ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

یک سکانس از زندگی من
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
 

نمای خارجی. یک شب نسبتا سرد بهاری در اواسط فروردین شاید ۱۷ ماه .ساعت حدود ۹ شب. من در تاکسی. مادر پشت خط(فقط صدایش شنیده می شود.)   

  •  من: بله
  • مادر: کجایی پس؟  
  • من: تو تاکسی ام. دارم میام.
  • مادر: بابا دیر شد.مگه امشب قرار نبود بریم خونه آقای ...
  • من: شما که می دونی من همیشه همین موقع از سرکار برمی گردم. 
  • مادر: بله می دونم. حالا بجنب.دیر شد.  
  • من:من نمی یام. خیلی خسته ام.  
  • مادر: حالا کجایی؟ ما قول دادیم. مردم که مسخره نیستن.  
  • من: خوب شما برید. من که با شما کار ندارم.   
  • مادر: شما تشریف بیارید خونه که بریم.
  • من:من که صبح گفتم نمی یام.   
  • مادر: ببین همه معطل تو هستن ها.می خوایم شام بخوریم.دیر شد بابا 
  • من: خوب شما شامتون را بخورید. من خودم میام یه چیزی می خورم. گفتم که... نمی یام
  • مادر: نمی یای که نمی یای.کی با اومدن تو کار داره. نون پیش توئه. با چی شام بخوریم؟... (لحظه ای سکوت)راستی نون خریدی؟...