ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

جای خالی مریم
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

می خواستم از پنج شنبه بنویسم. از میلاد. از حجاریان نازنین. از مردم که تمام مدت تشویقش کردند تا لرزان و آرام برسد به صندلی. از نوید دهقان* به خاطر آن جمله محشر شروع برنامه که "قطعه ها بیانگر حالات اجتماعی این روزهای ماست. باشد که آنطور که بایسته است فهمیده شود."** و از قطعه  پرنده که به آزادی ختم شد و به هوای آفتاب و تمام ...

می خواستم از جمعه بنویسم. از حس خوب تمام جمعه های عالم. از همه خاطره های شیرین و از جاده ای که ما را با خود برد...

از خیلی چیزهای دیگر هم می شد بنویسم. از مجیزهای بچه ها حالا که آخرهای ترم است. از شیرین زبانیها و مزه پراکنیهاشان و از خیلی چیزها ... می شد اگر صبح اول وقت پایم را نمی گذاشتم در دانشگاه و اسمت را - که اینقدر با املاهای مختلف در فیس بوک زدم و پیدایت نشد- نمی دیدم تنگ یک اعلامیه روی برد. فکرش را بکن چه قدر همه جا دنبالت گشتم و تو تمام این مدت همین جا بودی، زیر همین سقف. شاید حتی دیوار به دیوار کلاس من. نشسته بودی، خندیده بودی، زندگی کرده بودی و من حالا اینها را می فهمم که نیستی. که هستی ات همین اسم است روی برد. قبلترها که می رفتید، از آن رفتنهای مهاجرت و ازدواج و بچه و ... با خودم فکر می کردم چه همه بزرگ شده ایم. و دلم تنگ هم که بود می دانستم هستید، جایی، نفستان در هوا بود. حالا اما این طور که می روید بی بازگشت فکر می کنم چه همه پیر شده ام. چه همه یادش به خیر. چه همه جای خالی. و خاطره تان می آید و یادتان می ماند و عطرتان می رود ...

*سرپرست گروه قمر

**نقل به مضمون. فقط بایسته اش خیلی واضح در ذهنم مانده .