ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

کاش اینجا را می خواندید
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

این بارٍ زندگی بد چیزی است. گاهی نمی شود یک تنه به دوشش کشید. بعد الان دقیقا از این وقتهاست. وسط این زندگی شلوغ پلوغ من یک پایان نامه ای هم هست که عین بختک افتاده روی روزهایم و از بعد از عید جاخوش کرده روی اعصابم از بس شمارش معکوس شروع شده و من دست تنها نمی توانم به همه این کارها برسم . بعد این جوری که می شود شکلم عوض می شود تلخ می شوم و ساکت. آن قدر کسالت بار می شوم که خودم هم دلم برای اطرافیانم می سوزد از بس مجبورند این نسیم بدعنق را تحمل کنند. حالا دم دفاع این جوریها شده ام. بعد نمی دانم چی شد من که از افتخاراتم همین بس که همیشه یک تنه کارهایم را انجام می دادم  یه هو دیگر دلم استقلال نخواست. دلم خواست کسی بود گاهی کمی این بار را سبک می کرد. دلم محبت خواست و حمایت. دلم یک لبخند خواست و یک جمله فقط که اطمینان دهد همه چیز درست می شود. اعتراف می کنم هیچ وقت تنهاییم مثل این چند وقت این جور توی صورتم نزده بود. هیچ وقت این طور نترسیده بودم ازش. نمی خواستم کابوس چند ماه پیش دوباره تکرار شود. ترسیدم باز برگردم به همان روزها. از تنهاییم ترسیدم. از برگشتن به روزهایی که به پایان فکر کردم. از تمام آن روزهای بد که خواستم تمامش کنم قبل از اینکه همین دو تا و نصفی آدم زندگیم هم از دستم برود. از کجا معلوم دوباره یک جمله بشود یک معجزه و دقیقا در همان روزها یک نفر بی آنکه بخواهد و بداند مرا برگرداند به زندگی. این جوری شد که آمدم سراغتان. تنها جایی بود که می دانستم بی منت آغوش باز می کنید برایم. شرمنده بودم از اینکه این قدر سرگرم خودم شده بودم این چند وقت که سراغی ازتان نگرفتم. از دمدمهای عید فکر کنم. اما آغوشتان باز بود مثل همیشه. نگران بودم که مبادا ... اما خدا را شکر همه تان بودید. همه تان سلامت بودید. دلم برایتان تنگ شده بود حتی برای آن پیرزنی که هیچ چیز یادش نمی ماند و مرا که هیچ یادش نیست و تا مرا دید شروع کرد خاطره ای را که صد بار برایم تعریف کرده بود دوباره تعریف کردن. آمدم مثل همیشه موهایتان را شانه کردم بافتم به خاطرات جوانی مسن ترها گوش کردم و به داستان عشق و عاشقی جوانترها. اجازه دادم در آغوش کشیده شوم و نوازشم کنید که چقدر پوست تنم احتیاج داشت به نوازش. و چقدر روحم احتیاج داشت به این دوست داشته شدن. و خودتان نمی دانید که چه لطفی در حقم کردید. حالا به یمن نفس حقتان که برکت زندگی است کشیدن بار زندگی خیلی راحتتر شده خیلی راحتتر...