ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

از ایده تا فرم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
 

فقط خدا می داند که چه قدر سخت است زمانی که ایده هایت خط نمی شود. اصلا سخت ترین قسمت ماجرا همین جاست. همین خطهایی که باید روایت کنند چیزهایی را- تو اسمش را بگذار کانسپت ایده دغدغه- و نمی شود که نمی شود. در را می بندی خود را حبس می کنی و فکرت را مثلا رها. کاغذهایت  پر از خط می شود و دوروبرت پر می شود از کاغذ و خودت پر می شوی از چیزی که بقیه می گویند خالی. خلاقیتت ته می کشد و فکر می کنی که دیگر امکان ندارد پروژه دیگری را به سرانجام برسانی که هرچه داشته ای قبلا خرج کرده ای که بیشتر چیزی نداری. بعد هی به خودت فحش می دهی که این رشته بود خواندی تو که استعدادش را نداشتی. خوب می رفتی از این رشته های دو دو تا چهار تایی می خواندی. از همان هایی که برای هر مسئله اش فرمولی را کس دیگری جای دیگری زمان دیگری پیدا کرده. از همان هایی که مسئله هایش درگیرت نمی کند شخصی نمی شود خودش را هی نمی چپاند در زندگیت. از همان هایی که جواب هایش همیشه یکی است که کاری به جغرافیا ندارد که کاری به فلسفه به تمدن به فرهنگ ندارد که کاری به تو ندارد. اصلا آن موقعها که هی تکرار می کردی "یا معماری می خوانم یا اصلا دانشگاه نمی روم" یا آن موقع که از همان رشته های دو دو تایی قبول شدی در همین تهران خودمان و همه گفتند:" حیف است." و تو خیلی فیلسوف مابانه گفتی:" حیف عمر من است که در رشته و شغلی بگذرد که هیچ لذتی برایم ندارد." و یا حتی سال بعدش که قبول شدی بالاخره و در ابرها سیر می کردی با خود فکر کردی که اصلا آدم این ماجرا هستی یا نه؟اصلا می دانستی که فقط خواندنش کافی نیست که باید بلد باشی اش که یک جور خاصی است مثل سیال گرم لذت بخشی که جاری می شود در زندگیت که دیگر حتی یک لحظه رهایت نمی کند. می دانستی این ها را؟ بعد کز می کنی یک گوشه کاغذت را می چسبانی به دیوار . می نشینی جلویش چهارزانو و نگاهش می کنی و هی غصه می خوری که حیف است این همه ایده ناب ننشیند روی کاغذ. به خودش هم می گویی و سر دردلت باز می شود که خودش بیاید دستت را بگیرد و بگوید که دوست دارد چه شکلی باشد. که خودش بهتر می داند. سرت را می گذاری روی دیوار و توی گوش کاغذت هی زمزمه می کنی. برایش می گویی که اگر خودش نخواهد تو هیچ کاری نمی توانی بکنی خودش باید بخواهد. و چشمانت را می بندی . می خواهد. در ذهنت صدایش را می شنوی و حالا پشت پلکهایت آرام آرام خطها جان می گیرند و تو که حالا سرشاری از نشئه همان سیال گرم لذت بخش می ترسی چشم باز کنی خطها را فراری دهی و همانطور خطهای ذهنت را روی کاغذ می نشانی. بعدا- مثلا فردایش- که ماکتش را ساختی و اتودش را زدی تلخیها همه رفته اند و تو باز پروژه ای داری که مال توست و تو حضور داری در آن. که این خالی و پر شدن مدام را بارها تجربه کرده ای در این ۸ سال. می نشینی تکیه می زنی به دیوار ماکت را می گذاری جلوی رویت و همان طور که داری چایت را جرعه جرعه سر می کشی با خودت فکر می کنی که چه قدر خوب شد که از آن رشته های دو دو تا چهار تایی نخواندی.