ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

سفرنامه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
 

رفتیم شورمست. دریاچه ای است بالای یک کوه با یک جاده پیچ پیچی خاکی. فکر می کردیم کاشفان این نقطه از زمینیم،اما نبودیم که. آدمهایی قبلتر از ما آنجا بودند مشغول لهو و لعب. یک ماشین گشت هم بود. هی دو ساعت یک بار می آمد، هشداری می داد، حالی می گرفت، خودی نشان می داد و می رفت. یعنی هی آن جاده را می رفت و برمی گشت. قصه اش به گمانم قصه آن هزارپایی بود که بیسواد مانده بود از بس برای رفتن به مدرسه صبحهایش شب می شد تا بند کفشهایش را ببندد و شبهایش صبح می شد تا همان بندها را باز کند. بعد یک آقایی هم بود که با اسبش آمده بود. یک مادیان عربی کهر دیدنی. به مثابه یک ملکه در برابر این اسبهایی که کرایه می دهند دو دور فلان قدر. اینقدر دور و بر اسبش چرخیدم و انگشت در چشم و چالش کردم و بهش قند دادم که نمی دانم از ترس کور شدن و مرض قند گرفتن مادیانش بود یا دلش سوخت که گفت:"می خواهی سوار بشوی؟" پا در رکاب بودم که ماشین گشت رسید. می گوید ممنوع است خانمها سوار اسب شوند. بُراق شدنم را که می بیند رضایت می دهد که سوار شوم به یک شرط ... چادر سر کنم ... می روم می نشینم سر تخته نردم. سیگاری گیرانده ام که خانمی می آید از کنارمان رد می شود، ۴٠ ساله حدودا. می گوید: "سیگار دست خانم ببینند می گیرندها." خونم به جوش آمده ،داد می زنم: "یعنی چی؟ برای این هم باید اجازه بدهند حضرات؟" دوستم سیگار را از دستم می قاپد، دارد سعی می کند قایمش کند. خانم خیلی جدی می گوید: "دستور دارند از بالا. می گویند باید بگیریمشان، ماچشان کنیم." و می خندد. یعنی همین قدر دوست داشتنی. یعنی ابهت آقایان در همین حد کشک.صدای خنده مان سر می خورد روی دریاچه. ماشین گشت می رود سمت خروجی. وقتی داشت از پیچ واپیچ جاده پایین می رفت من روی یک مادیان کهر عربی با موهایی در باد در حال تاختن بودم ...