ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

از زندگی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳
 

پاییز سهمگینی را گذراندم، شادی و غم هردو به غایت. آنچنان که زیر و زبرم کرده. هرروز که چشم باز می کنم انگار که آدم جدیدی ام و تازه اولین بار است که به دنیا نگاه می کنم. همه چیز پر از شگفتی است و پر از تازگی و شبها کهنسالترین آدم دنیایم که به خواب می رود، پر از تجربه های ناب، پر از زندگی های سرشار. خود قبلی ام را نمی شناسم دیگر. چطور می توانستم بنشینم ساعتها به این صفحات خیره شوم وقتی اینهمه زندگی دارد آن بیرون اتفاق می افتد. چطور می توانستم خودم را حبس کنم بین دیوارهای نامرئی، نشدنها را هی تکرار کنم و نبینم این همه زندگی را که احاطه ام کرده. الان ترجیح می دهم که بنشینم آب پرتقال بخورم با یک کیک خانگی من درآوردی یا یک ماسک جدید صورت را امتحان کنم و ببینم که چطور شور زندگی از تک تک سلولهایم بالا می رود، مهم هم نباشد اگر چندروزی از اخبار دنیا به دورم، مهم این باشد که برگردم به خودم نگاه کنم و ببینم نسیم از زندگی چه می خواهد و اجازه بدهم هربخشی به اندازه خودش زندگی کند، نه کمتر و نه بیشتر. تجربه این سه ماه آنقدر بزرگ بود که حتی نتوانستم از خیلی هایش حرف بزنم. شاید آمدم یک روز نوشتم از هرآنچه که گذشت. از مرگ که می آید و نمی رود، از عمویی که شده یک قاب عکس، هرروز صبح بهش سلام می کنم اما دیگر نیست. از خود الانم که ایستاده در آستانه و گیج است و کمی ترسیده اما این راهی است که باید برود و از خیلی چیزهای دیگر اما حالا زمانش نیست. الان فقط می خواهم از زندگی بگویم که هست، زیباست و ادامه دارد. فقط همین ...