ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

شعر خوانی ها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
 

انگار که از این دنیا چیزی کم است

تو که در کنارم نیستی ،

برف که برای خود نم نم می بارد ، می بارد

و کهکشان شیریِ مورچه ها را می سازد ،

برگ

که تگرگ زمان را تاب می آورد

و سرفه کنان روی شاخه ی خود پیر می شود ،

اما چیزی کم است

تو که در کنارم نیستی .

 

اگر تو زاده نمی شدی

هر روز عصر

مردم که به خانه های شان باز می گشتند

می ایستادند

یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند

و شگفت زده می پرسیدند

" برف ، بچه ها ، کار ، جاده ها ، ...

اما انگار

یک چیزی کم است " .

و پریشان

به خانه قدم می نهادند .

 

شمس لنگرودی – ملاح خیابان ها