ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

روزمره ها
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

رنگها را بستم به دستم. این جایزه دخترک بود که امروز نه اشکی ریخت، نه سیگاری گیراند، نه دودی بلعید. باران هم که آمد بهش اجازه دادم پابرهنه تا خانه برود. چشمهایش خندید. کفشهایش را با همان دستی گرفت که چهار بند رنگی پیچیده بود دور مچش. یادش رفت به آن روز دور در خیابانی با چهار پیامبر*. به رسم قدیمیترهای آنجا کفشهایش را که درآورد دوستانش خندیدند که "ای بابا. نکن این کارها را." حالا داشت پابرهنه با باران می رفت و کسی نبود بگوید دیوانه و باران پیغمبر تازه اش بود ...

* خیابان پیغمبریه - قزوین