ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

اغتشاش از نوع خانوادگی
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
 

گوشه امنی در این دنیا است که هروقت دلم آغوش بخواهد پناهنده می شوم آنجا. پیرزنی دارد گرد و قلنبه که مهربانی از چشمهایش می ریزد و  پیرمردی که می نشیند برایت کتاب خواندن با آن عینکش و با آن زبانی که برای بعضی کلمات نمی چرخد. و من از آن دختر دلتنگ غمگین تبدیل می شوم به نوه بزرگی که عشق پیرمرد و پیرزن را یک تنه در اختیار دارد. بعد فکر کن خزیده ای در آن خانه، کز کرده ای یک گوشه، دلت که گرفته هیچ، نمایش مسخره ای هم از حضور در حال پخش است. پیرمرد که از قضا بسیار هم مذهبی است بک هو می گوید:" من نمی فهمم کی پا شده رفته خوب شما که این همه آدم داشتین روز عاشورا می آوردید جلوی ما درمی اومدن دیگه." اول چشمانم گشاد می شود، بعد می گویم:" جلوی شما باباجی؟" پیرزن از آن طرف می گوید:" پس چی. از 13 آبان همه را رفته من هم اگه پا داشتم می رفتم." پیرمرد می گوید:" به ...( شوهر خاله ام را می گوید) می گم تو جلو نرو قدت بلنده شناسایی می شی. من کوچولو ام، گم می شم. تو هم دختر یه کم ورزش کن این جور که لاجونی که نمی تونی بدویی." بعد همه می گن چرا حالت خوب می شه می ری اونجا.  تو را خدا شما بگید این پیرمرد ماچ لازم نیست؟