ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

برای متذکرین این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

اسم دریا که آمد همه از خود بیخود پریدیم که برویم به سمت ساحل. اینطور شد که عناصر ذکور گروه را جا گذاشتیم. آنها هم که معلوم نبود سرشان کجا گرم است اصلا حواسشان به ما نبود. تا بیایند به خودشان بجنبند ما کلی از مسیر را پیاده رفته بودیم. ده دوازده تا دختر بودیم با دو تا شازده که به یمن حضور همسران محترم اجازه معاشرت با آن عناصر معلوم الحال را نداشتند و به ناچار با ما همراه شده بودند. وسط شلتاق اندازی هامان یک خانم و آقایی سررسیدند که تازگیها به متذکرین معروف شده اند. ما همه یک هو ساکت، روسریها جلو، آستینها پایین، خانم و مودب با یک لبخند ملیح به صف -انگار نه انگار که خانم متذکره با چشمهایش دارد ما را می خورد- داشتیم از جلوشان رد می شدیم که خانم امر به توقف دادند. آمده می گوید:" دخترهای خوبم فکر نمی کنید صورت قشنگی ندارد این همه دختر و دو تا پسر. اینطور هم که بلند بلند می خندید. " همه اینها را در حالی می گوید که سعی می کند چشمهایش را مهربان کند که البته بیننده خودش باید عاقل باشد. ما هم که دیگر بیشتر از آن نمی توانستیم خانم و مودب باشیم لب باز کردیم که :" به خدا ما هم از این وضعیت راضی نیستیم خانم. سعی کردیم هرکداممان یک نفر را داشته باشیم. اما چه می شه کرد بیشتر از این نبود. باید سوخت و ساخت." حالا بچه ها بنفش از خنده خانم متذکره از شدت عصبانیت در حال انفجار ...

پشت سر که گذاشتیمش و دویدیم در ساحل، گذاشتیم روسریهامان را باد ببرد و خنده هامان را فارغ از مذکر و مونث بودنمان ریختیم در فضا و دریا همه مان را در آغوش گرفت. حالا تو هی گشت بذار و تذکر بده و خط بکش بینمان. زندگی برای ما همان لحظه ای بود که ولو شده بودیم روی ماسه ها و همه مان در یک کادر جا نمی شدیم . که تمام شادی پنهان در آن عکس آتش جهنم خدای تو را گلستان خواهد کرد. باش و ببین...