ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

من و این همه خوشبختی اصلا هم محال نیست
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
 

پسر آمده جلویم را گرفته که می شود یک خواهشی ازتان کنم؟ مدل من می شوی؟ می شود از صورتت طرح بزنم؟ فکر کردم از این دانشجوهای نقاشی است که آخر ترم یاد کارهایش افتاده. عجله داشتم، باید می رفتم شورای نظارت و بعد دوباره برمی گشتم تاترشهر. گفت فقط نیم ساعت. نشستم. حرف زدیم، هی من وول خوردم، هی پوزیشن ام عوض شد، هی جابه جا شدم و پسر که هی غر زد ولی کماکان طراحیش را انجام می داد. داشتم فکر می کردم لااقل از رویش برای خودم یک عکس بگیرم. کارش که تمام شد اما، امضایش کرد داد دستم. من هاج و واج نگاهش کردم. گفت: این یک هدیه است.

- بابت؟

- خوب من اجراهایت را دیده ام و همیشه هم دلم خواسته از صورتت طرح بزنم. یک حسی دارد که نمی دانم چیست اما دوست داشتم بکِشمش. نشد، نتوانستم آنجا طرح بزنم، بس که آروم نیستی روی صحنه هیچوقت. امروز که دیدمت دل را زدم به دریا. این مال توست به خاطر حس خوبی که در اطرافت می پراکنی. مرسی که اجازه دادی و کاش خوشت بیاید. بعدش وسایلش را جمع کرد، کوله اش را انداخت و رفت. یک پرتره ماند، یک دختر و یک ستاره که در دلش روشن شده بود ...