ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

نامه
نویسنده : نسیم - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

فکرش را می کردی این طور شود قصه مان؟ که نقطه پایانش جای دیگری باشد بعد از 6 سال ، سر صبح میان یک خیابان خلوت پاییزی؟ در کدام پس زمینه ذهنم گم شده بودی که خیلی وقت بود دیگر هیچ جای زندگیم مال تو نبود؟ خیلی وقت است که دیگر حسی باقی نمانده. اما اعتراف می کنم دلم گرفت امروز از اینکه چشمانت دیگر برق نزد در هنگام دیدن من. ببینم امروز صبح که از خواب بیدار شدی همان زمان که داشتی آماده می شدی یا وقتی جلوی در این پا و آن پا می کردی تا زنت هم بیاید آن زمان که در خانه را بستی یا وقتی دست همسرت را گرفتی تا راهی شوید یا آن لحظه ای که پا گذاشتی در آن خیابان فکر می کردی آن دختری که دستهایش را کرده در جیبش هدفونش را چپانده در گوشش  و همین جور دل دل کنان پیچید در خیابانی که تو داشتی از انتهایش می امدی همان است که روزگاری همین حوالی مهر و آبان نشستی روبرویش و گفتی که نمی شود که خانواده ات کس دیگری را در نظر گرفته اند برایت. همان که در سکوت بارش را جمع کرد و همان طور در سکوت رفت. از بس فکر می کرد عشقی که به جنون نکشاندت لایق هیچ چیز نیست. شاید اصلا از یاد برده بودیش که توانستی آن طور نگاهش کنی بی هیجان بی مهر بی نشانی از آشنایی بی لرزشی حتی . و گذاشتی از کنار هم رد شویم همان طورکه دو غریبه وحتی به خودت زحمت ندادی از سر کنجکاوی لااقل سرت را اندکی بچرخانی ببینی در انتهای همان خیابانی که تو ازش آمدی آن غریبه ایستاده کنار جدول و دارد با خودش فکر می کند کاش خوشبخت باشی.شاید آن وقت لازم نبود که اثبات کنی نیک بختیت را. شاید آن وقت حلقه دستانت را دور بدن آن زن می گذاشتی برای وقتی که دیگر در آن خیابان نباشی...