ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

از حواشی کلاس سایه ها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
 

از اول اولش اگر بخواهم بگویم یک اس ام اس بود قبل کلاس، که به تماشا بگذاریم رازهایمان را. پیش خود گفتم کاش این بار بگوییم واقعا، با صدای بلند، کاش مثل روزهای قبل نوشتن نباشد فقط، که دوباره بماند در دل. کاش بگوییم و بگذاریم برود، دست از سر ما و زندگیمان بردارد، برود یک جای دور، گم شود، رد نیاندازد روی زندگی، گور شود. بعدش اما نوشتنی نیست دیگر از بس شکل یک معجزه بود. اینکه اصلا ندانی چه اتفاقی قرار است بیافتد، هیچ کس نداند. اینکه قرار باشد آن 25 نفر اسم اولین نفری که می آید توی ذهنشان را بگویند و جایی کسی انگار صدای ای کاش تو را شنیده باشد که اسمت هی از زبانهای مختلف گفته شود. بعدش؟ من وسط کلاس بودم و خودم را می دیدم از دید همه آن بچه ها. انگار کن یکی بردارد بیاید بیرون از خودش، از بیرون به خودش نگاه کند، بی حجاب، بی مرز، بی جانبداری، بی حب و بغض. دیدن خود همانطور که می نمایانی، همانطور که دیگران می بیننت. من انتقادها را می شنیدم و تحسینها را و دیدم اوه چه قدر جورهای مختلفم، چه قدر جنبه های متفاوت و من این همه وقت ندیدم اینها را، گیر کرده ام به یک جای زندگیم، ولش نمی کنم. شده معیار بودن من اصلا. و نمی بینم که چه قدر بعضی جاها خوبم، خواستنی ام (خودشیفته ای که منم ) و گیر داده ام رسما به نشدنها، به نرسیدنها و هی خودم را تعریف می کنم با همینها، انگار که بقیه زندگی کشک. رد همه شان را هم که می گرفتم می رسیدم به یک تاریخ، به یک نقطه، به همان مبدا تاریخی رازگونه نسیم، به روزی که اتفاق مثل یک صاعقه آوار شد بر سرش، هجرتش آغاز شد و هی فاصله گرفت از خودش. هاجری بود که هی هروله می کرد و جز سراب نمی دید و اعجاز همین جاها سربرمی آورد، همین جاها که از نفس افتاده و بی رمق اعتراف می کنی که من هیچ به خدا، که فکر می کنی اصلا داخل بازی نیستی انگار. همین جاهاست که نور سرازیر می شود. همین جاهاست که جهان هستی می نشیند روبرویت که بگو دختر جان، حواسم بهت هست، رازت را، ترست را بگو، بارت را بگذار زمین و رها شو. و من چه خوشبختم که قرعه فال به نام من دیوانه زدند. همین جاهاست که مبدا تاریخی ات دود می شود می رود هوا، انگار جهان از یک نقطه صفر مرزی دوباره آغازیدن می گیرد ، زندگی تازه ای خلق می شود، آغوشهایی دربرت می گیرد و تو از نو متولد می شوی ...