ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

این دل کوچک
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
 

صفحه اخبار روبه رویم پرپر می زند. صدای داد و بیداد کسی می آید. اسامی جلوی چشمم بالا و پایین می رود. صدای مرد واضحتر است حالا. دارد بد و بیراه می گوید. چه کار کنم؟ به مامان بگویم؟ بگویم دخترخاله ات، همان که زندانی سی/ یاسی، هپاتیت؟ بوی بدی در ساختمان است. و من اشک،‌اشک، اشک... کسان دیگری هم حالا فریاد می زنند. یکی کله اش را می کند در واحد ما "آن پایین کسی دارد خودش را آتش می زند. نمی شنوی؟" تازه بوی بنزین می پیچد در دماغم. پیمانکار است. پولش را نمی دهند. التماس می کند، یک میلیون لااقل. برای پول خودش التماس می کند. چه کسی بود که می گفت اینجا گرسنه نداریم. مرد را نشانده اند روی پله ها، لیوان آب در دستش و بوی بنزین که انگار ماسیده به در و دیوار شرکت.

لباسهایم را می چپانم توی ماشین لباسشویی، می گویم: "پیمانکار بود. موهایم را چه رنگی کنم؟" مامان می گوید:"از بس فکر و خیال می کنی، ببین چه قدر موهات سفید شده." دخترخاله اش را بگویم؟ بگویم زندان چه بر سرش آورده؟ می گویم:"مامان" ... می گوید:"هر رنگی دوست داری".  به بابا نگاه می کنم. زده زیر آواز. دارد می خواند "موی سپید را که تو آینه دیدم" ... می گویم:"بابا" ... نگاهم می کند که یعنی جانم ... نمی توانم خبر بد بدهم. می گویم:"یه چیزی بخون اندوهناکی نباشه". مادرم را بغل می کند، می خواند:" آدم وقتی که عاشق باشه پیر نیست/ واسه عاشقی هیچ زمانی دیر نیست..."  دختر خاله می ماند توی دلم تا اطلاع ثانوی ...