چراغها که روشن شد گذاشتم آنها زودتر بروند فکر کردم برای مقام شامخمان خوب نیست مرا این طور ببینند اشک بار. بین خودمان باشدها هیچ ربطی هم به فیلم نداشت و دلمان خواست. از بس گیر افتاده بودم بین آن همه غریبی. چرا اینطوری نگاه می کنید؟ ملکه هم آدم است دیگر گاهی دلش می گیرد خوب...


 
 
من بیکرانه ام
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
 

نگاهت

خیسم می کند

اگر تنم را دریا کنم

از من طلوع می کنی؟


 
 
بعد نوشت
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
 

می دانی اصلا انصاف نیست غلیان احساس من صاف بیافتد وسط این روزهایی که همه چیزش رنگ سیاست دارد. که هی چپ و راست کامنت بگذارید خصوصی که فلانی صبر کن درست می شود کانهو فحش می ماند برای آدمی که منم آن هم از نوع خواهر و مادر. که مجبور شوی بیایی بعدنوشت بنویسی که ای ایها الناس آن پست قبل کاملا شخصی است. هی ربطش ندهید به هر ناکجاآبادی. بگذارید عزاداریش را بکند این دل من. به پیر به پیغمبر زخمش مال خودش است این قدر اجتماعیش نکنید.اندکی صبر و اینها را خودش خوب بلداست اما دردش می گیرد وقتی تو نفهمی هیچ کس نفهمد که در دل من چه غوغایی است. آخر دل است دیگر. نمی فهمد که الان سیاست از هرچیزی واجبتر است. ببخشیدش اما الان در دلش غوغایی است...


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
 

یک سیم،یک کلید، یک ارتباط

این هجوم سرد دیگر با هیچ آغوشی گرم نمی شود

بیچاره مادرم

چشمهایم فقط به چشم او می آید

اما فقط همین

 او می رود تا رد بارانی چشمهایم را لای قیمه نذری جا بگذارد

و من می مانم

و سهم نیمه ام از مادر

آخر پسرها دو سهم می برند

او می رود

و آخرین تکه های تو را هم با خود می برد

دیگر به تو هم احتیاج ندارم

خدای بی معجزه


 
 
دلتنگی
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
 

چطور بگویم دلم برایت تنگ است

وقتی تو با جاده ها رفته ای

و من

هنوز خوشبینانه

در رویاهایم

پی آن کوره راهی می گردم

که از بین روشنترین علفزار دنیا

مرا به تو برساند...


 
 
برای تو که مظلومترین حسین زمان ما بودی
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

دریغا که دیر شناختمت. خودم را می گویم منی که هیچ وقت آنقدر درگیر سیاست نبودم. برای من، تو- تا همین چند وقت پیش حتی- ولیعهد امام بودی که به یکباره برکنار شدی. همان که مادرم با آه ازش یاد می کرد و در کنار بزرگانی چون طالقانی و بهشتی قرارش می داد. برای من اما آن لباست کافی بود تا دلخوریهای تمام این سالها را به حساب تو هم بگذارم. پدر معنوی آرزوهای سبز من این بی انصافی بود، این طور ناگهانی رفتنت. آن هم درست زمانی که داشتیم دلخوش می شدیم به بودنت، داشتیم باورمی کردیم سالها حصر خانگی از آرمانهایت دورت نکرده، داشتیم سایه پدریت را بالای سرمان احساس می کردیم.بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید. بگذار فریاد بلندت را انحراف، آزادگیت را ساده لوحی و شجاعتت را پشت کردن به آرمانها تعبیر کنند. بگذار آیت الله اول اسمت را حذف کنند و کوته بینانه فکر کنند که پیروز میدان اند. ما عشقمان را بدرقه راهت می کنیم عشق فرزندانی که از تو یاد گرفتند آزادگی چیزی نیست که بشود خانه نشینش کرد تبعیدش نمود یا وادارش کرد به سکوت. قدرت را می توان با زور به دست آورد حضرات اما چه خوشتان بیاید چه نه  قلبهای ما از آن کسی است که حتی داعیه رهبری هم نتوانست جلوی حق گویی اش را بگیرد کسی که بیست سال انزوا هم چیزی از حق طلبی اش کم نکرد کسی که تا ابد آیت خدا بر روی زمین باقی خواهد ماند...


 
 
جن گیر با طعم پیروزی
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

رفتیم جن گیر را دیدیم. کلی خندیدم و میان خنده هامان کلی هم فکر کردیم. به آن کاراکتری که دکتر بود آن هم یک شبه و صد البته مدارکش هم موجود. به جنابی و زنش که منفعل ترین آدمهای روی زمین بودند و گذاشتند جنها هر بلایی می خواهند سر زندگیشان بیاورند از بس به فکر مانکنهاشان بودند و لباسهاشان و صاحبکارشان و به دو روز بعدش فکر هم نمی کردند. از بس اسیر همین چیزهای کوچک زندگی بودند و یادشان رفته بود که شاید بشود بهتر هم زندگی کرد. همین بود که جنها سر و کله شان پیدا شد و همین زندگی دوزاریشان را هم از هم پاشاندند. که می دیدی وقتی به استثمارگر رو می دهی چطور با تمام قوا چنبر می زند روی تمام زوایای زندگیت و دیگر هیچ حق مسلمی هم حالیش نیست...  یعنی یک همچین نمایش تفکربرانگیزی بود این جن گیر وسط تمام آن خنده ها و شوخیهایش. حالا فکرش را بکن نشسته ای وسط قشقایی کلی آدم هم روی صندلیها و روی زمین بنفش از خنده. "منگنه" یکی از جنها در ورود "فرادنبه" صاحبکار سرجایش میخکوب شده که بگوید مانکن است در یک وضعیت نافرم و دست راستش به شکل وی در هوا،" جنابی" هم برای اینکه ثابت کند این مانکن است هی از این ور صحنه برمی داردش می گذارد آن ور صحنه، آن وی هم همین جور هست و بعد تو می بینی این وی را که همین جور قل می خورد و دست به دست تمام سالن را می گردد. می خواهم بگویم یک همچین ملت تفکربرانگیزی هستیم ما...


 
 
بودن یا نبودن مسئله همیشه همین است
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
 

پری خانم شمس العماره خیلی خوشبخت بوده حتماً. آن لحظه ای که پایش را گذاشته روی اولین پله اتوبوس کسی بوده که از بین مه و دود پیدایش شود و اسمش را کشدار صدا کند و از بین باد بلند فریاد بزند:" پری خانم" . این را دیشب فهمیدم همان موقع که نامه apply  آن دانشگاه خارجی به دستم رسید و کسی نبود بغ کند که یعنی حالا می خوای بری واقعا؟ که گردن کج کند که نمی شود نری. که چشمهایش یک جور خوبی مظلوم شود و مهربان که دلم تنگ می شه اگه بری. که قلدر شود که چی می خوای بری ،من نمی ذارم. یا زیر گوشت زمزمه کند اصلا اگه بری فکر کردی من بی تو چه کنم خره؟ کسی که یک دلیل لعنتی باشد برای نرفتن. اصلاً می دانی دارم فکر می کنم درس خواندن هم بی کسی که از بین مه و دود پیدایش شود و صدایت کند کشدار وقتی پایت روی اولین پله غربت است مزخرفترین کار دنیا است...


 
 
ما هنوز هم بیشماریم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
 

ساعت ۶ ونکم . می پیچم سمت خواجه نصیر. خبری نیست. مردم می آیند و می روند. راننده ها مسیرهایشان را در گوشم داد می زنند. کسی گوشه ای باقالی می فروشد. سرک می کشم در دانشگاه شاید چیزی ببینم. هوا را بو می کشم شاید بقایای اشک آوری چیزی هنوز مانده باشد. پسری کوله به دوش از پله های دانشگاه پایین می آید کلاسش تمام شده لابد. نه اینجا خبری نبوده. لجم می گیرد از این آرامشی که اینجاست. انگار آن جا که اشک آور بود و باتوم آن جا که هراس بود و آن ونهای فنس کشیده یک دنیا از اینجا فاصله دارد. یکی بساط چای اش را ولو کرده روی کاپوت ماشینش. از این خطی هاست . پسر جوانی در گوشش وز وز می کند. صدایش یک هو می رود بالا. می گوید: "حاجی می گویند آن پایین شلوغ است ."  مرد نگاهش می کند شانه بالا می اندازد و زیر لب غرغر می کند:" که چه؟ هیچی هم نمی شود. همین جا را نگاه کن .اینهمه آدم دارند زندگیشان را می کنند بعد یک سری  ...."  بقیه اش را نمی شنوم. راهم را کشیده ام و رفته ام. بی خیال همه چیز به پاس این پایمردی در مبارزه خودم را به یک شهر کتاب مهمان می کنم. و فکر می کنم دلخوری ندارد که. اگر کسی هم مرا اینجا لابلای این قفسه ها می دید باورش نمی شد که تا همین یک ساعت پیش من هم جزء اغتشاشگران بودم. که چرا همه فقط از بدو بدوها می نویسند و از بگیر و ببندها. چرا از بعدش نمی نویسند.از وقتی که این آدمها  تاکسی می گیرند سوار اتوبوس می شوند که بروند خانه هاشان، که بروند خرید، قرار می گذارند هم را ببینند با هم شام بخورند انگار نه انگار اتفاقی افتاده. که اصلا حواسمان هست که چه قدر مدل زندگی کردنمان عوض شده که برای خیلیهامان مثل یک ماموریت شده که باید رفت. اما همین که قصد برگشت می کنیم خاک لباسهامان را می تکانیم و می شویم همان آدمهای سابق، می ایستیم در صف ماشین، کیسه های خرید در دستمان به هم لبخند می زنیم و از گرانی و آب و هوا حرف می زنیم. حق دارد پیرمرد که فکر کند فقط یک سری... از بس ما عادی این روزهای اغتشاش را زندگی می کنیم.


 
 
به احترام ۲۵ خرداد و تمام روزهای بعدش
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

مرد به درد همچین روزهایی می خورد. که باشد، صاف زل بزند در چشمانت که تو کجا؟ بشین سرجات همین ما می ریم بسه. بعد تو سرتق بازی دربیاوری راهت را بکشی بروی و بدانی یکی هست که حواسش به تو هست حتی اگر چتر حمایتش از آن ور سیم نزدیکتر نیاید. بی مرد و حمایتش مبارزه سیاسی هم به آدم نمی چسبد...

پینوشت توضیحی:برای همه آنهایی که ما را باور ندارند ما اگر تنهاترین و غمگین ترین آدمهای روی زمین هم باشیم اما چیزی از رسالتمان کم نمی شود. ۱۶ آذر ما داریم می آییم...


 
 
جمعیت حمایت از کودکان کار - کیانا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
 

                                                کیانا

- همه کودکان حق برخورداری از بالاترین معیارهای بهداشتی و تسهیلات قابل حصول جهت درمان بیماری و بازیابی سلامت را دارند.

- همه کودکان حق دارند از آموزش برخوردار باشند.

- همه کودکان حق برخورداری از استراحت، داشتن اوقات فراغت، پرداختن به بازی و فعالیتهای تفریحی متناسب با سن کودک و مشارکت آزادانه در زندگی فرهنگی و هنری را دارند.

- همه کودکان حق برخورداری از حمایت در برابر بهره کشی اقتصادی و انجام کاری که به سلامت یا تحصیل او خللی وارد کند را دارند.

اینها را پیمان نامه حقوق کودک می گوید. کودک که می گویم هر انسان زیر ۱۸ سالی است که در دنیا زندگی می کند. آن افغانی سر ساختمان، آن که پشت چراغ قرمز گل می فروشد یا آنکه ترازو وسیله امرار معاشش است... همه را می گویم. همه شان بچه های همین آب و خاکند. همه شان بااستعدادند، دوست داشتنی اند. همه شان کودکند. می خواهیم کمکشان کنیم بچگی کنند. که رنگ بپاشیم به کودکیشان تا بزرگ که شدند؛ سروقتش که بزرگ شدند؛ چشمهایشان مهربان باشد. پر نباشد از کینه ،از بغض. می خواهیم دنیای آنها هم به اندازه دنیای بقیه بچه ها زیبا باشد. این حق آنهاست. حقشان را ازشان نگیریم...

۱) برای آشنایی بیشتر با جمعیت کیانا این و این را ببینید.

۲) به هم اطلاع دهید شناخت در سطح جامعه بهترین کمکی است که می توانید به ما بکنید.


 
 
برای تو و برای تمام کلماتی که مرا به تو می رساند
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
 

نگاه کن

شعر هم از من می گریزد

کلمات هم نمی مانند

درست مثل دستانت

و من چقدر

دلم تنگ است

برای واژه

و برای تو

اصلا

بگذار همه بدانند

این دنیا

بی تو

بی کلمه

             - که هوای عشقت

                                       برقصانتشان-

برهوتی است...


 
 
چنگ‌ بنواز و بساز ارنبود عود چه‌ باک - ‌آتشم‌ عشق‌ و دلم‌ عود و تنم‌ مجمر گیر
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
 

انگشتانم عاشقناکند لابد که این طور مثل نم باران عشق می پاشند در فضا وقتی آن طور حریصانه می لغزند روی سیم ها. اصلا تو چه می دانی از کیفوری سرانگشتانم وقتی سیمها را در آغوش می گیرد، می رود و می آید، لمسشان می کند به مهر؟ تو چه می دانی از جادوی این عاشقیت مدام ،آخر؟ تو بلیطت را بفروش، پولش را بگیر و بگذار انگشتانم عشقبازی کنند با سیمها و آن مشتریهایت خمیازه بکشند از بس دلشان آهنگ جینگولی می خواست و اینجا خبری ازش نیست. دیگر برایشان چه فرقی می کند سر چه قطعه ای بخوابند؟این که دیگر عصبانیت ندارد آقای عزیز.گفته بودم اجرایش نمی کنم. نگفته بودم؟ نگفته بودم عوضش کن؟ فکر کردی با یک لبخند و یک هندوانه زیر بغل که تو مهارتش را داری همه چیز تمام است؟ نگفته بودم که اگر من هم بخواهم او نمی گذارد؟ آخر تو چه می دانی چه همه دلش نازک است، همان که تمام چوب است و بدون رنگ و دست ساز؟ از نظر تو فقط گران قیمت است و حرفه ای. از نظر من اما چه همه دوست داشتنی است و گرم. نمی دانی چه خنده ای روی لبش بود وقتی گذاشتمش میان آن مخمل مشکی و بعد با هم پاورچین پاورچین از در سالن زدیم بیرون و کلی در راه خندیدیم به قیافه ات که بیایی و ببینی جای تر بچه را. امروز که آن طور فریاد می کشیدی پشت تلفن فهمیدم قیافه ات خیلی دیدنی تر بوده حتی، آن قدر که نتوانستم بپرسم با جای خالیم چه کار کردی. نه، تا آخر دنیا هم که برایت توضیح بدهم نخواهی فهمید که همه چیز مهارت و استعداد نیست. نخواهی فهمید که Farruca برای من یک جور عشقبازی است که باید بلد باشی اش. برای من فقط یک قطعه نیست که اجرای عمومی اش کنم. یک جور گفتن دوستت دارم است همراه رقص انگشتانم.  Farruca کلام عاشقانه من است برای آن کس که باید. برای هرکس و ناکسی خرجش نمی کنم. می فهمی اینها را؟...

پینوشت: ای ایها الناس حواستان هست؟ ولوج صد پستی شد...


 
 
اگر توان بازگرداندن عقربه را داشتم...*
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

نه

دیگر به این روزهای خالی عادت نخواهم کرد

وقتی

خاطره هایت

این قدر عمیق

رد انداخته روی روحم

روی زندگیم...

*عنوان از شعر "توان بازگرداندن عقربه ها" ی  کسرا عنقایی


 
 
ارتباط دعوا و رفاقت یا چه قدر خوب که هستی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
 

دعوا همیشه هم بد نیست. اصلا می دانی آدم باید کسی را داشته باشد که بتواند باهاش دعوا کند. دعوا که نه بیشتر گلایه، از آنهایی که یک خط در میان پر است از بهانه و از غر. باید کسی باشد که خط و ربطت را بداند. که بلد باشدت و بتوانی در حضورش نقاب کاملترین بهترین داناترین فداکارترینت را بگذاری کنار. آسان شوی و پرعیب و او بداند و بخواهدت. همین طورها بخواهد تو را همین طور که کلافه ای و عاصی. که بدخلقیهایت نرنجانتش. که بنشیند نگاهت کند لبخند بزند گوش کند و ته همه بهانه جوییهای بیخودیت آغوشت بگیرد. باید کسی باشد که بشود سرش فریاد کشید و بدانی که نمی رود که نمی رنجد که می شناسدت و می داند باید صبر کند خاموش شوی آرام شوی. تا بدانی کسی هست پای تو ایستاده حتی اگر تو بداخلاترین و بی انصافترین و بدترین آدم کره خاکی باشی. حالا بماند که این شکلیش هیچ وقت نصیب من نشده و در بهترین حالتش چند تا لیچار لایت بارم کرده اند راهشان را کشیده اند و رفته اند. به این هم کار ندارم که مثلا خیلی وقت است  که همدیگر را ندیده ایم یا مثلا تو آدم من نبودی و قلبم را نلرزاندی یا هرچی فقط خواستم بدانی تنها کسی که بازی من را فهمید تو بودی که می نشستی با صبر تمام چرندیات مرا گوش می کردی بی عصبانیت بی رنجش بی قهر. و تهش یک لبخند گل و گشاد می زدی و آن جمله معروفت که "از خودم که هیچ، از کس دیگری هم ناراحت بودی بیا دادش را سر من بزن." که من همیشه داد دیگران را سرت می زدم. که من همیشه داد آنهایی را که دوست ندارم سر آنهایی که دوست دارم می زنم. فقط خواستم بگویم چقدر خوب که هستی جایی همین حوالی پشت این سیمها که می توانم گه گاهی بار تنهاییهایم را روی دوشت بگذارم و تو بخندی و بگذاری آخر این بازی کسی بازنده نباشد...


 
 
آی آدمها ! یک نفر اینجا می سپارد جان
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
 

از صبح که رقمش را شنیده ام یک جورایی دارم پرواز می کنم از بس حتی در مخیله ام هم نمی گنجید این برگه های A4 بتواند این طور معجزه کند. بلند شدم آمدم اینجا بگویم آهای اهالی وبلاگستان همین طور که نشسته اید چشم در چشم مانیتور و دارید گوگل ریدرتان را صفر می کنید به هزار مشقت، بردارید این صفحه را باز کنید و چند تا پرینت بگیرید ازش و بعد با یک لبخند یواش بدهید به دست هر که دم دستتان بود از فامیل و دوست و آشنا بگیر تا همکار و همکلاسی و آنکه کنارتان می نشیند روی نیمکت پارک و یا شاید چند لحظه همسفرتان می شود در تاکسی.شاید جایی کسی بودنش وصل همین ثانیه هایی باشد که ما به راحتی از کنارش می گذریم...


 
 
سفرنامه یک روز پاییزی
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
 

- ایستاده ایم در شلوغی هفت تیر. مردی هم ایستاده کنارمان. دارد می گوید مردم باید بایستند. نباید در برابر حملاتشان متفرق شوند. می گوید این تنها راه مقابله است. خیلی حرفهای دیگر هم زد. وقتی داشت می رفت گفت این چیزها را به پای همه ما ننویسید. ما هم با مردمیم. معلوم نیست اینها را از کجا پیدا کرده اند. آدم هم این قدر بی رحم و مروت. من را اگر اعدام هم بکنند در کنارشان نمی ایستم. پرسیدیم شما؟ کارتش را نشان داد سرهنگ سپاه بود...

- از هفت تیر هلمان داده اند پایین. ایستاده ایم جایی حوالی کریمخان. ایستاده ایم فقط که ناگهان حمله می کنند. خسته تر از آنیم که با سرعت فرار کنیم. دختری که کنارم ایستاده تا می آید به خودش بجنبد با باتوم برقی محکم می زنند به کمرش. دختر نقش زمین می شود. به همراه خانمی ۵۰ ساله به طرفش می رویم تا بلندش کنیم. دختر دارد ناله و نفرین می کند و نمی تواند روی پاهایش بایستد. زن دلداریش می دهد. دارد می گوید همین است دیگر برای آزادی باید هزینه داد. در همین حین سنگی می آید صاف می خورد وسط سر همان خانم. جیغ می کشم از صدایش و خون می پاشد به لباسم. خانم با لبخند به من که همین جور اشکهایم دارد می آید پایین نگاه می کند و می گوید نگفتم برای آزادی باید هزینه داد...

- رسیده ام به یوسف آباد. از دوستانم که جدا می شوم دوباره حمله می کنند. هلم می دهند داخل یک کوچه باریک. تا باتومش را بالا می برد کسی حائلم می شود. از همین جوجه بسیجیها. کارتش را درمی آورد و می گوید برادر ما از خودیم داشتیم می رفتیم خانه. آنها که رفتند با تعجب نگاهش می کنم. می گوید: یک دختر تنها. نامردی بود به خدا...


 
 
عیش مدام*
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

گاهی اوقات

دلم

خسته اش می شود

می ایستم

نفسی تازه می کنم

نفسی تازه می کند

و دوباره

از نو

عاشقت می شویم ...

*عنوان نام کتابی است از یوسا


 
 
۸/۸/۸۸
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
 

زمانی حوالی سال ۸۰ بود. بچه هایی بودیم که خیال می کردیم بزرگ شده ایم از بس آن کارتی که دستمان داده بودند ما را برده بود به عرش اعلا. و آن عنوانی که همیشه برای ما باقی خواهد ماند. بچه های معماری ۸۰ دانشگاه قزوین.

۴ سال بعد دوست بودیم و همراه. با هم زندگی کرده بودیم. یاد گرفته بودیم. شیطنت کرده بودیم. خندیده بودیم گریه کرده بودیم عاشقی هم. بار غم هم را به دوش کشیدیم. تنهاییهایمان را با هم قسمت کردیم. دلتنگیهایمان را بغضهایمان را بی عرضه گیهایمان را گاه حتی. ترسهایمان را از شب تنها ماندن تجربه هایمان را از تنها زندگی کردن غربتمان را از شهری که مال ما نبود . ۴ سال بعد ما همان بچه ها بودیم که با هم بزرگ شده بودیم و داشتیم می رفتیم بزرگیمان را جای دیگری خرج کنیم بی هم و در شهرهایی غیر از آن شهری که مال ما شده بود از بس سرریز بود از خاطراتمان. وعده دیدارمان هم شد ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ و ۸۸ دقیقه تا شاید بار دلتنگی خفه مان نکند تا آن روز  

امروز ۸/۸/۸۸ بود. هر حرفی از امروز حق مطلب نیست به گمانم از بس روحم را بعد از مدتها تازه کردید بچه های معماری ۸۰ قزوین...


 
 
نامه
نویسنده : نسیم - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

فکرش را می کردی این طور شود قصه مان؟ که نقطه پایانش جای دیگری باشد بعد از 6 سال ، سر صبح میان یک خیابان خلوت پاییزی؟ در کدام پس زمینه ذهنم گم شده بودی که خیلی وقت بود دیگر هیچ جای زندگیم مال تو نبود؟ خیلی وقت است که دیگر حسی باقی نمانده. اما اعتراف می کنم دلم گرفت امروز از اینکه چشمانت دیگر برق نزد در هنگام دیدن من. ببینم امروز صبح که از خواب بیدار شدی همان زمان که داشتی آماده می شدی یا وقتی جلوی در این پا و آن پا می کردی تا زنت هم بیاید آن زمان که در خانه را بستی یا وقتی دست همسرت را گرفتی تا راهی شوید یا آن لحظه ای که پا گذاشتی در آن خیابان فکر می کردی آن دختری که دستهایش را کرده در جیبش هدفونش را چپانده در گوشش  و همین جور دل دل کنان پیچید در خیابانی که تو داشتی از انتهایش می امدی همان است که روزگاری همین حوالی مهر و آبان نشستی روبرویش و گفتی که نمی شود که خانواده ات کس دیگری را در نظر گرفته اند برایت. همان که در سکوت بارش را جمع کرد و همان طور در سکوت رفت. از بس فکر می کرد عشقی که به جنون نکشاندت لایق هیچ چیز نیست. شاید اصلا از یاد برده بودیش که توانستی آن طور نگاهش کنی بی هیجان بی مهر بی نشانی از آشنایی بی لرزشی حتی . و گذاشتی از کنار هم رد شویم همان طورکه دو غریبه وحتی به خودت زحمت ندادی از سر کنجکاوی لااقل سرت را اندکی بچرخانی ببینی در انتهای همان خیابانی که تو ازش آمدی آن غریبه ایستاده کنار جدول و دارد با خودش فکر می کند کاش خوشبخت باشی.شاید آن وقت لازم نبود که اثبات کنی نیک بختیت را. شاید آن وقت حلقه دستانت را دور بدن آن زن می گذاشتی برای وقتی که دیگر در آن خیابان نباشی...


 
 
اینجا آسمان آبی است
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
 

۱-     عروس اصرار داشت یک شب بروم پیشش.  رفتم. در خانه را که باز کرد، اولین چیزی که به چشم می زد، عکسهای دونفره شان بود که تقریبا همه جای خانه را پوشش داده بود. جا به جا تک شاخه های رز و مریم و یک عالمه عروسک که به در و دیوار آویزان بود. و عروس که مثل یک تور لیدر ماهر توضیح می داد که فلان عکس را کجا گرفته اند یا فلان هدیه را مثلا به چه مناسبت کادو گرفته. چشمهایش برق می زد وقتی داشت اینها را می گفت...

۲-     آخر شب نشسته ایم به حرف. قبلش گوشی اش را گرفته ام گذاشته ام کنار گوشی خودم ته سالن من باب یک شرط بندی که ببینیم چه قدر بی گوشی دوام می آوریم. هی ساعت نگاه می کند. هی می رود و می آید. این پا و آن پا می کند. گردن کج می کند که یعنی الان می خوابد قبل از آنکه شب به خیرش را بگویم و من شانه بالا می اندازم که یعنی شرط را می بازی خود دانی. موبایلش که زنگ می خورد شلنگ تخته زنان خودش را می رساند به آن طرف سالن و در حالی که تقریبا فریاد می زند:" آخ جون شوهرم" شیرجه می رود روی گوشی. می گویم:" شرط را باختی." می گوید:" اگر می دونستم زنگ خور نداری باهات شرط نمی بستم. ولی به جهنم اگه شب به خیر نمی گفتم که تا صبح خوابم نمی برد"...   

۳-     فردایش عروس مهمان ماست. نیمه شب آقای برادر نشسته به فیلم دیدن وسط هال. من در اتاق مشغول کتاب خوانی، عروس نشسته فیلمهایم را زیر و رو می کند تا با هم ببینیم. بقیه خوابند. می گویم:" نمی شه تو کامپیوتر دید. صدا نداره. برو راضیش کن ما اون ور فیلم ببینیم." از خدا خواسته بلند می شود. برگشتش اما طول می کشد. از اتاق داد می زنم:" تکلیف ما را مشخص کنید فیلم می بینید  یا من بخوابم." صدای شلیک خنده شان در فضا می پیچد. دلم از این شادیشان می لرزد...

۴-     دیگر نزدیک صبح است. فیلممان را دیده ایم و می رویم که بخوابیم. عروس پیش من می خوابد چون از آن عربیها هنوز بینشان خوانده نشده. تا می آیم بخوابم از جایش بلند می شود. می گویم:" کجا دوباره؟" الان می آیمی می گوید و به دو می رود. برمی گردد و دراز می کشد. نگاهی به من که همین جور مثل علامت سوال نگاهش می کنم می اندازد و می گوید:" خوب یادم رفته بود به شوهرم شب به خیر بگم مگه چیه؟" و پتو را روی سرش می کشد...

۵-     فردایش بعد از ناهار عروس ایستاده به تماشای آکواریوم آقای برادر. من دارم آشپزخانه را جمع و جور می کنم. برادر جان پاورچین پاورچین می آید از پشت بغلش می زند. صدای خنده شان فضا را می شکافد. دلم غنج می زند و فکر می کنم گاه با چه بهانه های کوچکی آدمها احساس خوشبختی می کنند...


 
 
اندر ستایش دنیای کلاسیک
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
 

انگار کن که من دیر به دنیا آمده ام. من آدم قرن هجده و نوزده ام. آدم تاتر و اپرا. آدم کالسکه و چراغ گازی. آدم گپ و گفتهای طولانی هنر و سیاست. آدم روزگار دستکش سفید و زرد و کلاه ماهوتی. آدم رقصهای دو نفره. آدم قدم زدن کنار رود سن با آن دامن های بلند غرق تور و دانتل. آدم عاشقی کردن در شبهای پاریس و پطرزبورگ. آدم یک نگاه و صد دل. آدم عاشقیهای بی حد و حصر در سکوت. هستم های تا پای جانِ حتی اگر نفهمی، حتی اگر ندانی. آدم شیک منطقیِ بیا ببینیم تفاهم داریم یا نه نیستم یا مثلا فلانی کیس مناسبی است پس دوستش داشته باش. من مال شتاب این دنیا نیستم آدم عصرانه های مفصلم بین زنهایی که با آرامش گلدوزی می کنند. آدم شب نشینیهای طولانی ام با آن لباسهای سراسر چین و تور و سراسر زنانگی. آن پزهای روشنفکری مال من نیست. صحبتهای بی پرده ،عریانیها، برهنگیها مال من نیست. من آدم رمز و رازم. به کنایه حرف زدن. آدم آسان نبودن. آدم شرمم و قرمز شدنهای دخترانه. آدم شفاف دنیای مدرن نیستم ، آدم همه را به یک نسخه پیچیدن. آدم کتابهای کوچک سرراست سراسر دیالوگ نیستم. عاشق کتابهای قطورم با شرح جزئیات مفصل، صحنه به صحنه، لحظه به لحظه. عاشق بالزاک و دوما و پوشکین و تورگینف و فلوبر.

 بعد این جوری یک کتاب ناب که می افتد دستت روحت چند تا نفس عمیق می کشد و یادش می رود که وسط اتوبان است در تاکسی کنار یک مرد چاق گنده که اندازه سه نفر جا گرفته و تو بهش توپ و تشر زده ای که خودش را جمع کند. ولو می شوی کتابت را می خوانی و هی یک خط در میان افسوس می خوری که چرا این قدر دیر به دنیا آمده ای ...


 
 
کاش "آخ" پایان کار نباشد
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
 

اسمش هرچه که هست؛ خلاقیت، جسارت، عبور از خط قرمز؛ یک موقعهایی آدم را می ترساند. می ترسی هنرمندت هرچه که دارد را خرج کند و چیزی باقی نگذارد برای انتظارهای بعدی، برای مزه مزه کردن اشتیاق روزهایی که ببینی این دفعه چه جادویی در انتظار توست. که یادش برود اگر خلاقیتش را تمام و کمال خرج کند اگر دستش خالی شود بعدش یا به تکرار می رسد یا ابتذال. در بهترین حالتش آثاری خلق می کند که هرکدام به تنهایی می توانست شاهکار باشد اگر قادر بود زمان آن خلاقیت تام و تمام را مدیریت کند. برای همین است که همیشه با خودم فکر می کردم اگر جای میکل آن‍‍ژ بودم حتماً "داوود" را نگه می داشتم برای روزی که دیگر حرفی باقی نمانده باشد. به خدا حیف "موسی" است یا میدان "کاپیتول" و حتی آن نقاشی "صحنه رستاخیز" وقتی "داوود" این طور سایه سنگینش را انداخته روی تمام آثار بعد از خودش. و یا نگاه کن به آن عکس "مهر مادری"* شرمن که چطور وادارش کرده سکوت کند از بس فکر می کند دیگر بیشتر و بهتر چیزی در چنته اش باقی نمانده. و حالا این آلبوم "آخ" ... کاش چیزی از خلاقیت نامجو باقی مانده باشد ...

*می دانم هیچ کدام از عکسهای شرمن عنوان ندارد. این اسمی است که خودم برایش گذاشته ام.


 
 
از دیدار من با یک فرشته قلمبه بامزه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
 

یک وروجک موفرفری تپل از اونایی که کفش چراغدار پاشونه اومد محکم زد به من که داشتم ولیعصر را نم نم می رفتم بالا. با اون چشمای تیله ایش نگاهم کرد و تا اومدم قربون صدقه اش برم نگاش افتاد به باباش و پا گذاشت به فرار تا دوباره باباهه نگیرتش. دستش را ول کرده بود گویا و داشت حالی می کرد با این قضیه. اما یه هو وایساد. رسیده بود به سنگفرشهایی که توش شیشه است و تو شب برق می زنه. اون چشمای شیطونش یه برقی زد و گفت:" بابا نگاه کن. اینجا زمین اش چه قدر ستاره داره!!" یعنی اگه این قدر سرماخورده نبودم حسابی چلونده بودمش از بس که خوشمزه بود ...

پینوشت: تا حالا شده هوس کنید بچه داشته باشید؟ این فرشته کوچولو دیشب یه همچین حسی به من داد...


 
 
من و بورخس
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
 

چه می توانم کرد تا تو را خوش آید؟*

مرا نگاه کن بی لبخندی حتی. همان یک نگاه کافی است تا پیشکشت کنم پاییز غمگین شهرم را با آن کوچه های باریک و این غروبهای نومید.

من تلخی زنی را به تو هدیه می کنم که سالهاست به ماه تنها خیره شده .

وفاداری ام را به تو هدیه می کنم که هیچ گاه به کسی تعلق نداشته.

من آن گوهری را به تو هدیه می کنم که در درونم حفظ کرده ام، مرکز قلبم را که در کلمات نمی گنجد ، معرکه ای بی رویا که نه زمان می تواند لمسش کند ، نه شادی ، نه تیره روزی.

من تمام خاطرات شیرینم را به تو هدیه می دهم تنها دارایی من از زندگی.

حتی می توانم تنهایی ام را به تو هدیه کنم  ،تاریکی ام را ،گرسنگی قلبم را ؛

من سکوتم را به تو هدیه می دهم و اشتیاق پنهان تمام این سالها را برای رسیدن به آن لحظه موعود.

بیش از این چه می توانم کرد تا تو را خوش آید؟

*این نوشته به شدت وامدار یکی از اشعار خورخه لوئیس بورخس می باشد.


 
 
موسیقی روزگار من
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
 

انگار که این قصه

تمام شدنی نیست

وقتی این طور

سرسختانه

جاخوش کرده ای

میان تمام آن دایره های

سیاه

و سفید

و نقطه دار

...

وقتی آن طور

لجوجانه

نشسته ای به تماشایم

و دستهایم را می لرزانی

و دلم را

آن زمان که

با خود می خوانم

دو

رِ

می

لا

دو

می

فا ...


 
 
قصه آخر
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
 

هزار و یک سال هم که طول بکشد

به شوق آن عاشقانه ترین

روایت آخر

پیدایت خواهم کرد

و

در آغوشت به خواب خواهم رفت...


 
 
دردلهای یک آدم که از دفاع فقط چند ساعت فاصله گرفته
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
 

و اینچنین بود که ما در واپسین روز تابستان سنه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی به دریافت مدرک کارشناسی ارشد معماری با درجه عالی نائل آمدیم.

امید است هرآنکس در این یک سال اخیر با این بنده سراپا تقصیر برخورد داشته و از اخلاق بسیار خوب اینجانب مستقیذ گردیده - چه آنان که به روی خود نیاورده و به دل نگرفتند چه آنان که با من کمترین برخورد کرده  چه آنان که گام را از این هم فراتر نهاده و جوابی داده اند دندان شکن و در پاره ای مواقع دل شکن و چه آنان که به هیچ کجایشان هم حساب نکردند این حالات روحی ما را- این خطا را بر من ببخشایند که جبر زمانه اینگونه ایجاب می کرد . حلالم کنید و اگر توانستید از من به دل نگیرید.

                                                                                               والسلام 

پینوشت ۱: دو تا تبریک عالی دریافت کردم که لذتش کم از دریافت درجه عالی نبود. مرسی از هر دوتون خیلی خیلی زیاد( بعد یعنی این خیلی خیلی که نوشتم معلومه که یعنی چقدر؟؟؟)

پینوشت ۲: شاید روزی نوشتم از غربت امروز. نخواستم خلق خودم و شما را تنگ کنم. اما خواهم نوشت روزی از جایی که خالی مانده بود... 

بعد نوشت: به خاطر تبریک نابت یه دنیا ممنون


 
 
دردلهای یک آدم که با دفاع فقط چند ساعت فاصله دارد
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
 

می دانم ها که خبری نیست. که می روم و می آیند و یک سری سوال می پرسند من باب خالی نبودن عریضه و یک سری جواب می شنوند بی ربط و باربط. نمره ای داده می شود و خلاص. نیم نمره بالاتر و پایینترش هم خیلی توفیر نمی کند. بعد هم همه چیز یادت می رود انگار نه انگار که خانی آمده و رفته. فقط این بار مسئولیت را که می گذاری زمین روحت سبک می شود یک هو. دقیقا مثل بعد از کنکور می ماند. دقیقا فردایش صبح که از خواب بلند می شوی و ناخودآگاه داری برنامه می ریزی که کدام درس را اول بخوانی بعد یادت می افتد که ای بابا تمام شد رفت و یک خنده گل و گشاد می نشیند روی لبت. گیرم اصلا خوب هم نداده باشی امتحان را. همین نفسی که از سر آسودگی رها می کنی در فضا به دنیا می ارزد. همه اینها را می دانم اما نمی دانم چرا باز خوابم نمی برد از بس استرس دارم. فردا ساعت ۹ صبح پرونده ۲۱ سال درس خواندنم بسته می شود برای همیشه. برایم دعا کنید ... 

پینوشت : نمی دانم باز هم لازم به تذکر هست که بعضی زمانها را فقط با بعضی بودنها می توان از سر گذراند؟


 
 
برای ثبت در تاریخ
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
 

شما را نمی دانم. اما من اگر بودم برای این خیابانهای روزمره معمولی اسم دیگری می گذاشتم. برای همین ها که کشدار لابه لای شهرم می چرخند و خودشان هم نمی دانند که کجا می روند. که برای من ولیعصر وقتی داری از آن پله ها سرازیر می شوی که برسی به  پارک ساعی یعنی روز زنجیره انسانی. زیرگذر آزادی وقتی با شتاب داری ازش عبور می کنی و چشمت می افتد به دورنمای میدان یعنی 25 خرداد. انقلاب، ونک، جام جم، هفت تیر، توپخانه و ... همه شان را خوب که نگاه کنی یعنی ما با فریادهایی که جا گذاشتیمشان در زمان و برق امیدواری چشمانمان.

شما را نمی دانم. اما من فارغ از تمام تحلیلها و محاسبات، فارغ از اینکه حضور میلیونی ما به پای کس دیگری نوشته شود یا نه و فقط برای اینکه حضورمان در سکون روزمرگیها گم نشود خواهم آمد به حرمت همان امیدواری جاری بینمان و به حرمت ایرانم و به حرمت آزادی ...

پینوشت: این متن مال دیشبه. مال اون ساعتهایی که دسترسی به بلاگفا امکانپذیر نبود. اما امروز  خواستم اینجا بگذارمش تا یادم نرود در چنین روزی من به ایرانی بودنم و به کنار هم بودنمان افتخار کردم.


 
 
کاش اینجا را می خواندید
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

این بارٍ زندگی بد چیزی است. گاهی نمی شود یک تنه به دوشش کشید. بعد الان دقیقا از این وقتهاست. وسط این زندگی شلوغ پلوغ من یک پایان نامه ای هم هست که عین بختک افتاده روی روزهایم و از بعد از عید جاخوش کرده روی اعصابم از بس شمارش معکوس شروع شده و من دست تنها نمی توانم به همه این کارها برسم . بعد این جوری که می شود شکلم عوض می شود تلخ می شوم و ساکت. آن قدر کسالت بار می شوم که خودم هم دلم برای اطرافیانم می سوزد از بس مجبورند این نسیم بدعنق را تحمل کنند. حالا دم دفاع این جوریها شده ام. بعد نمی دانم چی شد من که از افتخاراتم همین بس که همیشه یک تنه کارهایم را انجام می دادم  یه هو دیگر دلم استقلال نخواست. دلم خواست کسی بود گاهی کمی این بار را سبک می کرد. دلم محبت خواست و حمایت. دلم یک لبخند خواست و یک جمله فقط که اطمینان دهد همه چیز درست می شود. اعتراف می کنم هیچ وقت تنهاییم مثل این چند وقت این جور توی صورتم نزده بود. هیچ وقت این طور نترسیده بودم ازش. نمی خواستم کابوس چند ماه پیش دوباره تکرار شود. ترسیدم باز برگردم به همان روزها. از تنهاییم ترسیدم. از برگشتن به روزهایی که به پایان فکر کردم. از تمام آن روزهای بد که خواستم تمامش کنم قبل از اینکه همین دو تا و نصفی آدم زندگیم هم از دستم برود. از کجا معلوم دوباره یک جمله بشود یک معجزه و دقیقا در همان روزها یک نفر بی آنکه بخواهد و بداند مرا برگرداند به زندگی. این جوری شد که آمدم سراغتان. تنها جایی بود که می دانستم بی منت آغوش باز می کنید برایم. شرمنده بودم از اینکه این قدر سرگرم خودم شده بودم این چند وقت که سراغی ازتان نگرفتم. از دمدمهای عید فکر کنم. اما آغوشتان باز بود مثل همیشه. نگران بودم که مبادا ... اما خدا را شکر همه تان بودید. همه تان سلامت بودید. دلم برایتان تنگ شده بود حتی برای آن پیرزنی که هیچ چیز یادش نمی ماند و مرا که هیچ یادش نیست و تا مرا دید شروع کرد خاطره ای را که صد بار برایم تعریف کرده بود دوباره تعریف کردن. آمدم مثل همیشه موهایتان را شانه کردم بافتم به خاطرات جوانی مسن ترها گوش کردم و به داستان عشق و عاشقی جوانترها. اجازه دادم در آغوش کشیده شوم و نوازشم کنید که چقدر پوست تنم احتیاج داشت به نوازش. و چقدر روحم احتیاج داشت به این دوست داشته شدن. و خودتان نمی دانید که چه لطفی در حقم کردید. حالا به یمن نفس حقتان که برکت زندگی است کشیدن بار زندگی خیلی راحتتر شده خیلی راحتتر...


 
 
شبانه روز
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
 

شب

پر است از صدای ساکت گریه

پیچیده در بستری

که روزی قرار بود

عطر تنی در آن بپیچد

و روز

پر است از تو

تویی که رفته ای

خیلی وقت است که رفته ای ...


 
 
رازهایی درباره زنان
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
 

نشست تو ماشین. دستهاشو سفت گرفت به فرمون. گردن صاف،مستقیم خیره شد به جلو. انگار که می خواد یه بیانیه مهم صادر کنه، همونجور قاطع گفت: "نه". گفتم:"خود دانی ،ولی آنقدر تو با این بیچاره گفتی و خندیدی حالا چه رویاها که با خودش نمی بافه". گفت: "اشتباهشون دقیقا همین جاست. این آدم ،آدم من نیست که تونستم باهاش این جور راحت باشم.آدم من اون کسیه که وقتی دیدمش، دست و پام بلرزه، دلم هری بریزه پایین، همون که وادارم کنه گلوم خشک بشه ،درجه حرارتم بره بالا، استرس بگیرم و مدام به این فکر کنم که مبادا کاری کنم خوشش نیاد. آدم من اون کسیه که قلبمو بلرزونه.که اگه لرزید دیگه نمی شه پا بندازی رو پا و صاف تو چشاش نگاه کنی و هرکاری دوست داری انجام بدی بی توجه به حضورش. این راحتی بیش از حد یعنی این آدم فقط می تونه یه دوست خوب باشه نه بیشتر." بیانیه شو صادر کرده بود، دیگه تا خونه هیچی نگفتیم...


 
 
از این روزهای پراضطراب
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
 

الان از آن وقتهایی هست که یک نفر باید ناغافل بیاید بنشیند کنار دستت و هی سوال پیچت نکند و هی راه حل ارائه ندهد. بگذارد کمی غر بزنی کمی گریه کنی کمی این بار تشویشت را سبک کنی. و بعد فکرش را بکن چه آرامشی به تو می دهد اگر دستش را آرام حلقه کند دورت و اجازه بدهد که تو بسری در آغوشش و بی هیچ پرسشی اجازه بدهد از دغدغه هایت حرف بزنی و از دلواپسیهایت. بعد چشمانت که مهربان شد دلت که قرص شد دوباره راهیت کند طرف زندگی. یعنی الان یک همچین رفاقتی دلم می خواهد. الان دقیقا از آن وقتها است...


 
 
من امروز
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
 

...و نمی دانی چه تلخی غریبی گریبان آدم را می گیرد میان این چله نشینی صبورانه آرام آن زمان که می شنوی "دوستت دارم"  از آدمی که هیچ هم دوستش نداری...


 
 
برای دل کوچک یک دوست
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
 

هی با توام. یک موقع خوف نکنی ها. تو تنها نیستی.بزار هرکی هرچی می خواد بگه اما  اگر من به تو گفتم هستم منظورم تا تهش بود. چشمشو در می یارم هرکی بخواد به تو و دنیات چپ نگاه کنه. اینو به همه بگو ...


 
 
غزلواره ای برای تو
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
 

نگاهم کن

پا به ماه

حسی تازه ام

و کودکم را

از جنس عشق و غزل

به دنیا خواهم آورد

در سرای نور

اگر

چشمانت

رخصت دهند...


 
 
مثلا شعر
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
 

بگذار

لحظه ها راه خود را باز کنند

از جایی حوالی نبودنت

چه فرقی می کند؟

وقتی من هنوز

لبریز می شوم

از حسی ناشناخته

آن زمان که

عاشقانه هایم

نرم می خزد

میان خطوطم

لای شعرم...


 
 
باز هم زندگی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
 

من که یادم نیست. اما تصویر آن دخترکی که قصد بغل کردنت را داشته که فکر می کرده تو عروسک جدیدش هستی درست در اولین روزی که تو را به خانه آوردند باید دیدنی بوده باشد. همان لحظه ای که شروع کردی به گریه و دخترک از ترس پا به فرار گذاشت و پشت دیواری پنهان شد و تا مدتها دور و برت آفتابی نمی شده. این اولین آشنایی من و تو بوده گویا. اما بعدش را که یادم هست. تمام لحظات بزرگ شدنمان در کنار هم. تمام شیطنتهایمان. تمام بازیهایمان.تمام لحظه لحظه هایی که در کنار هم بودیم. پشت به پشت هم .دوش به دوش هم. و حالا امروز آن پسرک کوچکی که با گریه اش مرا فراری داد بزرگ شده. آن قدر بزرگ که تصمیم بگیرد خانه ای داشته باشد و خانواده ای. آن قدر بزرگ که تصمیم بگیرد همسر باشد همراه باشد تکیه گاه باشد. حالا دقیقا در همین لحظه که من نشسته ام میان حجم خالی اتاقم نمی دانم در مراسم امشب قرار است چه بگذرد. قصد همراهیت را هم نداشتم. از بس از خودم مطمئن نبودم. از بس می ترسیدم مبادا آن وسط اشکم سرازیر شود. اما قیافه بغ کرده ات را که دیدم نظرم عوض شد. اعتراف می کنم هیچ وقت به چنین روزی فکر نکرده بودم. به روزی که بروی که دیگر در این خانه نباشی. فکر می کردم لااقل تو برایم می مانی. دلم از همین الان برایت تنگ است. امروز که به رسم همیشه آمدی لباسهایت را جلویم ردیف کردی که بگویم چه بپوشی با خودم فکر کردم این آخرین بار است. از حالا به بعد کس دیگری پیراهنت را مرتب می کند کراواتت را می بندد. از حالا به بعد از کس دیگری راجع به رنگ لباست مدل مویت سوال می کنی از حالا به بعد با کس دیگری مهمانی می روی خرید می روی. و من می مانم بی دستهایت که پناه تنهاییهایم بود. اما مهم نیست. اصلا مهم نیست وفتی تو این همه خوشحالی. باور کن هیچ چیز به اندازه خوشحالی تو مهم نیست. دلت خوش خیلی خوش بلند بالای عاشقم...


 
 
کاش این فقط یک داستان بود
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
 

پسر مادر نداشت. خودش بود و پدرش که به تنهایی بزرگش کرده بود. روز ۱۸ تیر بود. پسر همراه نامزدش در خیابان بود که مامورها ریختند و با باتوم محکم به صورتش کوبیدند و کشان کشان با خود بردندش. نامزدش هیچ کاری نتوانسته بود بکند. دو روز بعد پدر را خبر کردند که پسرت در بیمارستان است. پسر آنجا بود با دو مامور و سر و صورت باندپیچی شده. پدرش چهار روز بالای سرش بود و پسر رفته رفته بهتر می شد. روز چهارم که پدر به دنبال دارو داروخانه ها را بالا و پایین می کرد پسر را با خود بردند. پدر که برگشت تخت خالی بود. روز ۸ مرداد برای پدر بدترین روز خدا بود. دارم فکر می کنم کدام لحظه اش سختتر گذشته بر پدر؟ آن زمان که زنگ زدند و گفتند که برای شناسایی برود یا آن لحظه که در آن یخچال باز شده و پسرش را دیده سرد و سنگین خوابیده با بدنی که یک جای سالم در آن نبوده  و با چشمی که شکنجه از بین برده بودش یا آن زمان که فهمیده تمام اعضای داخلی پسرش را درآورده اند یا شاید هم آن زمانی که آن برگه را جلویش گذاشتند که تایید کند پسرش در اثر بیماری مرده و حق هم ندارد برایش عزاداری کند وگرنه همین جسد را هم بهش نمی دهند. نمی دانم. اما آنها یک چیز مهم را یادشان رفته بود. که یک پسر قهرمان حتما حتما تربیت شده یک قهرمان است. پدر شجاعانه ترین کار ممکن را کرد. همان جا اعلام کرد نه برگه را امضا می کند نه جسد پسرش را می خواهد. دلش را سنگ می کند و از پسرش می گذرد اما سکوت نمی کند و به همه خواهد گفت که پسرش نمرده بلکه او را کشته اند آن هم به فجیع ترین شکل ممکن. و حالا چند شبانه روز است که در خانه پدر باز است مردم می آیند و می روند  بی اعتنا به مامورها عزاداری می کنند و ماجرا را برای هم تعریف می کنند. حتی شنیده ام خانواده های دیگر هم که حق عزاداری ندارند به آنجا پناهنده شده اند تا شاید بتوانند با خیال راحت برای عزیزانشان گریه کنند. پدر ایستاده مثل کوه . پدر حالا برای همه یک قهرمان است اما من می دانم ته دلش آرزو می کند کاش هنوز فقط برای پسرش پدر بود...


 
 
اساسنامه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸
 

این تجربه جدید مثل پوست انداختن است. مثل بزرگ شدن. سخت است گاهی هم تلخ اما دارد زندگیم را زیر و زبر می کند و می دانم ته این ماجرا آن قدر اتفاقهای خوب هست که به تمام سختیهایش بیارزد.

دارم یاد می گیرم بین دوست داشتنهایم و دوست داشته شدنهایم تفکیک قائل شوم. دارم یاد می گیرم دوست داشته باشم بی چشمداشت بی توقع بی منت. دارم یاد می گیرم عشق دادنی است نه گرفتنی. دارم یاد می گیرم خوشبختی من در گرو خوشبختی آنهایی است که دوستشان دارم فارغ از اینکه آنها هم مرا دوست دارند یا نه. دارم یاد می گیرم تنهاییم را دوست داشته باشم و زندگی کنم البته به سبک خودم و یادم نرود که من نسیمی دارم که در قبالش مسئولم. نسیمی که خسته شده از انتظار برای رسیدن به روزهای بهتر. نسیمی که خودم باید آستینهایم را برایش بالا بزنم و تا ته خط کنارش بمانم. کنارت می مانم...


 
 
جهان خاموش
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
 

من به جهنم

حواست هست

قاصدکها هم دیگر نمی پرند

باد هم نمی وزد

و جهان یک سره خاموش است

و حرفهایم

            -که قرار بود

                           در گوش قاصدکهایی بگویم

                                                              که باد برایت می آورد-

همین جوری روی دست دلم باد کرده

لااقل بگو

چه قدر دیگر منتظر بمانم

این عزای عمومی تمام می شود...

 

پینوشت کاملا بی ربط: تیتر امروز همشهری را دیدید؟ کاهش ناگهانی حقوق بازنشستگان نیروهای مسلح


 
 
دمی با حافظ
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
 

می گن چهارشنبه ها روز حافظه. وقت اذان مخصوصا. و نمی دونم خودت خبر داری یا نه حافظ؟ یه موقعهایی این غزلهایت بدجور جواب تمام سرگردونیهای ماست. مثل همین غزلت که از غروب تا حالا یه رنگ دیگه پاشیده به روزهای مزخرف این چند وقت...

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست       آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود       در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...


 
 
از دردلهای دوران نقاهت
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
 

بعضی زمانها این جوری است دیگر. انگار ساخته شده تا محکی باشد برای عیار دوستیها. برای دلواپسیها دلتنگیها دلنگرانیها. این روزها که شروع می شود آرام دراز می کشی و منتظر می مانی ببینی چه کسی اولین نفر متوجه نبودنت می شود. که نیستی در خیابان نیستی سرکار نیستی در دسترس نیستی هیچ جا نیستی... این روزها که شروع می شود منتظر می مانی ببینی چه کسانی عدم حضورت را می بینند. شاید هم کمی نگرانت شوند و تو بتوانی متقاعدشان کنی که چیز مهمی نیست. شاید هم ترسهایت را در میان گذاشتی با آنها و حتی شاید یک کمی کولی بازی درآوردی و خودت را لوس کردی برایشان. و دلت ضعف می رود از تصور این صحنه...

اما ببین ته این روزها باید به کجا رسیده باشی که به جای اینکه دلت غنج بزند از این دوستیها همانطور آرام دراز کشیده باشی سرجایت چشم دوخته به سقف و آن موبایل بدون زنگت در دستت و هی با خودت فکر کنی اگر امشب همه چیز تمام شود فردا صبح چند نفر از ته دل خواهند گفت:"چه حیف" ...


 
 
دو کلمه حرف حساب
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
 

اعتراف می کنم تازگیها نشانه هایت را نمی فهمم. قبل ترها صاف تر با من حرف می زدی. این طور که پر رمز و راز می شوی دیگر نمی توانم بفهممت. می خواهی به من چه بگویی؟

همه چیز از یک سال پیش شروع شد. از آن ساختمان کذایی که شرکت به آن نقل مکان کرد. از من که با دیدن یک نفر در آن شرکت دوباره هوس نوشتن به سرم زد. از پیدا کردن شغل جدید در شرکتی جدید که از مزایایش داشتن اینترنت بود و ولوجی که متولد شد و ...    و حالا درست در این روزها و بعد از یک سال شرکت باید به فکر بیافتد که تیم مهندسی را به ساختمان جدیدی منتقل کند و این جای جدید باید دست بر قضا همان ساختمان شرکت قبل باشد و من باید دست بر قضا در همان تاریخ دوباره به آنجا برگردم درست مثل یک لوپ بسته. انگار نه انگار خانی آمده و خانی رفته...

در این چند روز استراحت اجباری به همین چیزها فکر کردم. اصلا فکر می کنم این بلا را خودت از قصد سر من آوردی که دور از هیاهو و شلوغیهای دور و برم یک مقدار فکر کنم. ولی انگار فهمیدنت این روزها خیلی سخت شده. بعد از آن همه افت و خیز در این یک سال این بازگشت یعنی چه؟ می خواهی چه چیزی را به من بگویی؟ می خواهی همه چیز را فراموش کنم و از اول شروع کنم؟ یا می خواهی یادم نرود این حسی که حالا گریبانم را گرفته حاصل چه روزهای سختی است؟ نمی فهمم. به بزرگیت قسم نمی فهمم. می شود راحت تر با من حرف بزنی خدایا؟


 
 
همین جوری...
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
 

دخترک هنوز هم مثل قبل است. هنوز هم کار می کند، هنوز هم دغدغه پایان نامه دارد، هنوز هم وقت کم می آورد. هنوز هم گاهی می خندد، شلنگ تخته می اندازد، سربه سر می گذارد، می زند، می رقصد. هنوز هم همان کارهای قبل را می کند بی کم و کاست...

دخترک را که نگاه می کنی هنوز هم مثل قبل است. فقط دیگر رویا نمی بافد. از بس بلد نیست رویاهایش را مدیریت کند. از بس این رویای آخر که یک هو ، بی هوا شد خود زندگی، خود واقعیت کار دستش داد. آن قدر غرقش کرد که یادش رفت همیشه آدم شروعهای بکر و پایان های افتضاح بوده...

دخترک حالا کز کرده در سکون روزمرگیهایش و دیگر هیچ وقت رویا نخواهد بافت...


 
 
درباره سپیده "درباره الی"
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
 

"درباره الی" داستان تنهایی سپیده بود به گمانم. همان دختری که خواهر همه بود. همان که هرکاری از دستش برمی آمد برای همه می کرد، از گرفتن بلیط هواپیما تا پیدا کردن زن. اما به وقت اندوه تنهاترین آدم جمع بود. همان که هیچ کس آغوش باز نکرد برایش. همان که هیچ کس حرفش را نفهمید، گریه اش را نشنید، دلداریش نداد. همان که رها شده بود به امان خدا درست مثل آن دیوار بلوک سیمانی نیمه کاره. همان که همراهش هم همراهش نبود. همان که در صحنه آخر تنهاییش بدجور توی ذوق می زد وقتی تنها نشسته بود پشت میز و همه در ساحل جمع بودند. همان که ...

همان که خاطرات دخترک غرغروی این روزها را ورق زد و یادش انداخت کسی جایی به او هم چنین چیزی گفته بود که :" تو تا وقتی خواهرهمه ای همه تحسینت می کنند اما توقع نداشته باش کسی عاشقت بشه." و این دخترک چه خوب می فهمدت سپیده...


 
 
در گوشی با خدا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

هرچه قدر هم که بگویی نه، به همان بزرگی خودت قسم ،گاهی کسی باید باشد که تنگ در آغوشت بگیرد و بگذارد اشکهایت سرازیر شود و آرام در گوشت زمزمه کند:" دیوونه من باهاتم. گور بابای همه دنیا." تا تو یادت نرود که هنوز گوشه امنی در دنیا برای زندگی کردن هست...


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
 

سکوتم که این طور غلیظ می شود و عمیق خودم را هم می ترساند. این انباشتگی خشم و نفرت که نمی دانم کجا، کی و چطور فوران خواهد کرد. این تلخی مدام که شُره کرده در زندگیم و می دانم این همه به خاطر چهار تا عکس و آن داستان کوتاه چخوف نیست. بیشترش به خاطر تردیدهای خودم است در این روزها و این دست و پا زدنهای مدام بین آنچه باید و آنچه هست و آنچه دلم می خواهد باشد.

سکوت می کنم به خاطر ولوجم که نمی خواهم مرگ و نیستی و سیاهی را در آن ثبت کنم و به احترام شمایی که دوست ندارم تلخ ببینمتان. روزی برمی گردم که باز همه از عاشقانه هایمان با هم بگوییم . روزی که سیاهی را پشت سر گذاشته باشیم. و ایمان دارم آن روز دور نیست. تا رسیدن روزهای روشن صبر خواهم کرد...

پینوشت: یعنی تاریخ خود را تکرار می کند؟


 
 
از لابه لای خشونت این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
 

به من دست نزن

خودت که خبر نداری

هرم دستانت

جانم را می سوزاند

پسر آتش ...


 
 
برای هموطنان بسیجی ام
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
 

فکر می کردیم راهپیمایی سکوت می تواند راه گفتگو را برایمان باز کند. خواستیم به شما بفهمانیم که ما نه با شخص خاصی نه با تفکر خاصی مشکل نداریم. ما فقط می خواهیم به حق انتخابمان احترام بگذارید. و یادتان بیاید که ما هم ایرانی هستیم و سهم ما از این خاک اگر بیشتر از شما نباشد کمتر هم نیست.می خواستیم بگوییم برادر و خواهر بسیجی حساب شما از دولت جداست. اگر از سر خشم چیزی می گوییم که شما را ناراحت می کند خوب، سکوت می کنیم. ما این را خوب می فهمیم زمانی که آدم به کسی معتقد است از ته دل، اگر خلافش را بشنود چه حالی می شود. خواستیم بگوییم ما هموطنیم جدا از تمام اعتقادات و تفکرات.

اما تو چه کردی؟ اسلحه ات را که باید در کنار ما رو به دشمن می گرفتی به سمت کسانی گرفتی که به احترام ایرانی بودنت چشم بر تفاوتها بستند. از همان ابتدای انقلاب هرکار که خواستی کردی. به چه حکمی، نمی دانم. اما این هفته اخیر شرم آورترین خاطرات را برایمان رقم زدی. تو هموطنانت را کشتی. به همین صراحت و به همین تلخی. کدام تفکر است که به تو این اجازه را می دهد که به پیرها حمله کنی، زن باردار را کتک بزنی یا آن تیرهای جدیدت را روی بدن هموطنانت امتحان کنی. و حالا این حرکت آخرتان. تجمع درست جایی که دیروز ما قرار گذاشتیم که جمع شویم. حواست هست بازیچه دست چه کسانی شده ای؟ حواست هست که چه بازی خطرناکی را شروع کرده ای؟ می خواهند ما را رو در روی هم قرار دهند. می خواهند فاصله بین ما را عمیق تر کنند. می خواهند ما را به جان هم بیاندازند. بروید جمع شوید امروز ما نمی آییم. بروید و فریادهای شادی از ته دلتان را بکشید و فکر کنید که بر دشمنانتان پیروز شده اید. فکر کنید ما پا پس کشیدیم. ما با شما مقابله نمی کنیم اما نه به این خاطر که ترسیده ایم و نه به این خاطر که نمی خواهیم با شما روبرو شویم  چرا که کینه مان از شما خیلی عمیقتر از این حرفهاست. ما نمی آییم چون نمی خواهیم ایرانی در برابر ایرانی بایستد. ما نمی آییم چون ایرانی حرمت دارد و ما این حرمت را نگه می داریم حتی اگر شما قدرش را ندانید...


 
 
چرا گرفته دلت؟
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
 

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهی دریا دچار ابی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
دچار باید بود

"سهراب سپهری"

پینوشت: می شه این قدر این جمله مسخره "ما که گفته بودیم." را تو گوش من زمزمه نکنید. یا حداقل یکی یک ذره به غرغرهای من گوش بده...


 
 
این روزها، شهر
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸
 

دیشب مهمان دولت مهرورز بودیم به صرف گاز اشک آور و باتوم برقی. و به یمن پذیرایی شاهانه شان شب خوبی را گذراندیم. سنگ تمام گذاشتید آقایان. مخصوصاً وقتی من داشتم با آن دو پیرمرد صحبت می کردم و آنها سعی می کردند قانعم کنند که من دچار شور جوانی شده ام و صلاح خود را نمی دانم و شما از راه رسیدید... و آن باتوم لعنتی تان را با آن صدای مشمئز کننده اش به پسرکی زدید که بیشتر از 20 سال نداشت و فقط تماشاچی بود و بعد بدن نیمه فلجش را وحشیانه روی زمین می کشیدید... همان دو پیرمرد به دادش رسیدند و از زیر دستان شما نجاتش دادند. همان ها که داشتند سعی می کردند مرا قانع کنند که اشتباه می کنم.وظیفه تان را به خوبی انجام دادید... قانع شدند که اشتباه می کنند...


 
 
از حواشی زنجیره انسانی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
 

جایتان سبز. دیروز،‌ زنجیره انسانی،‌ انسانی ترین رخداد این سالهای اخیر بود. احترام به حق انتخاب انسانهایی که تا همین دو هفته پیش کوچکترین حق اعتراضی نداشتند. آن هوای حبس شده در سینه هامان را بعد از چهار سال رها کردیم در فضا و این یعنی بودنمان قابل حذف نیست حضرات حتی با شدیدترین تدابیر امنیتی. اگر دوباره پناه نبری به نقاشیهایت و چشمانت را باز کنی برایت خواهم گفت از آن پیرمردی که با وجود پادرد از پارک ساعی تا ونک را پابه پای ما آمد یا از آن زنهای پابه سن گذاشته ای که در حاشیه خیابان ایستاده بودند برایمان دست تکان می دادند و آرزوی موفقیت می کردند. باید بودی و آن بیماران را می دیدی  پشت پنجره های بیمارستان ایستاده و ما را که سکوت کرده بودیم تا مزاحمشان نشویم را با فریادهایشان همراهی می کردند. ماشینها را باید می دیدی در ترافیک مانده بودند اما نه عصبانی بودند نه کلافه و تازه لبخند هم می زدند. اینها می دانی یعنی چه؟ یعنی ایرانم غبار خاکستری این سالها را زدوده از سر و رویش و می خواهد که سرپا بایستد سبز. هرزمان خواسته توانسته و ما به ایرانمان ایمان داریم...


 
 
نذر
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
 

نذر کرده ام

آن قدر به تو چشم بدوزم

تا چشمانم سفید  شود

بعدش

می توانی در آنها طرحی بکشی

که دوستش داشته باشی

شاید

دلیلی شود

برای نگاه کردن به من...


 
 
از این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
 

غریبه شده ام با خودم این روزها. شده ام مثل اسمی که هرچه بیشتر تکرارش می کنی بی معناتر می شود برایت. بی معنا شده ام برای خودم. تردید این روزهایم را که بگیری ، هیچ از من نمی ماند. شهامتم را جایی که نمی دانم کجاست جا گذاشته ام و همین طور مانده ام پشت خطوط بدنم.وقتی دستهایم خالیست از جسارت، تنم هم دیگر با من نیست. سفت چسبیده سرجایش و خیال تکان خوردن هم ندارد. آن من بدبین درونم  دست از سرم برنمی دارد و هی زهر می ریزد در کلامم و هی زهر می پاشد به دنیایم. و نمی گذارد چشمهایم مهربان باشد و نمی گذارد دنیا با من مهربان باشد.

 اما خوب گوش کن غرغرو ... این بار دیگر نمی گذارم رنگی را که جاری شده در زندگیم پاک کنی. چند لحظه امان بده به این من بیچاره و فقط گوش کن .صدای قدمهایش را می شنوی؟ رویای تازه ای در راه است...


 
 
...
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

عاشقانه هایت را که

بی پایان بگویی

بی هوا

بی منت

گاهی هم بی صدا

شک نکن عاشقت خواهم شد


 
 
به مهربانترین موجود دنیا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
 

نمی دانم می دانی که چقدر دوستت دارم؟ چه باید بگویم که میزان عشقم را به تو بازگو کند؟ چه کار کنم که لیاقت همراهیت را داشته باشد؟ اینکه هستی و از لحظاتم کم نمی شوی. اینکه ایستاده ام به اتکای دست تو که در برم گرفته. که تکیه گاه منی در تمام لحظات. که هستی و این بودنت دلگرمم می کند به بودنم. که صبورانه لبخند می زنی وقتی خشمگینم و ناراحت. زمانی که بی ادبی می کنم حتی شاید مشت گره کنم برایت و ته دلم می دانم که آغوشت هست در هر بازگشتم به سوی تو. و می دانم که می بخشی ام به خاطر کوچک بودنم و به خاطر حضورم در ظرف زمان که اجازه نمی دهد انتهای هر ماجرا را ببینم. و حالا که در انتهای یکی از نفس گیرترین ماجراهای زندگیم ایستاده ام می خواهم بگویم که چقدر مدیون توام ، به خاطر توجه ات به من و به خاطر نشانه هایی که در مسیر قرار دادی تا راه را درست بروم. ایمان دارم که در هر اتفاقی خیری است و اینک خود را سپرده ام به امواج لایزال قدرتت و می دانم جایی که مرا می بری همان جاست که باید. این طور که اسیرم در زمان و مکان نمی شود. در انتهای مسیر زندگی که گذاشتی ام زمین و من توانستم ببینمت اگر دلم نلرزد و زبانم الکن نشود به تو خواهم گفت که چقدر دوستت دارم خدای من...


 
 
انتخابات نامه
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
 

سوار تاکسی که شدم چشمم افتاد به فرمان که نوار سبزی دورش پیچانده شده بود. بی اراده خم شدم و صورت راننده را نگاه کردم. نه، بهش نمی آمد اهل این حرفها باشد. موقع پیاده شدن اما کرایه را که به طرفش گرفتم با همان لحن لوطی منشانه اش گفت:" بفرما آبجی." گفتم:" کرایه تون!!"  گفت:" تا انتخابات کرایه بی کرایه. فقط به موسوی رای بده. " دست راستم را گرفتم بالا و گذاشتم آن نوار سبز دور مچم را ببیند. امیدوارانه لبخندی زد. و من فکر کردم به هویتی که دارد شکل می گیرد بینمان . به همراهیهایمان به همدلیهایمان. به اینکه این روزها مهربانتر شده ایم با هم. امیدوارتر شده ایم به زندگی. که این سبزهای جابه جا ریخته در شهر سبزمان کرده این روزها. که اگر قبل ترها می شد با یک وعده شام رای خرید حالا کسی بی هیچ چشمداشتی از تمام درآمدش می گذرد تا رای جمع کند برای کسی که شاید هیچ وقت نفهمد یک راننده تاکسی برایش چه کار کرد. و این همه را مدیون توایم دکتر که در این چهار سال یادمان دادی می توان همراه شد با هم بی سهام عدالت و گونی سیب زمینی. تو کار بزرگی کردی. احیای آن اتحاد گمشده سالهای انقلاب و جنگ که همیشه با حسرت از آن یاد می کردیم. بابت این همدلیها که مسببش تویی فکر کنم باید از تو متشکر بود. خوب اگر این جوری است من از طرف تمام هواداران موسوی از تو متشکرم دکتر...


 
 
من می نویسم اما تو نخوان
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
 

یک وقتهایی در زندگانی هست که تلخی. که این تلخی آمده تا زیر پوستت آماس کرده و دارد می ترکاندت. که دارد رد می اندازد روی تنت روی روحت. می خراشد و می رود. و بعد چون هرچه بگویی غر می شود جلوی دهانت را می گیری دست خودت در دستت می نشانی اش و هی تو گوشش زمزمه می کنی که تمام می شود که این نیز بگذرد. و بعدش می خندی نه از ته دل البته و سربه سر می گذاری با همه اما آن منی که نشاندی اش در درونت هی پا بر زمین می کوبد که:" چه شد؟ تمام نشد که." و لب ورمی چیند و تو دلت می سوزد برایش که این طور کز کرده و هیچ کس نمی فهمد که چقدر بارانی است. و آن وقت است که دلت می خواهد غر بزنی شاید کسی پیدا شد در گوشت زمزمه کرد که:" همه چی درست می شه دیوونه."  و این طوری است که یک غرنامه شکل می گیرد...


 
 
رویا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

حواسم که پرت بودنت می شود

تنم را جا می گذارد میان زمان

و بی هوا سر می خورد در حجم خالی بازوانت

تنگ که در آغوشش می کشی

 دلش که ضعف می رود

خنده مستانه اش را 

می پاشد در دنیایی

 که تنم میان زمین و زمانش گیر افتاده است...


 
 
معادله ریاضی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
  • نسیمی داریم که در برابر کتاب- موسیقی و فیلم کاملا بی ارده است. با در نظر گرفتن اینکه شرکت از اول فروردین اضافه کاریها را حذف کرده و از خالص پرداختی هم ۷۰٪ را پرداخت نموده است مطلوب است بررسی وضعیت او در ماه اردیبهشت؟

کمک...  = نسیم* (آقا فیلمی مهربان + سفارش گیتار جدید + نمایشگاه کتاب): راه حل  


 
 
جشن حضور
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مرا بگیران

با هُرم حضورت

و مهمان پایکوبی ام شو

میان رقص شعله ها

قبل از آنکه تمام شوم

در فاصله دو نفس عمیق


 
 
راز
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

این روزها من بدجور سرگردونم بین چند تا فرشته شیطون که یه روز من باب شوخی تو دنیا جار زدن که می تونن آدمی را به زمین بفرستن که فقط آدمهای خاص اون را می بینند و مردمی که از اون روز تا حالا به روشون نمی یارن که اصلا من را نمی بینن و هی الکی به به و چه چه می کنن  و این وسط همه یادشون رفته سرنوشت اونی را که نه می تونه پابه پای فرشته ها به این شوخی بخنده و نه قادره خودش را از این سایه بودن خلاص کنه ...


 
 
دلیل زندگی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

هرچه دارم در طبق اخلاص

تنها رویاهایم را به من واگذار

و بگذار دستانم را بگیرد

در ادامه مسیر

و رهایم کند از بودن

همین برای من کافی است

کافی است...


 
 
یک بار برای همیشه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

همیشه یک چیزهایی در زندگی آدم هست که نمی تواند بگوید. شاید هم گفت ولی نمی تواند توضیحش دهد. اگر از علتش بپرسی شانه بالا می اندازد که " خوب این جوری است دیگر. چه می دانم. چه سوالهایی می پرسید." این جوری است که زندگیها با هم فرق دارند آدمها با هم داستانهایشان با هم. داستان تنهایی من هم از همین هاست. به همین خاطر است که وقتی می گویم در تمام مدت زندگیم هیچ کس در زندگی من نبوده و من در زندگی کسی نبوده ام. که هیچ وقت دلم نلرزیده و دل کسی را نلرزانده ام. که برایم عجیب است وقتی دونفر با هم آشنا می شوند بعد تمام لحظاتشان را شریک می شوند از قدم زدن تا غذا خوردن تا خرید کردن تا ... از بس من هیچ وقت تجربه اینچنینی نداشته ام و هرچه قدر بیشتر بر این هیچ ها تاکید می کنم بیشتر ابروهایتان را بالا می دهید چشمانتان را گرد می کنید و من از صورتتان می خوانم که حرفهایم را جدی نگرفته اید. لطفا نپرسید:"پس این نوشته هایت از کجا می آید؟" چون مجبورم شانه هایم را بالا بیاندازم و ...

این را یک بار گفتم دیگر هم تکرار نمی کنم. شما را سر جدتان در کامنتهای خصوصیتان برای زندگی من و برای ذهن خودتان قصه نبافید و این قدر با این کارتان زندگیم را به صورتم نزنید. همین...


 
 
اندر فضایل کنسرت بانوان
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

آن کنسرت پژوهی را که خاطرتان هست؟ خوب ما انتخاب شدیم برای برگزاری کنسرت بانوان. و من دیروز در جلسه اول تمرین فهمیدم سختترین کار دنیا نه کار معدن و نه بازیگری بلکه جمع کردن تعدادی خانم دور هم در زمان و مکانی مشخص است. و سخت تر از آن داشتن تمرکز هنگام تمرین زمانی که بچه یکی چمباتمه زده روی زمین و مشق می نویسد و آن دیگری از نامزدش می گوید و تمرین به یک باره تبدیل می شود به سفره حضرت رقیه. و تو که مرخصی گرفته ای به هزار بدبختی ناگهان کاسه صبرت لبریز می شود و آنچنان جیغی می کشی که همه تا دو ساعت بعد را یک کله بدون حرف اضافه تمرین می کنند. خدا به خیر بگذراند آخر عاقبت ما را با این جماعت نسوان... 

بعد نوشت:ناتور دیگر به روز نمی شود. به همین سادگی به همین تلخی 


 
 
تبریک
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

...وقتی میان سالن شروع کردی آن حرکات ریز سرشانه هایت را که می لغزیدند بر بدنت و سر می خوردند تا خودشان را برسانند به کمرت همان موقع که نورهای سرگردان خط کشیده بودند بر تنت و تو می درخشیدی در آن لباس و در آن میانه یاد آن دخترک ده ساله ای افتادم  در کلاس چهارم که پیشم می نشست و چشم دیدن همدیگر را نداشتیم. همان که به خاطرش حاضر شدم ته کلاس بنشینم تا کنارم نباشد. یادت می آید؟ دوستیمان از همان جا پا گرفت از بین تمام آن لجبازیهای بچگانه و ادامه پیدا کرد تا همین امروز. چیزی قریب به ۱۷ سال. فکرش را بکن!! خودش یک عمر است. نوجوانیمان را با هم گذراندیم. شیطنتهای دبیرستان. شبهای پراسترس کنکور. تست زدنهایمان را یادت می آید؟ جوانی کردنمان را چه؟ همراهیمان را در تمام این سالها با هم. هیچ کدام کم نگذاشتیم. دوستی یعنی همین دیگر. این یار تازه ات هم جدایمان نکرد از هم. نمی دانم ولی چرا تمام مجلس چشمم پر بود. دیدی که. بغ نکرده بودم ناراحت هم نبودم یک لحظه هم ننشستم. فقط نمی توانستم حرف بزنم از بس این بغض لعنتی دست از سرم برنمی داشت. و خدا را شکر تمام کسانی که می شناختم کسی را داشتند که سرشان به آنها گرم باشد و کسی یاد من نیافتد وگرنه با این لرزش صدا نمی دانستم چه کار کنم. و با این دستانم که با رفتن تو بیش از پیش خالی مانده و با قلبم که پیش تو است همچنان و نگرانت که چه می کنی با اینکه می دانم دارد بهت خوش می گذرد. خوشیهایت مستدام عزیز دلم و قول بده خوشبخت باشی به اندازه عمق دوستیمان و به خاطر تمام همدلیهایت در تمام این سالها...


 
 
من این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

کار درست شاید این باشد که گاهی گوش بسپری به فرمان دل و آدمها و مناسباتشان را فراموش کنی . کار درست شاید این باشد که چند لحظه فقط چند لحظه فقط و فقط به خودت فکر کنی. و رها کنی هرچه که در دنیاست و بگذاری زندگی جریان داشته باشد همانطور که می خواهد. و آدم ها بیایند و بروند به هم طعنه بزنند فحش بشنوند کار بکنند عاشق شوند دعوا کنند ... زندگی کنند به سبک خودشان. و تو بنشینی در حاشیه به تماشا و بگذاری در سایه روشن حضورت زندگی نورهای کشدار بی رمق از مرکز گریخته اش را بپاشد رویت و تو را که چشمانت را بسته ای نگه دارد از آن همه ساعت های شلوغ و پرازدحام و بگذارد دور از هیاهو در حاشیه خلوت زندگی برای خودت رویا ببافی فارغ از هرآنچه که باید و هرآنچه که نباید. کار درست شاید این باشد گاهی...


 
 
فراموشی
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

یادم باشد

بنویسم بر برگه ای

بچسبانم به در اتاق

که "زندگی چیز خوبی است."

و تکرارش کنم روزی ده بار

و لبخند بزنم

به اندازه سه قاشق چایخوری در روز

و بشمارم ثانیه ها را

شصت بار در دقیقه

تا شاید یادم برود

زندگی بدون بعضی آدمها

اصلا هم چیز خوبی نیست...

پینوشت: برای کتایون و برای امیرحسین کامیار که دوست دارم فکر کنم برمی گردند خیلی زود و برای تمام دوستان نادیده ام


 
 
بوسه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

و من از بس

مرده ام

در انتظار یک بوسه

برای دوباره زنده شدن

می ترسم

بوسه که نه

حتی تلنگری

خاک کند

جسد پوسیده ام را


 
 
دوستی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

نمی دانم می دانی یا نه؟ دوستی با دوستی فرق دارد.رنگ و طعمشان- جنسشان- مدلشان با هم فرق دارد. از بین تمام آدمهای رنگ و وارنگ دور و برت فقط بعضیها هستند که می توانی در حضورشان خودت باشی. آن لبخند مسخره رضایت را پاک کنی از صورتت و خودت باشی همان طور که همیشه آرزو کرده ای که باشی. نه اینکه بقیه دوستانت بد باشندها. نه اصلا. فقط بعضی وقتها دلت می خواهد حرف بزنی از دغدغه هایت و این حرف ها را فقط بعضی آدمها می فهمند. با آنها می شود ساعتها صحبت کرد بی آنکه موضوعش مد سال و مجلس خواستگاری و مهریه فلان کس باشد. با این آدمها می شود فیلم دید. می شود ساعتها در صف جشنواره ایستاد. می شود در یک سالن شلوغ منتظر شروع یک نمایش ماند. می شود آن مغازه کوچک خیابان انقلاب را برای پیدا کردن یک کتاب زیر و رو کرد. می شود ساعتها قدم زد و حرف زد. گاهی دعوا کرد بر سر کارگردان مورد علاقه. بحث کرد راجع به آنچه تازگیها دیده و خوانده ایم. می شود ساعتها در برابر یک تصویر ایستاد و شرح داد حسی را که شاید خیلی توضیح دادنی نباشد. می شود مرور کرد خاطرات صحنه را با هم. می شود آرزو کرد بلند پروازی کرد. گاهی می شود با یک دوست از دریچه دیگری به زندگی نگریست...

* برای سارای عزیزم به بهانه همراهیش در نمایشگاه عکس کیارستمی


 
 
تولدانه
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

و من به دنیا آمدم. ۲۷ سال پیش. میان دردهای مادرم و گریه های مادربزرگم و فریادهای پدرم که " بچه مهم نیست مادرش را نجات دهید." در شکوفه بارترین ماه خدا . و من نمی دانم چه کسی  اولین خوش آمد را  گفت به آن موجود دو کیلو و هشتصد گرمی زیر دستگاه.  اما چه اهمیت دارد مهم این است که من به دنیا آمدم...

تولدم مبارک


 
 
خاطرات یک مرده
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

ایستاده بودم بالای سرش و نگاهش می کردم. نگاه که نه کشفش می کردم. اولین باری بود که می توانستم این طور ببینمش از همه جهت این طور کامل. ظاهرش و باطنش را با هم. نگاه که نه درک می کردم. ذره ذره اش را جزء به جزءاش را. ناگهان دیدم که خون در راهش به مغز متوقف شد. دیدم که خون به مغز نرسید. دیدم که مغز جمع شد کوچک شد.و بعدش تونلی بود که مرا با خود می برد معلق و رها.با چنان سرعتی پیش می رفتم که احساس می کردم پوست صورتم کشیده می شود. اما روی زمین نبودم. انگار که جاذبه ای نبود و من همین جور وسط زمین و هوا به سوی روشنایی ته تونل کشیده می شدم. خاطراتم تمام و کمال از روی دیوارهای تونل عبور می کردند مثل فیلمی که بر پرده سینما پخش می شود و صداهاشان در هم گره می خورد و من هیچوقت این قدر همه خاطراتم را با هم ندیده بودم. و من هیچوقت این قدر سبک نبودم. چشم دوختم به آن روشنایی انتهای تونل و گذاشتم آرامشی که تا به حال تجربه اش نکرده بودم جاری شود در من.

ایستاده بودم بالای سرش دوباره. این بار می شناختمش و دیگر شگفت زده نگاهش نمی کردم. درکش می کردم و این بار تعجب نمی کردم انگار که از ازل همینطور بوده و تا ابد هم همینطور خواهد بود. دیدم که خون با فشار راهش را به مغز باز کرد. دیدم مغز که کوچک شده بود و جمع دوباره باز شد و من دیدم ضربان زندگی را که جاری شد در آن.

فشار بدی در سرم بود. احساس می کردم همین الان کاسه سرم سوراخ می شود و خون با فشار می زند بیرون. از ترسم چشمانم را باز نمی کردم. فکر می کردم باز کردن چشمها همان و بیرون زدنش همان. فقط  صدای مادرم را می شنیدم که پرستار را صدا می کرد. می خواستم بگویم من خوبم اما نمی شنید. پرستاری بغلم زد و روی تخت گذاشت. دکتر شیفت آمد با چند تا پرستار.صدایشان را می شنیدم اما آنها هم نمی فهمیدند که من خوبم. مادرم را بیرون کردند. بیچاره التماس می کرد که بماند اما بیرونش کردند. و خودشان هی سر هم داد می زدند که حواستان کجا بود و دکتر سر همه شان داد می زد که اگر طوریش بشود همه تان مسئولید.و من فقط گوش می دادم و دیگر تلاش هم نمی کردم که بگویم خوبم از بس که نمی فهمیدند.

صبح که چشمانم را باز کردم دکتر بالای سرم بود. تمام شب را انگار همان جا گذرانده بود. نگاهش که کردم گفت:"خوبی؟" و من در دل چندتا فحش نثارش کردم که من از همان دیشب خوب بودم .اما به جاش یه لبخند گل و گشاد تحویلش دادم. عطر مادرم که در اتاق پیچید همه چیز را فراموش کردم.بعدها گفتند که دچار افت فشار شدید شده بودی. چیزی حدود ۴. و برای  چند لحظه خون به مغزت نرسیده و فقط شانس آوردی که خون با فشار برگشته و در واقع یک سکته مغزی را رد کردی. آنها گفتند که در آن چند لحظه تو مرده بودی. هیچ وقت نتوانستم آن لحظات را شرح دهم کلمات کم می آورند  زبانم الکن می شود. اما همیشه خبرهای مرگ مرا می برد به آن شب. و امروز خبر مرگ یکی از اقوام دوباره مرا یاد آن شب انداخت. شبی که مرده بودم.


 
 
عشق
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

... میان عاشق و معشوق هیچ فاصله ای نیست. یعنی اینکه معشوق عاشق را می خواسته است پیش از زمانی بوده که عاشق معشوق را می خواسته است. بلکه باید گفت همه ناز و کرشمه های معشوقانه ابتدا از عاشق سر می زند. زیرا که عاشق پیش از وجود خویش خواستار معشوق نبوده است اما معشوق پیش از وجود عاشق خواستار عاشق بوده است. چنانکه شیخ ابوالحسن خرقانی گفته است:" خواست او بود که ما را خواست!"

 چه آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم؟

که آنگه خوش بوم با او که من بی خویشتن باشم

مرا گر مایه ای بینی بدان کان مایه او باشد

بر او گر سایه ای بینی بدان کان سایه من باشم...

*مرصاد العباد من المبداء الی المعاد اثر نجم الدین رازی


 
 
لحظه عاشقی
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
 

زندگی

برای من

آن لحظه ای است

که در جذبه چشمان تو

گم می شوم...


 
 
1400
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
 

نشسته ام توی اتاقم. دو خط می خوانم دوخط می زنم دو خط می کشم دو خط می نویسم دو خط تمرین می کنم و وسط تمام این خط خطیها گاهی هم با خود فکر می کنم همتی باید برای جمع کردن اتاق. و بعد با خودم می خندم که از تو کدبانو در نمی آید.هنوز هم مثل قبل نه کار خانه بلدم نه آشپزی. و از این خیره سری خودم در انجام ندادن کارهایی که دوست ندارم غرق لذت می شوم درست مثل یاد نگرفتن زبان انگلیسی. مادرم در را که باز می کند تا می آید چیزی بگوید نیشم را برایش باز می کنم. نگاهی به اتاق آشفته ام می اندازد و به ساعت یعنی "برو بخواب می دونی ساعت چنده؟"  و من تا می آیم لب باز کنم خودش می گوید:" می دونم. سه دسته موجود تو دنیا هستن که شبها نمی خوابن." و با هم تکرار می کنیم:" جغدها- خفاشها- معمارها" و می رود که بخوابد و من باز بر می گردم وسط خط خطیهایم. از وقتی زندگی کارمندی را رها کرده ام تا هروقت که دلم بخواهد بیدار می مانم. آخر چند وقتی است که دفتر خودم را راه انداخته ام. دفتر خودم. دلم غنج می رود. اما فرصت خیال پردازی ندارم. متنم را می گیرم دستم و شروع می کنم از حفظ خواندن. فردا نباید توپوق بزنم به هیچ وجه. فردا بازبینی است و اگر از پسش بربیاییم اجرای خارج از کشور را گرفته ایم و این یعنی صحنه های پاریس مرا به خود می خواند. برای رسیدن به این آرزو پر از انرژی ام و می توانم تا خود صبح یک کله تمرین کنم. ولی آنقدر هیجان زده ام که افکارم متمرکز نمی شود باید به کسی بگویم. باید با کسی حرف بزنم. موبایلم که خیلی وقت است به زباله دان تاریخ پیوسته. از دوستان قدیم هم کسی باقی نمانده. این یک قانون قدیمی است دختر که ازدواج کرد حتما حتما باید با دوستان مجردش قطع رابطه کند.  یک قانون قدیمی تر هم هست اینکه پسرها با دختری که یک خورده گیج بزند و اصلا بلد نباشد عشوه بیاید حال نمی کنند. پس صفحه ولوجم را باز می کنم و برای دوست های نادیده ام می نویسم و برای دل خودم. و همین که غم می آید تا همین جور بریزد توی دلم به خودم نهیب می زنم که در آستانه ۴۰ سالگی خیلی هم دارد بهم خوش می گذرد پس بی خیال دنیا و تنهاییهایش می شوم و می روم که به کارهایم برسم...

پینوشت: شما در سال ۱۴۰۰. بازیی بود که مهراوه به آن دعوتم کرد. من هم باید سه نفر را دعوت کنم. الان نمی دانم . ولی اگر خودتان دوست داشتید اعلام آمادگی کنید. این هم یک جورش هست دیگر... 


 
 
بهار یخی
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
 

گاهی هم این جوری است دیگر. آدم نوشتنش نمی آید از بس دلش مانده پیش جوانه های سرمازده. که هی فکر می کرد بهار می آید و یخ دلش آب می شود عاقبت. نمی دانست خودش خوب نمی شود که هیچ بهارش هم دیگر بهار نمی شود از بس پر شده از این دانه های سفید معلق در زمان ... و خوب می داند هرقدر هم که آفتاب زورش بچربد به این برف باز بدجور سردش می شود وقتی باد در آغوش خالیش می پیچد...


 
 
تنهایی دلچسب
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
 

خواستم چیزی بگویم

برای کسی

یاد تو افتادم

پی ات گشتم

میان رویاهای پاشیده ام

کنار دیروزهای رنگی

گم شده بودی

یا فراموشت کرده بودم من

که لابه لای تپش های قلبم هم نبودی حتی

می بینی

بعد از آن همه

دیگر نیستی

به همین راحتی

و قلب من این روزها

تنها زدن را خوب مشق می کند...


 
 
در مقام اشیا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
 

مادرم دیشب تعریف می کرد که استاد عرفانش در جلسه دیروز در مورد ذکر اشیا صحبت کرده. اینکه تمام عالم ذکر پروردگار را می گویند. که اگر گوش جان داشته باشی برای شنیدنش آن وقت می بینی که اشیایی که تو بی جانشان می پنداری و هرجور که دوست داری با آنها رفتار می کنی مثلا همین دیوار که در زمان عصبانیت با مشت بر آن می کوبی یا آن گلدانی که از بی حواسی ات پرت می شود و می شکند همین میز همین مبل همین تخت و ... همه همه پروردگارت را ستایش می کنند آن هم آن چنان عاشقانه که تو از انسان بودنت شرمگین می شوی.

و فکرش را بکن اگر گوش جان داشتی چه چیزها که نمی شنیدی و درست به همین خاطر است که باید حواست باشد که با هرچیزی چه رفتاری داری. که باید تشکر کنی از هر وسیله ای که کاری برایت انجام می دهد. که دیگر نمی توانی با خودخواهی با آنها برخورد کنی. که اگر احترامشان را نداشته باشی دقیقا زمانی که خیلی بهشان احتیاج داری حقت را کف دستت می گذارند.

و می دانید من به چه فکر می کنم؟ اینکه بعضی از ما حتی برای انسانها هم چنین ارزشی قائل نیستیم. گاهی با خود فکر می کنم انسان بودن خطیرترین وظیفه ای است که در زندگی بر دوشمان است. گاهی انسان بودن سختترین کار دنیا است خیلی سخت...


 
 
یک سکانس از زندگی من
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
 

نمای خارجی. یک شب نسبتا سرد بهاری در اواسط فروردین شاید ۱۷ ماه .ساعت حدود ۹ شب. من در تاکسی. مادر پشت خط(فقط صدایش شنیده می شود.)   

  •  من: بله
  • مادر: کجایی پس؟  
  • من: تو تاکسی ام. دارم میام.
  • مادر: بابا دیر شد.مگه امشب قرار نبود بریم خونه آقای ...
  • من: شما که می دونی من همیشه همین موقع از سرکار برمی گردم. 
  • مادر: بله می دونم. حالا بجنب.دیر شد.  
  • من:من نمی یام. خیلی خسته ام.  
  • مادر: حالا کجایی؟ ما قول دادیم. مردم که مسخره نیستن.  
  • من: خوب شما برید. من که با شما کار ندارم.   
  • مادر: شما تشریف بیارید خونه که بریم.
  • من:من که صبح گفتم نمی یام.   
  • مادر: ببین همه معطل تو هستن ها.می خوایم شام بخوریم.دیر شد بابا 
  • من: خوب شما شامتون را بخورید. من خودم میام یه چیزی می خورم. گفتم که... نمی یام
  • مادر: نمی یای که نمی یای.کی با اومدن تو کار داره. نون پیش توئه. با چی شام بخوریم؟... (لحظه ای سکوت)راستی نون خریدی؟...                                                                

 
 
از این بهار سرد
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
 

یه میز را تصور کنید تو تقاطع دو دیوار تو یه اتاق. تو کنج یه آتلیه. یه آتلیه با ۸ نفر آدم. پشت این میز یه نورگیر هست با شیشه های سرتاسری. و این طوریه که عکس مانیتور روی میز می افته روی شیشه. همچین صاف و واضح عینهو آینه. صاحب این میز همش سرش تو کار خودشه اما نمی دونه چرا اون ۷ نفر دیگه همش سرشون تو کار اینه. برای همین مجبوره پنجره پشت سرش را باز بگذاره که هی تو مانیتورش سرک نکشن.

این یارو صبح که داشت از خونه بیرون می زد هوا خوب بود. حداقل تو ده اونا هوا خوب بود. اما همین که تو شهر شما از اتومبیل کرایه پیاده شد واویلا... فکرش را بکنید اون تو تابستون هم با پتو می خوابه از بس هیچ وقت گرمش نمی شه. آن وقت وایساده بود وسط اون همه هوای سرد بی هیچ پوشش ضخیمی. یحتمل یخ میزد. از سر ۶۴ تو کردستان تا اون یکی سرش تو یوسف آباد هیچ وقت مسیری به این سردی را تو زندگیش نرفته بود. آن قدر که تو اون یکی سرش سوار تاکسی شد. بعد هی با خودش فکر کرد که چطور هرروز این راه را پیاده می رفته از کنار جوی آبش و سرشاخه ها را می شمرده و همین جور دل دل کنان می رسیده شرکت. چطور تا حالا یخ نزده؟

همین که تاکسی سر کوچه وایساد تندی پرید پایین و همون طور تندی رفت تو شرکت و طبقه بالا و بعد هم تو آتلیه. تندی شوفاژ را تا ته زیاد کرد و به بقیه که همین طور به کارهای تند تندیش نگاه می کردند لبخند یواشی زد و یواش نشست کنار اون شوفاژ تا ته زیاد و اون پنجره تا ته باز. و از اون موقع هی داره فکر می کنه کاش می شد شوفاز را بغل کنه با هم برن خونه. وگرنه این دفعه حتما حتما یخ می زنه طفلکی...


 
 
از ایده تا فرم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
 

فقط خدا می داند که چه قدر سخت است زمانی که ایده هایت خط نمی شود. اصلا سخت ترین قسمت ماجرا همین جاست. همین خطهایی که باید روایت کنند چیزهایی را- تو اسمش را بگذار کانسپت ایده دغدغه- و نمی شود که نمی شود. در را می بندی خود را حبس می کنی و فکرت را مثلا رها. کاغذهایت  پر از خط می شود و دوروبرت پر می شود از کاغذ و خودت پر می شوی از چیزی که بقیه می گویند خالی. خلاقیتت ته می کشد و فکر می کنی که دیگر امکان ندارد پروژه دیگری را به سرانجام برسانی که هرچه داشته ای قبلا خرج کرده ای که بیشتر چیزی نداری. بعد هی به خودت فحش می دهی که این رشته بود خواندی تو که استعدادش را نداشتی. خوب می رفتی از این رشته های دو دو تا چهار تایی می خواندی. از همان هایی که برای هر مسئله اش فرمولی را کس دیگری جای دیگری زمان دیگری پیدا کرده. از همان هایی که مسئله هایش درگیرت نمی کند شخصی نمی شود خودش را هی نمی چپاند در زندگیت. از همان هایی که جواب هایش همیشه یکی است که کاری به جغرافیا ندارد که کاری به فلسفه به تمدن به فرهنگ ندارد که کاری به تو ندارد. اصلا آن موقعها که هی تکرار می کردی "یا معماری می خوانم یا اصلا دانشگاه نمی روم" یا آن موقع که از همان رشته های دو دو تایی قبول شدی در همین تهران خودمان و همه گفتند:" حیف است." و تو خیلی فیلسوف مابانه گفتی:" حیف عمر من است که در رشته و شغلی بگذرد که هیچ لذتی برایم ندارد." و یا حتی سال بعدش که قبول شدی بالاخره و در ابرها سیر می کردی با خود فکر کردی که اصلا آدم این ماجرا هستی یا نه؟اصلا می دانستی که فقط خواندنش کافی نیست که باید بلد باشی اش که یک جور خاصی است مثل سیال گرم لذت بخشی که جاری می شود در زندگیت که دیگر حتی یک لحظه رهایت نمی کند. می دانستی این ها را؟ بعد کز می کنی یک گوشه کاغذت را می چسبانی به دیوار . می نشینی جلویش چهارزانو و نگاهش می کنی و هی غصه می خوری که حیف است این همه ایده ناب ننشیند روی کاغذ. به خودش هم می گویی و سر دردلت باز می شود که خودش بیاید دستت را بگیرد و بگوید که دوست دارد چه شکلی باشد. که خودش بهتر می داند. سرت را می گذاری روی دیوار و توی گوش کاغذت هی زمزمه می کنی. برایش می گویی که اگر خودش نخواهد تو هیچ کاری نمی توانی بکنی خودش باید بخواهد. و چشمانت را می بندی . می خواهد. در ذهنت صدایش را می شنوی و حالا پشت پلکهایت آرام آرام خطها جان می گیرند و تو که حالا سرشاری از نشئه همان سیال گرم لذت بخش می ترسی چشم باز کنی خطها را فراری دهی و همانطور خطهای ذهنت را روی کاغذ می نشانی. بعدا- مثلا فردایش- که ماکتش را ساختی و اتودش را زدی تلخیها همه رفته اند و تو باز پروژه ای داری که مال توست و تو حضور داری در آن. که این خالی و پر شدن مدام را بارها تجربه کرده ای در این ۸ سال. می نشینی تکیه می زنی به دیوار ماکت را می گذاری جلوی رویت و همان طور که داری چایت را جرعه جرعه سر می کشی با خودت فکر می کنی که چه قدر خوب شد که از آن رشته های دو دو تا چهار تایی نخواندی.


 
 
شب و بارون و بهار
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
 

اولش فقط پایان نامه بود و یه عالمه خط - گیج و ویج و واخورده درست مثل خودم - منم بودم و اون ساعت گرد روی دیوار هم بود که هی می رفت و هی به فکر من نبود. اما پنجره که بارون اش گرفت خطهای گیج گیجیمو دادم بهش بعد خودمو بغل زدم یه عالمه شب خیس بهاری مهمونش کردم. یه وقتهایی این پنجره عجیب نعمت بزرگیه.


 
 
از برکات سال جدید
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
 

در اولین دقایق سال جدید و در پی فرموده های آقا در باب صرفه جویی و اصلاح الگوی مصرف کامپیوتر من دعوت ایشان را لبیک گفته و دقیقا بعد از سال تحویل زمانی که این بنده سراپا تقصیر عزم را جزم کرده برای عرض تبریک سال نو گرافیکش را آنچنان علیه من شوراند که تمام صفحات را به شکل آکاردئون مرحوم پدربزرگم نشان می داد. سپس چون دید که درس عبرتش را در دل سیاه من راهی نیست ناگاه ندایی برآورد که:" ای دختر ما تو را با نشانه هایی کوچک پند دادیم تا الگوی مصرفت را اصلاح کنی و این قدر در استفاده از کامپیوتر و ایضا اینترنت اسراف ننمایی ولیکن تو اعتنایی ننمودی پس از این پس ویندوزمان بالا نمی آید تا جانت بالا بیاید. باشد که عبرتی باشد برای دیگران." و اینچنین ما از نعمت کامپیوتر محروم شدیم.

و اینک پس از یک هفته مذاکره با کامپیوتر عزیز ایشان قول مساعد داده که در صورتی که بنده خودم را اصلاح کنم ایشان هم از در آشتی با من درآید. باشد که گناهکاران همه به راه راست هدایت شوند. آمین...  

پینوشت با تاخیر: سال نو مبارک


 
 
جادوی تو
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
 

چه جادویی داری تو؟

که هروقت از راه می رسی

آن تکه گوشت لخت و سنگین افتاده ته سینه ام

هوس پرواز دارد

آمدنت را مردم شهر

از دخترکی می فهمند

که دلش را به نخی بسته

تا هی برای خودش بیخودی بالا نرود ...

پینوشت : کنسرت را پژوهیدیم یا کنسرت ما را پژوهید در هر حال امروز شنبه است و تا اطلاع ثانوی از امتحان خبری نیست.


 
 
باز هم من و امتحان
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
 

حالا هی من بگویم مرا در برج امتحان زائیده اند شما هی نیشتان را برای من باز کنید. هنوز نفسی به راحتی نکشیده بودیم که امروز استاد موسیقی ام تماس گرفت و گفت:" آماده باش. جمعه کنسرت پژوهی است."

این کنسرت پژوهی هم از آن مقولات است ها. یک سری آدم دور هم می نشینند و هرچه در چنته دارند رو می کنند و یک سری استاد هم همینجور بر و بر نگاهشان می کنند و محکشان می زنند برای اجرای کنسرتهایی که در پیش است. البته تا اینجای مسئله خیلی مهم نیست. ماجرا از آنجا مشکل دار می شود که من برای امتحان کلاس هفته پیشم را کنسل کردم و باز برای امتحان دو هفته است که دست به ساز نزده ام. و استاد خوش خیال بنده مرا به عنوان یکی از بهترین شاگردانش معرفی کرده. فکر کنید اگر من از پسش برنیایم چه آبرویی از بیچاره می رود.

باز شروع شد بی خوابی استرس و ... نمی دانم این کنسرت پژوهی را دیگر کجای دلم بگذارم. 

بعدنوشت: من دارم از استرس تلف می شم شما می گید چی می زنی. بابا انصافتون را شکر. گیتار می زنیم از نوع فلامینکو


 
 
امیدوارانه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
 

می آید  

می بارد  

می بوسد 

می ماند ...                                                                                                            

... می دانم