ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

من و بورخس
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
 

چه می توانم کرد تا تو را خوش آید؟*

مرا نگاه کن بی لبخندی حتی. همان یک نگاه کافی است تا پیشکشت کنم پاییز غمگین شهرم را با آن کوچه های باریک و این غروبهای نومید.

من تلخی زنی را به تو هدیه می کنم که سالهاست به ماه تنها خیره شده .

وفاداری ام را به تو هدیه می کنم که هیچ گاه به کسی تعلق نداشته.

من آن گوهری را به تو هدیه می کنم که در درونم حفظ کرده ام، مرکز قلبم را که در کلمات نمی گنجد ، معرکه ای بی رویا که نه زمان می تواند لمسش کند ، نه شادی ، نه تیره روزی.

من تمام خاطرات شیرینم را به تو هدیه می دهم تنها دارایی من از زندگی.

حتی می توانم تنهایی ام را به تو هدیه کنم  ،تاریکی ام را ،گرسنگی قلبم را ؛

من سکوتم را به تو هدیه می دهم و اشتیاق پنهان تمام این سالها را برای رسیدن به آن لحظه موعود.

بیش از این چه می توانم کرد تا تو را خوش آید؟

*این نوشته به شدت وامدار یکی از اشعار خورخه لوئیس بورخس می باشد.