ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

ارتباط دعوا و رفاقت یا چه قدر خوب که هستی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
 

دعوا همیشه هم بد نیست. اصلا می دانی آدم باید کسی را داشته باشد که بتواند باهاش دعوا کند. دعوا که نه بیشتر گلایه، از آنهایی که یک خط در میان پر است از بهانه و از غر. باید کسی باشد که خط و ربطت را بداند. که بلد باشدت و بتوانی در حضورش نقاب کاملترین بهترین داناترین فداکارترینت را بگذاری کنار. آسان شوی و پرعیب و او بداند و بخواهدت. همین طورها بخواهد تو را همین طور که کلافه ای و عاصی. که بدخلقیهایت نرنجانتش. که بنشیند نگاهت کند لبخند بزند گوش کند و ته همه بهانه جوییهای بیخودیت آغوشت بگیرد. باید کسی باشد که بشود سرش فریاد کشید و بدانی که نمی رود که نمی رنجد که می شناسدت و می داند باید صبر کند خاموش شوی آرام شوی. تا بدانی کسی هست پای تو ایستاده حتی اگر تو بداخلاترین و بی انصافترین و بدترین آدم کره خاکی باشی. حالا بماند که این شکلیش هیچ وقت نصیب من نشده و در بهترین حالتش چند تا لیچار لایت بارم کرده اند راهشان را کشیده اند و رفته اند. به این هم کار ندارم که مثلا خیلی وقت است  که همدیگر را ندیده ایم یا مثلا تو آدم من نبودی و قلبم را نلرزاندی یا هرچی فقط خواستم بدانی تنها کسی که بازی من را فهمید تو بودی که می نشستی با صبر تمام چرندیات مرا گوش می کردی بی عصبانیت بی رنجش بی قهر. و تهش یک لبخند گل و گشاد می زدی و آن جمله معروفت که "از خودم که هیچ، از کس دیگری هم ناراحت بودی بیا دادش را سر من بزن." که من همیشه داد دیگران را سرت می زدم. که من همیشه داد آنهایی را که دوست ندارم سر آنهایی که دوست دارم می زنم. فقط خواستم بگویم چقدر خوب که هستی جایی همین حوالی پشت این سیمها که می توانم گه گاهی بار تنهاییهایم را روی دوشت بگذارم و تو بخندی و بگذاری آخر این بازی کسی بازنده نباشد...