ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

... چهره آبی ات پیدا نیست
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

در قند هندوانه ام. نه در آنجای خوبِ شیرینِ دوست داشتنی اش. نه. در آن مخروبه ای که مانده بود از سالها پیش که جلوی ورودی اش چند کلبه درب و داغان داشت و تویش پر بود از آهن پاره های مانده از سالهای دور، از چیزهایی که دیگر کسی به یادش نبود به چه کاری می آیند. در کارگاه فراموش شده. بین تکه پاره هایی زنگ زده و بی مصرف که می شود بگذاری اش جلوی چشمت و هی قصه ببافی و هی راز پشت راز که لابد با این می رفته شکار، با آن روی دیوار نقاشی می کرده، با این یکی آتش درست می کرده، آن یکی را هم ساخته برای کسی تا بگوید دوستت دارم. شیرینند و هیجان انگیز اما خودم هم گاهی یادم نمی آید به چه دردی می خوردند. یک همچین جایی ام، غرق و گم و گور. نگاه که می کنم می بینم شده ام یک آدم هپروتی که یادش رفته عشق چه بود و بوسه و آغوش. غم انگیز است اما طعمش یادم رفته. دل لرزیدن به وقت شنیدن صدایی یا قلبی که تند تند می زد به شوق دیدن کسی. مانده در خیال فقط. دارد می شود خیلی سال که دیگر واقعی اش نیست. ترسناک است. برای من که بی مرد یک جای زندگیم می لنگد این خالی بودن چند ساله ترسناک است. همین که با خودم می گویم اوف شد اینقدر سال، همین سال گفتن، همین گذشتن از مرز چند، ترسناک است. این زندگی که لنگ لنگان پیش می رود ترسناک است. این من که دلم نمی رود انگار، هی به زور می چسبانمش به این و آن، هی بیرحمانه می گذارمش سر راه که برو دیگر لامصب اما همین که برمی گردم خانه جلوتر از من نشسته روی مبل و به من می خندد، ترسناک است به خدا...   

می خواهم بیایم بیرون. بزنم به جاده، از آن پل چوبی رد شوم که هرشب پیرمردی لک لک کنان فانوسهایش را روشن می کرد. بروم به یک آشپزخانه گرم، پیش بند ببندم، نان گرم بپزم، سوپ بپزم، شراب قرمز را بکشم بیرون از پستو، صدایش کنم برای شام. بعد شالم را بپیچم به خودم، برویم خانه و هوا بوی کاج بدهد ...

می خواهم زندگی کنم واقعی اما نشسته ام در قصه و دنیای واقعی دیوانه به شکل لعنتی ای خالی است ...