ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

ما هنوز هم بیشماریم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
 

ساعت ۶ ونکم . می پیچم سمت خواجه نصیر. خبری نیست. مردم می آیند و می روند. راننده ها مسیرهایشان را در گوشم داد می زنند. کسی گوشه ای باقالی می فروشد. سرک می کشم در دانشگاه شاید چیزی ببینم. هوا را بو می کشم شاید بقایای اشک آوری چیزی هنوز مانده باشد. پسری کوله به دوش از پله های دانشگاه پایین می آید کلاسش تمام شده لابد. نه اینجا خبری نبوده. لجم می گیرد از این آرامشی که اینجاست. انگار آن جا که اشک آور بود و باتوم آن جا که هراس بود و آن ونهای فنس کشیده یک دنیا از اینجا فاصله دارد. یکی بساط چای اش را ولو کرده روی کاپوت ماشینش. از این خطی هاست . پسر جوانی در گوشش وز وز می کند. صدایش یک هو می رود بالا. می گوید: "حاجی می گویند آن پایین شلوغ است ."  مرد نگاهش می کند شانه بالا می اندازد و زیر لب غرغر می کند:" که چه؟ هیچی هم نمی شود. همین جا را نگاه کن .اینهمه آدم دارند زندگیشان را می کنند بعد یک سری  ...."  بقیه اش را نمی شنوم. راهم را کشیده ام و رفته ام. بی خیال همه چیز به پاس این پایمردی در مبارزه خودم را به یک شهر کتاب مهمان می کنم. و فکر می کنم دلخوری ندارد که. اگر کسی هم مرا اینجا لابلای این قفسه ها می دید باورش نمی شد که تا همین یک ساعت پیش من هم جزء اغتشاشگران بودم. که چرا همه فقط از بدو بدوها می نویسند و از بگیر و ببندها. چرا از بعدش نمی نویسند.از وقتی که این آدمها  تاکسی می گیرند سوار اتوبوس می شوند که بروند خانه هاشان، که بروند خرید، قرار می گذارند هم را ببینند با هم شام بخورند انگار نه انگار اتفاقی افتاده. که اصلا حواسمان هست که چه قدر مدل زندگی کردنمان عوض شده که برای خیلیهامان مثل یک ماموریت شده که باید رفت. اما همین که قصد برگشت می کنیم خاک لباسهامان را می تکانیم و می شویم همان آدمهای سابق، می ایستیم در صف ماشین، کیسه های خرید در دستمان به هم لبخند می زنیم و از گرانی و آب و هوا حرف می زنیم. حق دارد پیرمرد که فکر کند فقط یک سری... از بس ما عادی این روزهای اغتشاش را زندگی می کنیم.