ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

این درد با هیچ ترانه ای آرام نمی گیرد
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸
 

 انگار از طولانی ترین سفر دنیا برگشته ام. نشسته ام در خانه اشک می ریزم و می زنم. می زنم و اشک می ریزم. مچ دستم درد می کند چشمهایم هم. اما دلم سبک نمی شود که نمی شود. در کدام طبقه آسمانت نشسته ای که پرپر شدن جوانهای سرزمینم را نمی بینی؟ مرا ببخش اما می دانی امروز به چه فکر کردم؟ که چشمانت را بسته ای گوشهایت را گرفته ای وگرنه می دیدی فقط سرها سرنیزه نبود.امروزعاشورا بود اینجا و ما از ته دل فریاد زدیم "هل من ناصر ینصرنی؟". فکر کنم دیگر وقتش است خدایا . نمی خواهی یاریمان کنی؟