ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

عنوان ندارد
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
 

دخترک را یادت هست؟ همان که روزگاری عاشقت بود. همان که هرچه می گفتی بی چون و چرا قبول می کرد. همان که همه چیز را سپرده بود به دستت و ایمان داشت تو بهتر می دانی که چه چیزی صلاح است. همان که فکر می کرد اگر هیچ کس هم نباشد تو حواست بهش هست. حواست بهش نبود. که اگر بود گریه هایش در تمام این سالها این طور بی پاسخ نمی ماند. که دستش را می گرفتی و نمی گذاشتی این همه رها شود و سایه. می خواهم بدانم اصلا برایت مهم بود وقتی آرزوهایش را پیش پایت قربانی می کرد؟ اصلا می دیدی اش یا نه؟ دخترک خسته است. دیگر از جهنمت هم نمی ترسد. به بهشتت هم امیدی ندارد. دیگر عاشقت هم نیست حتی. فقط به حرمت بزرگتری قابل احترام می داندت. دخترک تو را همین طور که هستی پذیرفته قادر متعال. که بیشتر از رحمان و رحیم بودنت قدرتت را به رخش کشیدی. تو هم اگر دوست داشتی او را همین طورها بخواه اگر نه در جهنمت را باز بگذار دخترک بهشتی که به بهای قربانی شدن عزیزانش باشد را نمی خواهد ...