ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

اینجا آسمان آبی است
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
 

۱-     عروس اصرار داشت یک شب بروم پیشش.  رفتم. در خانه را که باز کرد، اولین چیزی که به چشم می زد، عکسهای دونفره شان بود که تقریبا همه جای خانه را پوشش داده بود. جا به جا تک شاخه های رز و مریم و یک عالمه عروسک که به در و دیوار آویزان بود. و عروس که مثل یک تور لیدر ماهر توضیح می داد که فلان عکس را کجا گرفته اند یا فلان هدیه را مثلا به چه مناسبت کادو گرفته. چشمهایش برق می زد وقتی داشت اینها را می گفت...

۲-     آخر شب نشسته ایم به حرف. قبلش گوشی اش را گرفته ام گذاشته ام کنار گوشی خودم ته سالن من باب یک شرط بندی که ببینیم چه قدر بی گوشی دوام می آوریم. هی ساعت نگاه می کند. هی می رود و می آید. این پا و آن پا می کند. گردن کج می کند که یعنی الان می خوابد قبل از آنکه شب به خیرش را بگویم و من شانه بالا می اندازم که یعنی شرط را می بازی خود دانی. موبایلش که زنگ می خورد شلنگ تخته زنان خودش را می رساند به آن طرف سالن و در حالی که تقریبا فریاد می زند:" آخ جون شوهرم" شیرجه می رود روی گوشی. می گویم:" شرط را باختی." می گوید:" اگر می دونستم زنگ خور نداری باهات شرط نمی بستم. ولی به جهنم اگه شب به خیر نمی گفتم که تا صبح خوابم نمی برد"...   

۳-     فردایش عروس مهمان ماست. نیمه شب آقای برادر نشسته به فیلم دیدن وسط هال. من در اتاق مشغول کتاب خوانی، عروس نشسته فیلمهایم را زیر و رو می کند تا با هم ببینیم. بقیه خوابند. می گویم:" نمی شه تو کامپیوتر دید. صدا نداره. برو راضیش کن ما اون ور فیلم ببینیم." از خدا خواسته بلند می شود. برگشتش اما طول می کشد. از اتاق داد می زنم:" تکلیف ما را مشخص کنید فیلم می بینید  یا من بخوابم." صدای شلیک خنده شان در فضا می پیچد. دلم از این شادیشان می لرزد...

۴-     دیگر نزدیک صبح است. فیلممان را دیده ایم و می رویم که بخوابیم. عروس پیش من می خوابد چون از آن عربیها هنوز بینشان خوانده نشده. تا می آیم بخوابم از جایش بلند می شود. می گویم:" کجا دوباره؟" الان می آیمی می گوید و به دو می رود. برمی گردد و دراز می کشد. نگاهی به من که همین جور مثل علامت سوال نگاهش می کنم می اندازد و می گوید:" خوب یادم رفته بود به شوهرم شب به خیر بگم مگه چیه؟" و پتو را روی سرش می کشد...

۵-     فردایش بعد از ناهار عروس ایستاده به تماشای آکواریوم آقای برادر. من دارم آشپزخانه را جمع و جور می کنم. برادر جان پاورچین پاورچین می آید از پشت بغلش می زند. صدای خنده شان فضا را می شکافد. دلم غنج می زند و فکر می کنم گاه با چه بهانه های کوچکی آدمها احساس خوشبختی می کنند...