ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

عتیقه فروشی و چنگ و من
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

چنگ را گذاشته پشت ویترین. از این مغازه هایی که ویترینش را مخمل تیره کشیده و تویش تاریک است و اگر بخواهی بروی داخل لابد باید در را هل بدهی چون راحت باز نمی شود و شاید صدای خفیفی هم بدهد و یک زنگی بالای در تکان بخورد؛ شلق، شلق. بعد چشمهایت که به تاریکی عادت کرد و به ذرات معلق خاک، تازه پیرمرد را ببینی نشسته ته مغازه، بین یک عالمه خنزر پنزر عتیقه، چشمهایش را ریز کرده، زل زده بهت.  بیرون باران بیاید اصلا و تو دلت گرفته باشد و همه خواب باشند. از کنار رودخانه بروی نرم نرم و هوا بوی جادو بدهد. یک باریکه نور خودش را بکشد تا وسط سنگفرش، برسد به پاهایت، عمود بیاید بالا، تمامت را بگیرد، تو بشوی مرز بین روشنایی و تاریکی، ته نور وصل باشد به چنگ پشت ویترین. نگاهش کنی و بخندد. سراپا خیس در را هل بدهی، زنگ بالای در شلق شلق صدا کند، جادو از لای در خودش را بچپاند تو و پیرمرد زل بزند در چشمها و تو اشاره کنی به چنگ. سرش را تکان بدهد به علامت نه و داستانی بگوید از چنگی با نغمه سحرانگیز که هرکس بنوازدش تا ابد نمی ایستد از نواختن و هرکس بشنودش تا ابد صدایی نمی شنود، از بس گوشش پر می شود از این نغمه. و تو یادت بیاید آن صبحی که ردای سفیدت در باد می رفت و انگار ابری بودی که جریان داشت. نشستی مثل یک ملکه و دست گذاشتی بر سیمها و نواختی. عطری نرم در فضا جریان پیدا کرد، نور ریخت بر جهان و امتدادش همین جور آمد تا یک روز که رسیدی به آخر دنیا، ایستادی، رفتی و دنیا تمام شد. حالا دوباره باید تا ته دنیا رفت انگار ...

بعدتر ندارد، چون مرد سرش را آورد بیرون و پرسید چیزی می خواستی؟ لبخند زدم و اشاره کردم بهش "داشتم نگاهش می کردم، همین" و چنگ با چهل و سه سیمش به من خندید ...