ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

شب خاطره
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

دیشب خسته بودم خیلی. خسته دو روز امتحان و خسته کار و به کلی خواب احتیاج داشتم. فقط وقتی گفتید که مهمانی جمعه را به شنبه موکول کردید تا من هم بیایم نتوانستم نه بگویم. مهمانی که نه دور هم جمع شدن. دور هم جمع شدن چند دوست دوران دانشگاه. آمدیم همدیگر را دیدیم خانه صاحبخانه بیچاره را زیر و زبر کردیم و کلی حرف زدیم از همه چیز . از پایان نامه هامان که همین طور روی دستمان باد کرده از دانشگاه از خاطراتمان که با هم داشتیم و از اینکه چقدر دلمان برای هم تنگ شده بود.

چقدر دلم برایتان تنگ شده بود.برای شوخی هاتان که شاید گاهی از حد می گذراندید و وقتی ماجرا به اینجا می رسید یکی می گفت:"صلوات ختم کنید." دیشب چقدر از حد گذراندیم و چقدر این جمله تکرار شد. و امین که می گفت:" دیگه صلوات جواب نمی ده باید ختم قران کنیم." بی ادب شده بودیم شاید.می گفتید به خاطر کله های داغمان است اما من می دانستم به خاطر دلهایی است که گرم شده است از این حضور دور هم .در کنار هم بودن گستاخمان می کند. چقدر دلم برای این گستاخیها تنگ شده بود. برای باهم شام خوردنمان برای باهم موسیقی گوش کردنمان برای گفتگوهایمان که از هر دری وارد می شدیم آخر باز برمی گشت به معماری و آزمون دکتری و پایان نامه و ... برای همه چیز این جمع ۵ نفره دلم تنگ شده بود.

کاش دفعه بعد که می بینمتان این قدر دلتنگیهایم بزرگ نشده باشد برایتان دوست جانهایم.