ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

زندگی مشترک
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥
 

نورها روی صحنه می رقصیدند، بازیگرها هم. و من داشتم از آن پله های مارپیچ تاریک پشت صحنه پایین می رفتم تا لباسهایم را عوض کنم و دوباره برگردم روی صحنه که ناگهان اتفاق افتاد. احساس کردم آن استیصالی که ماهها دچارش بودم و سکوت را کشانده بود در زندگی ام در لحظه از بین رفت. همه چیز انگار برایم روشن شد و دیدم در چه جای واضحی ایستاده بودم این همه وقت و نمی دیدمش. بچه ها در نور داشتند جلوی دیوار می رقصیدند و من که می رفتم لباس عوض کنم تا برای قطعه خراب کردن دیوار برگردم توی صحنه، بین راه پله تاریک ایستاده بودم و چیزی درونم فروریخته بود. دیدم دیوارها همیشه آن بیرون نیستند، اینقدر واضح و اینقدر عینی که بشود به این راحتی خرابش کرد. دیوارها گاهی آنقدر عمیقند و آنقدر درونی اند که اصلا نمی دانی هست چه برسد به اینکه دستت برسد خرابش کنی. دیدم من آنقدرها هم که ادعایش را دارم و آرزویش را، رها نیستم. دیدم چه با اینکه روزی آرزویم ازدواج با یک مرد عاشق پیشه هنرمند بود و یک زندگی کوچک و جمع و جور که پر از عشق باشد اما حالا گیر کرده ام به حرفها و نگاهها. به تصویر بای دیفالتی که از مرد در ذهنمان نقش بسته انگار، که اگر موفق باشد صبح باید برود سرکار، ماشین آنچنانی داشته باشد مثلا یا هرچی. دیدم چه سرگردان شده ام بین تصاویر ذهنی ام، قضاوتهای دیگران، الگوها و آنچه واقعا دلم می خواست همیشه و حالا محقق شده بود. دیدم درونم دیواری است از ترس، از بس که این مدل زندگی با همچین آدمی برایم ناشناخته است و هی چنگ می زنم به ور روشن ذهنم که تصویر دارد و می شناسمش و بالطبع هیچ چیزش با زندگی من منطبق نیست و هی ناامیدتر می شوم. دیدم قیاس مع الفارق می کنم و آرزویم را نمی بینم که در کنارم نفس می کشد، زندة زنده.

و بعد ناگهان چیزی در دلم جابه جا شد، حس کردم خوشبختی یک همچین شکلی باید داشته باشد دیگر، که با هم برویم سر تمرین، با هم ساز بزنیم، با هم عاشقی کنیم و از این زندگی ای که اصلا هم شکل زندگی همه نیست کیفور باشیم. تجربه غریبی است زیر یک سقف بودن و ما سه ماه سخت شیرین را گذرانده ایم با هم و من هر روز به خودم نزدیکتر شده ام. این را وقتی فهمیدم که رفتیم روی صحنه و کارگردان خیلی ناگهانی چیزهایی گفت از کسی که در تمام این مدت باهاش همفکری کرده، برای کار دویده، دل سوزانده، وقتهای سختی و استرس ذهنش را آرام کرده و می تواند حتی یک اجرا را به راحتی هندل کند و خواست ازش تشکر کند و اسم من را آورد. نگاهش کردم و در دلم گفتم همه این کارها را من کرده ام یعنی؟ بعد نگاه کردم به ردیف صندلی تماشاگران و دیدم همه این کارها را من که نه، مردی کرده که بلد است مرا با خودم آشتی دهد، کسی که جسارت خودم بودن را در من زنده کرده و حالا ایستاده بین تماشاگران و با کیف به من می خندد ...