ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
 

دلم خواست فیلم ببینم. در میان نشئه دیازپامها، بعد از یک زندگی نباتی چند روزه، دلم خواست فیلم ببینم. از زیر پتو خزیدم بیرون و دستم گرفت به کارت ورود به جلسه آزمون دکتری. فکر کردم به ردیف صندلیها و آدمها و به صندلی شماره ٢٩١٨٧، به پاسخنامه، به کیک و ساندیسی که منتظر من بوده اند و منتظر من مانده اند و نمی دانستند صاحبشان جایی گیر کرده میان خود و میان زندگی، زیر یک پتوی گل درشت خوشرنگ.

دلم خواست Eat Pray Love را ببینم. اسمش را دوست داشتم و آن حالت سرخوشانه نشستن زن را روی جلد. بعد که رفت جلو فهمیدم باید می دیدمش. نشانه ها بودند که دوباره جان می گرفتند. آمده بودند دستم را بگیرند، آن زمان که نشسته بودند میان دیالوگهای الیزابت که گاهی کنار هم بودن یعنی عادت، گاهی باید رفت اگر می خواهی بمانی. و دل مرا با خود برد میان آن قایق روان روی آن آبی شفاف. کشاندم بیرون از زیر پتو. زندگی نباتی تمام شده بود ...

و حالا روزی حوالی آخر فروردین من نسیم دیگری هستم. نه که سرخوشم، نه. غمم اما یک جور ملویی جاری است. از آن غمهای قابل احترام که باید بگذاری ته نشین شود و غمی که نکشدم حتما قویترم می کند ...