ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

از این بهار سرد
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
 

یه میز را تصور کنید تو تقاطع دو دیوار تو یه اتاق. تو کنج یه آتلیه. یه آتلیه با ۸ نفر آدم. پشت این میز یه نورگیر هست با شیشه های سرتاسری. و این طوریه که عکس مانیتور روی میز می افته روی شیشه. همچین صاف و واضح عینهو آینه. صاحب این میز همش سرش تو کار خودشه اما نمی دونه چرا اون ۷ نفر دیگه همش سرشون تو کار اینه. برای همین مجبوره پنجره پشت سرش را باز بگذاره که هی تو مانیتورش سرک نکشن.

این یارو صبح که داشت از خونه بیرون می زد هوا خوب بود. حداقل تو ده اونا هوا خوب بود. اما همین که تو شهر شما از اتومبیل کرایه پیاده شد واویلا... فکرش را بکنید اون تو تابستون هم با پتو می خوابه از بس هیچ وقت گرمش نمی شه. آن وقت وایساده بود وسط اون همه هوای سرد بی هیچ پوشش ضخیمی. یحتمل یخ میزد. از سر ۶۴ تو کردستان تا اون یکی سرش تو یوسف آباد هیچ وقت مسیری به این سردی را تو زندگیش نرفته بود. آن قدر که تو اون یکی سرش سوار تاکسی شد. بعد هی با خودش فکر کرد که چطور هرروز این راه را پیاده می رفته از کنار جوی آبش و سرشاخه ها را می شمرده و همین جور دل دل کنان می رسیده شرکت. چطور تا حالا یخ نزده؟

همین که تاکسی سر کوچه وایساد تندی پرید پایین و همون طور تندی رفت تو شرکت و طبقه بالا و بعد هم تو آتلیه. تندی شوفاژ را تا ته زیاد کرد و به بقیه که همین طور به کارهای تند تندیش نگاه می کردند لبخند یواشی زد و یواش نشست کنار اون شوفاژ تا ته زیاد و اون پنجره تا ته باز. و از اون موقع هی داره فکر می کنه کاش می شد شوفاز را بغل کنه با هم برن خونه. وگرنه این دفعه حتما حتما یخ می زنه طفلکی...