ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

اندر ستایش دنیای کلاسیک
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
 

انگار کن که من دیر به دنیا آمده ام. من آدم قرن هجده و نوزده ام. آدم تاتر و اپرا. آدم کالسکه و چراغ گازی. آدم گپ و گفتهای طولانی هنر و سیاست. آدم روزگار دستکش سفید و زرد و کلاه ماهوتی. آدم رقصهای دو نفره. آدم قدم زدن کنار رود سن با آن دامن های بلند غرق تور و دانتل. آدم عاشقی کردن در شبهای پاریس و پطرزبورگ. آدم یک نگاه و صد دل. آدم عاشقیهای بی حد و حصر در سکوت. هستم های تا پای جانِ حتی اگر نفهمی، حتی اگر ندانی. آدم شیک منطقیِ بیا ببینیم تفاهم داریم یا نه نیستم یا مثلا فلانی کیس مناسبی است پس دوستش داشته باش. من مال شتاب این دنیا نیستم آدم عصرانه های مفصلم بین زنهایی که با آرامش گلدوزی می کنند. آدم شب نشینیهای طولانی ام با آن لباسهای سراسر چین و تور و سراسر زنانگی. آن پزهای روشنفکری مال من نیست. صحبتهای بی پرده ،عریانیها، برهنگیها مال من نیست. من آدم رمز و رازم. به کنایه حرف زدن. آدم آسان نبودن. آدم شرمم و قرمز شدنهای دخترانه. آدم شفاف دنیای مدرن نیستم ، آدم همه را به یک نسخه پیچیدن. آدم کتابهای کوچک سرراست سراسر دیالوگ نیستم. عاشق کتابهای قطورم با شرح جزئیات مفصل، صحنه به صحنه، لحظه به لحظه. عاشق بالزاک و دوما و پوشکین و تورگینف و فلوبر.

 بعد این جوری یک کتاب ناب که می افتد دستت روحت چند تا نفس عمیق می کشد و یادش می رود که وسط اتوبان است در تاکسی کنار یک مرد چاق گنده که اندازه سه نفر جا گرفته و تو بهش توپ و تشر زده ای که خودش را جمع کند. ولو می شوی کتابت را می خوانی و هی یک خط در میان افسوس می خوری که چرا این قدر دیر به دنیا آمده ای ...