ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

دو برش از دیروز
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 

ساعت 10 می رسم میدان انقلاب. یک در میله ای گذاشته اند با تابلوی ورود ممنوع. میدان را دور می زنم و زیر لب غر می زنم که مرده شور خود.جوشانتان را ببرند. بلوار کشاورز به سمت بالا، همه خیابانهای منتهی به انقلاب همان در، همان تابلو، به اضافه یک عالمه مامور. ماشین که هیچ، آدمهای پیاده را هم راه نمی دهند. تا فلسطین وضع به همین منوال است. از آنجا برمی گردم سمت انقلاب. میدان فلسطین می جوشد از اتوبوس و مامور. از چهارراه ولیعصر به بعد دیگر خبری نیست. آدم را یاد این کارتونهایی می اندازد که همه شهر آفتابی است و مردم دارند زندگیشان را می کنند مثل همیشه و یک تکه ابر کوچولو روی یک خانه بی وقفه دارد می بارد. کلاژ بامزه ای بود ...

ساعت 3 رسیده ام نزدیک خانه. از جلوی زند.ان رجایی. شهر رد می شوم. جلوی در اصلی پوستر بزرگی است با چهره ای خندان و جمله ای در باب این حماسه ملی. صورتش طوری است انگار دارد به در زند.ان نگاه میکند. به در زند.ان نگاه میکند و می خندد. دستم می رود صدای ضبط را بلند می کنم. دارد می خواند :

" تو که در دامانت لاله می جوشد

سحر از چشمانت ژاله می نوشد

وطنم ای دل ها جمله مجنونت

مست و شیدا کوه و صحرا ، دشت و هامونت" *

با خودم می گویم کاش بشنوند. می دانم اما از این دیوارهای سه لایه چیزی رد نمی شود. چشم دوخته ام به آدمهایی که در میدانگاهی جلوی در ایستاده اند برای ملاقات. شاید داخل که بروند بگویند هنوز هم آن بیرون کسانی هستند که با هربار رد شدن از پای این دیوار بغضشان می ترکد اگر صدای خنده خداوندگار بگذارد که بشنوند ...  

* بشنوید ( تصنیف خاک مهر آئین که توسط گروه آوازی تهران در آلبوم وکاپلا دوباره اجرا شده)