ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

از صحنه این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
 

کسی می گوید ورود تماشاگر و من می زنم " می، سی، می، سی، می، دو، لا ..." و همه چیز شروع می شود. آدمها را می بینم که می آیند و می نشینند و چراغها که خاموش می شود و صحنه را که جان می گیرد. این بار اما این ور پرده ام.اولش می گفتم که نمی شود، نمی توانم، که مگر من نوازنده تاترم اصلا؟ اما الان سه هفته ای هست که پشت آن پرده های سیاه مینشینم و نگاه می کنم که چطور روی صحنه می دوند، حرف می زنند و زندگی می کنند. اعتراف می کنم که دلم می خواهد جای تک تکشان باشم اما نشسته ام سازم را بغل کرده ام و منتظرم فلانی بگوید "ای گستاخ فرومایه"  تا آرپژ را شروع کنم. دیالوگها توی سرم می چرخند و نتها هم و این بار جادو نه با بدن و زبان که از بین سیمها آغاز می شود. قبلترها استادم می گفت که بی جانی، دستانت بی جانند. حق داشت. نه دستانم که تمام بدنم سرد بود و می لرزید و نمی دانستم و نمی فهمیدم که این جانم است که سرد شده. حالا اما گاهی از قدرت دستم شگفتزده می شوم و گرما را می بینم که با سازم پخش می شود در فضا و دلم را می بینم که با آن همنوازی آخر می خواهد که پرواز کند. خیلی شده که آمده ام بیرون و آدمها دوره ام کرده اند و تعریف کرده اند از صدای سازم و حس خوبی که داده. می خواهم بهشان بگویم آن حس خوب که می شنوند، آن اتفاق خوب پشت آن پرده های سیاه است. هفتاد دقیقه پشت آن پرده ها دستی است به مهر و دوستت دارمی که تکرار می شود بی امان و بوسه هایمان که هوا را می شکافد و سازهایمان که جادو را می پراکند. پشت آن پرده های سیاه این بار جان من است که گرم می شود ...

 -آنتیگنه. نویسنده و کارگردان: حمیدرضا هدایتی. تماشاخانه سه نقطه. شهریور 93. ساعت 20


 
 
.
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
 

من ترسیده ام همیشه، رها کرده ام و شانه بالا انداخته ام که نشد دیگر. حالا اما می بینم من نخواستم که بشود. ترس راهبر من بود و چاره ای نداشتم انگار. یک روزی اما رسید که گفتم دیگر نمی خواهم بترسم. از هرترسی که گذشتم به پای لرزان، پشت سرش ترس بزرگتری به من لبخند زد. رسیده ام به جایی که می بینم ترسهای این روزها اعتقادات دیروزند. مانیفستهایی که برای خودم چیده بودم. حالا انگار پای عمل رسیده و اینها اتفاقا ترسهای عمیقتری است. دارد زیر و زبرم می کند، انگار کن جهان هستی گفته این گوی و این میدان. اینبار اما ایستادن را نمی خواهم دیگر، فرار را نمی خواهم، رها کردن را، که خیلی خوب هم بلدش هستم، تنهایی را بلدم و سخت نمی گذرد بهم، اما نمی خواهم دیگر. این تجربه های نصفه را نمی خواهم. این راهی است که تا آخر باید رفت. سخت است گاهی، جانکاه، سعی می کنم سرپا بمانم اما می بینم چه متزلزلم، که چه نزدیکم به ویرانی.مثلا دارم می بینم که امنیتم چه وابسته است به عوامل بیرونی و پول خیلی هم چیز مهمی است اتفاقا و همه آن شعارها کشک. که می رنجم و می رنجانم و معیار شده برایم و نمی دانم آن نسیمی که معتقد بود داشته ها چیزهای دیگری است کجاست. اما می خواهم که بروم. کم می آورم گاهی اما می دانم رها کردن چاره کار نیست. می دانم اینجا همان پاشنه آشیل من است اما نمی گذارم اینبار ترس مفر شود. چشم در چشمش خواهم دوخت و ادامه خواهم داد. سخت است، دردناک است و جانم را می کاهد اما بگذار آنقدر از این زخم خون بچکد تا خوب بشود. شاید راه نجات همین باشد ...


 
 
معجزه حضور توست
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
 

چشم باز کردم دیدم نشسته ام جلوی جماعتی ساز می زنم و می خوانم، درست، بی لرزش صدا، بی خجالت. صدایم را می دیدم که پخش می شود در فضا و مثل یک غبار نرم آرام می نشیند روی آدمها، روی نیمکتها، روی زمین. آمد پشت سرم ایستاد، دستهایش را گذاشت روی شانه ام و گفت همین طور که نسیم می خواند بخوانید. داشتیم با عده ای تمرین می کردیم برای یک اجرا. فالش می خواندند و سعی می کرد بهشان بفهماند جای درست خواندنشان کجا باید باشد و بالطبع نمی توانست نت دخترها را بخواند. شروع کردم به خواندن، عجیب بود و باورنکردنی. صدای خودم را نمی شناختم. آخرین بار یادم نمی آمد کی بود که خواندم، فقط یادم مانده در آن گروه کُر بود، در آن روزهای تلخِ سخت و زندگی که به یکباره فرو ریخت و تمام دوست داشتنیها را با خود برد. دیگر نخواندم، دیگر در جمع ساز نزدم، خزیدم یک گوشه و سایه بود که در برگرفتم. حالا اما انگار که هزار سال گذشته، روزهای بد مانده پشت سر و من اینور مرز ایستاده ام به تماشا، امن و آرام و معجزه اتفاق افتاد و یک نسیم دیگر متولد شد که بعضی جاها خودم را هم غافلگیر می کند. فرض کن درونم دختری است که گوشه دامنش را گرفته به دست، هی می چرخد و می چرخد و می چرخد، همین قدر سرخوش است، همین قدر رها. صدایش نمی لرزد و پاهایش نمی لرزد و پشتش گرم است. می داند هرقدر هم که فالش بخواند و هرقدر هم که خوب نباشد کسی هست که مدام تکرار می کند تو می توانی، کسی که بهش ایمان دارد، که کاری ندارد تو خوب یا بد، دستش همیشه روی این شانه ها است ومگر آدمیزاد دیگر چه می خواهد از زندگی ...


 
 
.
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳
 

قرار بود جهانی در من باشد

وردی جادویی بخوانم

                 و دنیا رنگی شود

من بلد بودم حتی

دوستت دارم را بنویسم در دود یک سیگار

فرو بدهی اش

و من را نفس بکشی

تو بلدتری اما

وقتی می بوسی ام

و نفسهایمان یکی می شود ...


 
 
زنانه نوشت
نویسنده : نسیم - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
 

می گویم چرا اینقدر ولم من این روزها؟ چرا اینقدر لوس شده ام؟ چرا همه اش هوای گریه دارم؟ دارم تند و پشت سرهم حرف می زنم. دارد با حوصله گوش می دهد و چیزهایی می گوید از زنانگی. می گوید که می فهمد این حال را، خوب هم می فهمد و من خود را رها می کنم روی صندلی انگار یکی باری را برداشته باشد از روی دوشم. به خودم می گویم زن بودن همین است دیگر. نرم و لطیف و جاری. همین لغزیدن روی لحظه ها. همین که ندانی بعدش چه می شود، فکر هم نکنی، مهم هم نباشد. یک جور غوطه وری است در زمان و مکان. یک سیال گرم است، شراره زندگی است. یک جور خوبی وصف ناشدنی است. بعد می بینم که چه خودمان را محروم کرده ایم ازش، زنانگی مان را به دست باد داده ایم و تبدیل شده ایم به مردهایی که تازه اصل هم نیستند، فیک شده ایم و می بالیم که با اصلش مو نمی زنیم، یکی به من بگوید که چه بشود خوب؟ مردهایمان را محروم می کنیم از زن بودنمان، خودمان را محروم می کنیم و در این دنیای مردانه بی رحم می تازیم مبادا عقب بمانیم، مبادا بگویند اینها نمی توانند. یادمان رفته که انسان به توانستن، انسان است، اما به چه قیمتی آخر؟ می بینم این خودمانیم که آتش زده ایم به زندگیهامان. زن را گذاشته ایم معادل ضعف و وقتی می خواهیم دم از توانستن بزنیم می رویم در جلد مرد بودن. انگار زن نمی تواند. من می گویم زن اگر زن باشد می تواند اما نمی خواهد. تن نمی دهد به این الگوهای غلط، توانستن را یک جور دیگر معنی می کند، می رود جای درست زندگی می ایستد و خودش را زندگی می کند، خودِ خودش را، آن زن اثیری درونش را و یک لگد می زند به همه این ایسمها و نظریه ها، بروند به جهنم وقتی من را از خودم می گیرند، شکوه زن بودن را از من می گیرند و گرمی خانه هامان را می گیرند و نور را می گیرند و آرامش را و رهایی را و لبخند را، یکی یادمان بیاندازد رسالت زن بودنمان را که آفریده شده ایم برای همینها، برای رنگ، برای شور، برای عشق،  برای زندگی ...

می رسیم به مقصد، می گویم خداحافظ می گوید به خودت سخت نگیری ها. خودت را زندگی کن. یادت باشد من همین نسیم لوس گریان را دوست دارم. اشکم دوباره می ریزد ...  


 
 
تولدانه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

ساعت هفت بعد از ظهر ایستاده بودم جلوی آینه. گفتم خداحافظ سی و یک سالگی. گوشی ام زنگ خورد، کسی در گوشم گفت تولدت مبارک و من سی و دو ساله شدم. زنانگی سی و یک ساله من دامنش را جمع کرد. ترسهایم در دامنش بود، خط قرمزها، تابوها ... همه آن چیزهایی که عمری بسته بودم به دست و پایم و نمی رفتم، می ماندم. او بزرگترین ترسهای من را با خود برد و جسارت را گذاشت که بماند و راه رفته را تا یادم بماند از چه روزهایی گذشته ام. سی و یک سالگی عزیز من جادو داشت با خودش، مرا راهی کرد و من هر قدم که برداشتم نگاه کردم که این منم واقعا؟ و او انتهای مسیر را نشانم می داد که آن تویی، آن توی واقعی. خیلی راه مانده تا رسیدن اما دلم به رفتن خوش است حالا، او هم. دارد می رود و من زنی سی و دو ساله ام پر از زندگیهایی که انتظارم را می کشند ...  نشانه اش اردیبهشت مبارک من است، ولیعصر، باران، کیک و شمع و هدیه و من که غافلگیر و آدمهایی که مهرشان مرا دربرمی گیرد و آغوشهایشان هم. نشانه اش شمعدانی هایم که گل داده اند و دستهایم که زایش را بلدند حالا. نشانه اش تو، نشانه اش عشق، نشانه اش همین زندگی ...


 
 
.
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
 

انسان روی قبر به دنیا می یاد. نور فقط یک لحظه می درخشه و بعدش دوباره تاریکیه ...

در انتظار گودو. همایون غنی زاده. سالن اصلی تاترشهر


 
 
.
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
 

برف می آمد. تا صبح ثانیه شمردم که هوا روشن شود بروم بیرون. میان جنگل بودیم، میان شالیزارها و مزارع چای. غافلگیر شده بودیم. با لباسهای بهاری ایستاده بودم بین یک عالمه برف و مه، روسری ترکمن ام سرم بود، یک تکه از بهار پر گل که برف می نشست رویش و من می لرزیدم. یک سگ قهواه ای از الوارهایی پرید که قرار بود حریم خانه باشند. آمد کنارم ایستاد. خودش را چسباند به پاهایم، گرمای بدنش دوید تا زیر پوستم. برادر بزرگتر تعریف می کرد شبهایی که در سربازی سر پست بودند و هوا سرد بود سگها را بغل می کردند و گرم می شدند. سگ را بغل کردم. داغ داغ بود. یادم رفت پیش برادر کوچکتر که حالا سرباز است در یک جای خیلی دور، کنار یک مرز آبی در خلیج فارس. فکر کردم آنجا آنقدر گرم است که نیازی ندارد سگی را بغل کند و دلم برایش تنگ شد. مادرم صدایم کرد که بروم داخل. کفشهایم خیس شده بود و روسری ام هم. کنارم یک سگ قهوه ای ایستاده بود و من داشتم به همه سربازهای سرزمینم فکر می کردم. به آن چند تایی که دیگر در کنار مرز نبودند، در یک جای دور گم شده بودند و یکی شان در گور. 11 فروردین بود. برف می آمد. برادرم در یک جای خیلی دور زیر آفتاب سوزان و کسانی در اسارت و خورشید در دل خانواده ای غروب کرده بود ...

پینوشت: امروز که خواندم تا پایان مذاکرات مرزبانی کشته نخواهد شد یک نفس راحت کشیدم. اما امان از جای خالی ... امان ...


 
 
امسال سال دیگری است، سال بهتری ...
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳
 

داشت سازدهنی می زد، قطعه زیبایی بود، ایستاده بودیم بر بلندترین نقطه شهر. داشتم فکر می کردم یعنی از این همه خانه در این شهر 50 مترش حق ما نیست؟ چشمم به آن حجم انباشته به هم فشرده، اشکم سریده بود و می ترسیدم سربرگردانم چشمانم را ببیند. سازش را رها کرد. سکوت شد. بی هوا پرسید الان دقیقا دلت چه می خواهد. دلم یک خانه میخواست برای خودم، برای خودمان ... و این دومین باری بود که در این چند روز اتفاق می افتاد. اولین بار وقتی بود که داشتم سفره هفت سین را می چیدم. دیدم دلم می خواهد این سفره را جای دیگری بچینم، جایی که من خانمش باشم ...

اینجور زن بودن را بار اول است دارم تجربه می کنم. قبلترها روابط کوچکی داشتم که قرار نبود زندگی ام را تغییر دهند، هوایی ام نمی کردند، برایشان به آب و آتش نمی زدم، کوچکترین مسئله را تاب نمی آوردم، آدمهایی بودند نه برای اینکه ماندگار شوند فقط برای اینکه حال و هوایم را عوض کنند، آدمهای کوچکی که زود از زندگی ام پاک می شدند به اولین پرخاش، اولین دعوا، اولین دلگیری. آدم بی رحمی بودم. آدم کینه توزی که چون کسی روزی جایی فرصت نداده بود اشتباهم را جبران کنم آدمها را می تاراند به اولین اشتباه. آدم فرصت سوزی بودم من که لغزشها را نمی بخشیدم. حالا اما ته ته همه آن دعواها و دادها و گریه ها آغوشی است که از من دریغ نمی شود، دوستت دارمی که تمام نمی شود و این آن معجزه ای است که در حال رخ دادن است ...

موقع برگشتن 5 تا گلدان خریدیم به نیت زایش، برکت، عشق. عشق هوای امسالمان باشد، برای همه مان، عیدمان/تان مبارک ... 


 
 
از آرامش این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢
 

یادم هست داشتیم فیلم می دیدیم، دراز کشیده کنارهم، سرم روی سینه اش، دستش حلقه شده دورم، ساعت حدود چهار صبح، قبلش دو تایی تولد گرفته بودیم، شمع فوت کردیم، کیک بریدیم، عکس گرفتیم، قبلترش با یک کیک و چهار شمع روشن وسط یک خیابان تاریک گفتم تولدت مبارک، گفت تو دیوانه ای و من خندیدم، قبلتر از آن من جایی بودم، ساعت نه شب بود ومن قصد داشتم برگردم خانه، برنگشتم ولی، یک ساعت بعدش با یک کیک و چهار شمع روشن ایستاده بودم توی تاریکی یک خیابان و کسی چشمانش برق می زد ...

ساعت حدود چهار صبح بود و ما داشتیم فیلم می دیدیم، بقیه اش را یادم نیست، بعدش ... چرخیدم وازآغوشش جدا شدم، چشمانم را که باز کردم ساعت هفت صبح بود، نور افتاده بود روی تن هامان، بوی بهار می آمد، صدای پای آدمهایی بیرون پنجره، کسی از پشت بغلم کرد، لبخند آمد روی لبهایم و دوباره خوابم برد ...


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →