ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

حکایت این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
 

بی هوا پرسیدم: "عروسی می آیی؟" نشسته بودم روی تخت به هندوانه خوردن. چشمم به پازل روی زمین بود و داشتم سعی می کردم یکی از تکه هاش را پیدا کنم. به رد انگشتانم نگاه کردم با آن لاک قرمز و فکر کردم چه قدر دوباره زن شده ام به یمن این پروژه مشترک. از پنجره کشید کنار. سیگارش را تو دستش جابه جا کرد. پرسید: "دوستش دارید؟" گفتم: "کی؟ عروس را؟ کسی که باید،‌دوستش داره." نگام کرد: "تو چی؟مادرت؟ دوستش دارید؟" گفتم: "خوب معلومه. اونقدر دوست داشتنیه که نگو."  گفت:‌"یک خواهش بکنم؟ دوستش داشته باشید. حتی اگه زمان گذشت و احساستون عوض شد باز وانمود کنید که دوستش دارید. وادارشون نکنید بین عشقشون و خانواده یکی را انتخاب کنند. این دردناکترین انتخابه. این همون کاریه که مادرم با من کرد. دردش هنوز از تنم بیرون نرفته...."

هنوز وایساده بود کنار پنجره و با سیگارش بازی می کرد. دلم خواست بغلش کنم از بس این پسرک شیطون را هیچ وقت بی خنده ندیده بودمش، از بس چشمهاش یه جور خوبی مظلوم شد یه هو. ولی فقط نگاش کردم. فکر کردم حیف رد عشق چشماشه که بی هوا بپره. گذاشتم خطهامان همین طور خلق بشوند در سکوت. وقت رفتن اما خنده برگشته بود به چشمهایش :" خوب حالا عروسی بیام؟"  نگاهش کردم و لبخند زدم. عشق چه قدر آدمها را دوست داشتنی تر می کند...