ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

راهی اگر هست باید رفت
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 

من آدم جسوری ام تا زمانی که زخم نخورده باشم، نترسیده باشم. زخمی که بشوم ترس می کشاندم در لاک خودش، می مانم همان جا، جسارتم می ماند پشت در. دور ترسم یک خط قرمز می کشم ، هی از توی لاکم زیرچشمی نگاهش می کنم و هی دورش می زنم. گربه وحشی می شوم این جور مواقع، از این گربه ها که گیر می کنند جایی و بعد می خواهی نجاتشان بدهی ولی پنجولت می کشند و زخمی ات می کنند و خودشان را الکی به در و دیوار می زنند. نجات دهنده های خونین و مالینی دارم من و نسیمی که دندان نشان می دهد و می غرد و خطابه سر می دهد تا آن موجودِ کوچکِ ترسانِ تنها را نبینند. و هی زخم می زند، بیشتر از همه به خودش، و همین طور زخم می آید روی زخمش و حسرت روی حسرت که کاش کسی جایی مدارا می کرد با او، حوصله اش را اگر نداشت می زد توی گوشش اصلا، برخورد فیزیکی حتی و چهار تا فحش. کاش اینطور بی هوا رها نمی شد تا معلق بماند مثل غبار و روزگار سیلی بزند بهش، آنچنان که دردش جاگیر شود در تنش، حک شود روی روحش تا زندگی بعدی، روزگار دیگر، جهان موازی ، تا ابد اصلا ...

حرفم این نبود ولی، خواستم از دختری بگویم که آخر هفته زد به دل جاده، و می ترسید از آن راه، از رانندگی در آن راه، از آن 100 کیلومتری که به اندازه همه کیلومترهای دنیا ازش وحشت داشت، از خاطره تصادفی که زنده مانده بود به معجزه. همینطور به سرش زد بعد از هشت سال، ترس را گذاشت در خانه، راهی شد، جاده را تا ته رفت و برگشت یک نفس و وقتی رسید ترس رفته بود. می خواست به خودش ثابت کند ترس ماندنی نیست. قرار بود بیایم بنویسم به گمانم وقتش است بیاستم چشم در چشم زخمهای بزرگتر، جدیتر و نترسم و جسور باشم دوباره. نشد اما. آخرش دوباره رسیدم به کاش، به حسرت، به آه ... این نیز بگذرد البته ...