ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

ملکه ای که منم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

دیروز در پی برنامه های حال دهی به خود تشریف بردیم "محاکمه در خیابان" بینی. حالا چرا "محاکمه در خیابان" برمی گردد به ارادت قلبی این بنده حقیر به مسعود خان. چشمهایتان را برای من گشاد نکنید که در این یک مورد خاص این ذهن پوپولیستی من هیچ پز روشنفکری را برنمی تابد. خلاصه ما رفتیم سینما. در بدو ورود خانم گیشه ای یک نگاه عجیباً غریبایی به من انداخت که فکر کردم به خاطر تنها آمدنم است. سه طبقه سینما را با این حسرت طی کردم که چرا من تنها و این حرفها. اما متصدی،در سالن را که باز کرد دیدم چه خبر. خانم گیشه ای حق داشت به خدا. من بودم و یک سالن. یادم افتاد بچه که بودم در یکی از این قصرها – به گمانم کاخ شمس- یک سالن سینمای اختصاصی دیده بودم و چه قدر حسرت کشیده بودم و چه قدر دلم خواسته بود. و حالا یک سالن داشتیم اختصاصی،این ذهن من هم قربانش بروم دست به رویابافی توپ، در چشم برهم زدنی مرا نشاند جای ملکه قصه. و خوب از آنجایی که ما ملکه خوبی هستیم  اجازه دادیم چند رعیت هم در این لذات با ما سهیم باشند به شرط اینکه در برابر چشمان ملوکانه مان آفتابی نشوند و بروند یک گوشه ای برای خودشان آرام بنشینند. الحق و الانصاف آنها هم شرط بندگی را خوب به جا آورده شما از دیوار صدا شنیدید از این سه زوج محترم مستقر در سالن هم شنیدید، اما امان از این مجردها آرام و قرار نداشتند که. یادمان باشد دفعه بعد مجرد جماعت را راه ندهیم که سخت خاطر مبارکمان را مشوش نمودند از بس سه نفری به قاعده یک سالن سینمای پر و پیمان  آمدند و رفتند. با تمام این اوصاف نشستیم فیلممان را نگاه کردیم و حظی بردیم. شما که از این امکانات ندارید نمی دانید دیدن فیلم بدون کله اضافه و صدای خش خش چیپس و پچ پچ در گوشی چه قدر می چسبد. البته باید بلد باشی با غربت یک سالن ساکت و یک عالمه صندلی خالی کنار بیایی. اینطوری بود که تهش چراغها که روشن شد گذاشتم آنها زودتر بروند فکر کردم برای مقام شامخمان خوب نیست مرا این طور ببینند اشک بار. بین خودمان باشدها هیچ ربطی هم به فیلم نداشت و دلمان خواست. از بس گیر افتاده بودم بین آن همه غریبی. چرا اینطوری نگاه می کنید؟ ملکه هم آدم است دیگر گاهی دلش می گیرد خوب...