ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

آی عشق ...
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
 

هوس رقص باله دارم، بر سرپنجه، نرم و آرام و رها. حال الانم هست دقیقا. همین حالا که می چرخم در آشپزخانه و سلکشن مورد علاقه ام روی شافل. نواها تصادفی می آیند و می خوانند و زن اساطیری درونم میز را پاک می کند با زمزمه ای زیر لب و موهایم که رها و تنم که می چرخد و می چرخد و می چرخد. عشق باید همچین چیزی باشد، همینطور پخش و ولو که هی بزرگ می شود و رشد می کند و چشم که باز کنی همه جا را گرفته، در برت گرفته. همین صدای باران و کلاغ وقتی که بیدار می شوی. همین غذایی که بار می گذاری، همین فعل بار گذاشتن که فرق دارد با پختن، درست کردن یا هرچی، که از سر وظیفه نیست انگار، یک جور سرخوشی دارد با خودش، یک جور لبخند که فقط مادرها بلدند و بوی غذا که پخش می شود در خانه. همین گرمای خانه، همین که بنشینی با اصرار چیزی بدوزی، با زحمت و هی خراب شود و دوباره از نو. همین که نتیجه را گذاشته ام جلوی چشمم و حالم به شده. همین زنانگی که می دود در من و تمامی ندارد. یا حتی همین چندوقت پیش که قل می خوردم وسط تعمیرات کافه، که بین آن پیچ کردنها و رنگ کردنها بوسه های بی هوا، آغوشهای یه هویی. همین رنگ سیاهی که مانده روی دستم و می بینمش و لبخند گل و گشادم گشادتر می شود. همین که انگار چیزی دارد از نقطه آغاز رشد می کند و بزرگ می شود و عشق که چسبناک است و مطبوع و خوشایند و راه خود را باز می کند و در برت می گیرد ...