ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

خاطرات یک مرده
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

ایستاده بودم بالای سرش و نگاهش می کردم. نگاه که نه کشفش می کردم. اولین باری بود که می توانستم این طور ببینمش از همه جهت این طور کامل. ظاهرش و باطنش را با هم. نگاه که نه درک می کردم. ذره ذره اش را جزء به جزءاش را. ناگهان دیدم که خون در راهش به مغز متوقف شد. دیدم که خون به مغز نرسید. دیدم که مغز جمع شد کوچک شد.و بعدش تونلی بود که مرا با خود می برد معلق و رها.با چنان سرعتی پیش می رفتم که احساس می کردم پوست صورتم کشیده می شود. اما روی زمین نبودم. انگار که جاذبه ای نبود و من همین جور وسط زمین و هوا به سوی روشنایی ته تونل کشیده می شدم. خاطراتم تمام و کمال از روی دیوارهای تونل عبور می کردند مثل فیلمی که بر پرده سینما پخش می شود و صداهاشان در هم گره می خورد و من هیچوقت این قدر همه خاطراتم را با هم ندیده بودم. و من هیچوقت این قدر سبک نبودم. چشم دوختم به آن روشنایی انتهای تونل و گذاشتم آرامشی که تا به حال تجربه اش نکرده بودم جاری شود در من.

ایستاده بودم بالای سرش دوباره. این بار می شناختمش و دیگر شگفت زده نگاهش نمی کردم. درکش می کردم و این بار تعجب نمی کردم انگار که از ازل همینطور بوده و تا ابد هم همینطور خواهد بود. دیدم که خون با فشار راهش را به مغز باز کرد. دیدم مغز که کوچک شده بود و جمع دوباره باز شد و من دیدم ضربان زندگی را که جاری شد در آن.

فشار بدی در سرم بود. احساس می کردم همین الان کاسه سرم سوراخ می شود و خون با فشار می زند بیرون. از ترسم چشمانم را باز نمی کردم. فکر می کردم باز کردن چشمها همان و بیرون زدنش همان. فقط  صدای مادرم را می شنیدم که پرستار را صدا می کرد. می خواستم بگویم من خوبم اما نمی شنید. پرستاری بغلم زد و روی تخت گذاشت. دکتر شیفت آمد با چند تا پرستار.صدایشان را می شنیدم اما آنها هم نمی فهمیدند که من خوبم. مادرم را بیرون کردند. بیچاره التماس می کرد که بماند اما بیرونش کردند. و خودشان هی سر هم داد می زدند که حواستان کجا بود و دکتر سر همه شان داد می زد که اگر طوریش بشود همه تان مسئولید.و من فقط گوش می دادم و دیگر تلاش هم نمی کردم که بگویم خوبم از بس که نمی فهمیدند.

صبح که چشمانم را باز کردم دکتر بالای سرم بود. تمام شب را انگار همان جا گذرانده بود. نگاهش که کردم گفت:"خوبی؟" و من در دل چندتا فحش نثارش کردم که من از همان دیشب خوب بودم .اما به جاش یه لبخند گل و گشاد تحویلش دادم. عطر مادرم که در اتاق پیچید همه چیز را فراموش کردم.بعدها گفتند که دچار افت فشار شدید شده بودی. چیزی حدود ۴. و برای  چند لحظه خون به مغزت نرسیده و فقط شانس آوردی که خون با فشار برگشته و در واقع یک سکته مغزی را رد کردی. آنها گفتند که در آن چند لحظه تو مرده بودی. هیچ وقت نتوانستم آن لحظات را شرح دهم کلمات کم می آورند  زبانم الکن می شود. اما همیشه خبرهای مرگ مرا می برد به آن شب. و امروز خبر مرگ یکی از اقوام دوباره مرا یاد آن شب انداخت. شبی که مرده بودم.