ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

باز هم زندگی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
 

من که یادم نیست. اما تصویر آن دخترکی که قصد بغل کردنت را داشته که فکر می کرده تو عروسک جدیدش هستی درست در اولین روزی که تو را به خانه آوردند باید دیدنی بوده باشد. همان لحظه ای که شروع کردی به گریه و دخترک از ترس پا به فرار گذاشت و پشت دیواری پنهان شد و تا مدتها دور و برت آفتابی نمی شده. این اولین آشنایی من و تو بوده گویا. اما بعدش را که یادم هست. تمام لحظات بزرگ شدنمان در کنار هم. تمام شیطنتهایمان. تمام بازیهایمان.تمام لحظه لحظه هایی که در کنار هم بودیم. پشت به پشت هم .دوش به دوش هم. و حالا امروز آن پسرک کوچکی که با گریه اش مرا فراری داد بزرگ شده. آن قدر بزرگ که تصمیم بگیرد خانه ای داشته باشد و خانواده ای. آن قدر بزرگ که تصمیم بگیرد همسر باشد همراه باشد تکیه گاه باشد. حالا دقیقا در همین لحظه که من نشسته ام میان حجم خالی اتاقم نمی دانم در مراسم امشب قرار است چه بگذرد. قصد همراهیت را هم نداشتم. از بس از خودم مطمئن نبودم. از بس می ترسیدم مبادا آن وسط اشکم سرازیر شود. اما قیافه بغ کرده ات را که دیدم نظرم عوض شد. اعتراف می کنم هیچ وقت به چنین روزی فکر نکرده بودم. به روزی که بروی که دیگر در این خانه نباشی. فکر می کردم لااقل تو برایم می مانی. دلم از همین الان برایت تنگ است. امروز که به رسم همیشه آمدی لباسهایت را جلویم ردیف کردی که بگویم چه بپوشی با خودم فکر کردم این آخرین بار است. از حالا به بعد کس دیگری پیراهنت را مرتب می کند کراواتت را می بندد. از حالا به بعد از کس دیگری راجع به رنگ لباست مدل مویت سوال می کنی از حالا به بعد با کس دیگری مهمانی می روی خرید می روی. و من می مانم بی دستهایت که پناه تنهاییهایم بود. اما مهم نیست. اصلا مهم نیست وفتی تو این همه خوشحالی. باور کن هیچ چیز به اندازه خوشحالی تو مهم نیست. دلت خوش خیلی خوش بلند بالای عاشقم...