ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

بودن یا نبودن مسئله همیشه همین است
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
 

پری خانم شمس العماره خیلی خوشبخت بوده حتماً. آن لحظه ای که پایش را گذاشته روی اولین پله اتوبوس کسی بوده که از بین مه و دود پیدایش شود و اسمش را کشدار صدا کند و از بین باد بلند فریاد بزند:" پری خانم" . این را دیشب فهمیدم همان موقع که نامه apply  آن دانشگاه خارجی به دستم رسید و کسی نبود بغ کند که یعنی حالا می خوای بری واقعا؟ که گردن کج کند که نمی شود نری. که چشمهایش یک جور خوبی مظلوم شود و مهربان که دلم تنگ می شه اگه بری. که قلدر شود که چی می خوای بری ،من نمی ذارم. یا زیر گوشت زمزمه کند اصلا اگه بری فکر کردی من بی تو چه کنم خره؟ کسی که یک دلیل لعنتی باشد برای نرفتن. اصلاً می دانی دارم فکر می کنم درس خواندن هم بی کسی که از بین مه و دود پیدایش شود و صدایت کند کشدار وقتی پایت روی اولین پله غربت است مزخرفترین کار دنیا است...