ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

می دوم پس هستم
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

روی دور تند زندگی ام آنقدری که خرداد هم بیاید و نتوانم که دو خط بنویسم. دو روز در هفته دوباره از زیر در پنجاه تومنی رد می شوم، می روم در حیاط پردیس هنرهای زیبا، کنار بز مش اسماعیل می نشینم و یاد می گیرم. گفته بودم تشنه دانستنم من؟ لذتی که می برم وصف ناشدنی است. این را بگذار کنار نمایشی که از امروز روی صحنه می رود و تمرین دیگری که تازه اول راهش است و کو تا برسد به نتیجه. ساز هم که از آن مقولات ازلی و ابدی است. بعد همه این کارها تمرین می خواهد، تمرکز می خواهد، مثل این درسهای نظری نیست که با یک کتاب که ورق بزنی در تاکسی و توی راه سر و ته اش هم بیاید. این یعنی وقت لازمند این جور کارها که بد هم نیست ابدا، از تک تکشان لذت می برم. بد ماجرا اینجاست که برای چیزی که می خواهم باشم دارم هزینه می دهم، هزینه اش غولی است که دهان باز کرده و روزی 9 ساعت لحظه هایم را می بلعد. دارد آزارم می دهد و این آزار هر روز دارد پررنگتر می شود، بزرگتر، عذاب آورتر. دلم می خواهد یک نفر دستم را بگیرد و بگوید دختر کمی آرامتر و من دلم قرص شود، گرم شود. آرام زندگی کردنم آرزوست اما زن اگر پشتش گرم نباشد به کسی، بی دستی که روانه اش کند به مهر، بی شانه، بی تکیه، بی حمایت می شود من، بار زندگی به دوش، هروله کنان در پی آرزوهایم می دوم و سر آخر خسته و عرق کرده می ایستم وسط بیابانی که چشم تا هر کجایش هم که برود هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست ...