ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

من می نویسم اما تو نخوان
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
 

یک وقتهایی در زندگانی هست که تلخی. که این تلخی آمده تا زیر پوستت آماس کرده و دارد می ترکاندت. که دارد رد می اندازد روی تنت روی روحت. می خراشد و می رود. و بعد چون هرچه بگویی غر می شود جلوی دهانت را می گیری دست خودت در دستت می نشانی اش و هی تو گوشش زمزمه می کنی که تمام می شود که این نیز بگذرد. و بعدش می خندی نه از ته دل البته و سربه سر می گذاری با همه اما آن منی که نشاندی اش در درونت هی پا بر زمین می کوبد که:" چه شد؟ تمام نشد که." و لب ورمی چیند و تو دلت می سوزد برایش که این طور کز کرده و هیچ کس نمی فهمد که چقدر بارانی است. و آن وقت است که دلت می خواهد غر بزنی شاید کسی پیدا شد در گوشت زمزمه کرد که:" همه چی درست می شه دیوونه."  و این طوری است که یک غرنامه شکل می گیرد...