ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

:(
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳
 

مرتضی پاشایی برای من همان روز سرد زمستانی سه سال پیش است. یک گروه ده نفره بودیم که اجرای فلامینکو داشتیم در یکی از سالنهای شهر. بعد رفتیم  یک کافه بالطبع با گیتارهامان. اما تا نشستیم بهمان گفتند یک نیم ساعتی ساکت باشید چون طبقه بالا ضبط است. نمی دانم کدوم ویدئویش را داشت می گرفت، مخاطب موسیقی اش نبودم هیچ وقت. اما نیم ساعت بعدش که آمد پایین، گفت ممنون است که ساکت مانده ایم. بعد هم من باب تشکر نشست یکی از آهنگهایش را با گیتار برایمان زد و خواند. بچه ها هم چند قطعه فلامینکو زدند، سنگ تمام. خندید که خودتان که اینکاره اید، خواستم برایتان کلاس بگذارم، نشد. خنیدیدم و رفت. موها و ریشهایش بلند بود آن روزها ...

مجید بهرامی اما حکایت دیگری است. با کارهایش زندگی کرده ام. با عجایب المخلوقات که یادم نیست چند بار دیدمش. نه فقط با بازیهایش. با عکسهایش، با روزنوشته هایی که وقتی در آلمان بستری بود می نوشت. از توصیفش از آن درخت پشت پنجره بیمارستان که هر روز که چشم باز می کرد نگاه می کرد ببیند چند برگش مانده، درست مثل داستان آخرین برگ که افتاد بالاخره ... و چه حیف ...

سرطان هیولای این روزهامان شده. دهان باز کرده، قربانی می گیرد و سیر هم نمی شود. کاش می شد این هوا را نفس نکشیم، از این پارازیتها فرار کنیم، بنزینها را بریزیم دور و هرصبح چشم که باز می کنیم به هم سلام کنیم، نه که یک جای خالی تازه با دهن کجی بیاستد، نگاهمان کند و کسی پا گذاشته باشد در رفتن و برنگردد دیگر ... و برنگردیم .... و این جهان هرروز خالی تر شود ... 


 
 
آی عشق ...
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
 

هوس رقص باله دارم، بر سرپنجه، نرم و آرام و رها. حال الانم هست دقیقا. همین حالا که می چرخم در آشپزخانه و سلکشن مورد علاقه ام روی شافل. نواها تصادفی می آیند و می خوانند و زن اساطیری درونم میز را پاک می کند با زمزمه ای زیر لب و موهایم که رها و تنم که می چرخد و می چرخد و می چرخد. عشق باید همچین چیزی باشد، همینطور پخش و ولو که هی بزرگ می شود و رشد می کند و چشم که باز کنی همه جا را گرفته، در برت گرفته. همین صدای باران و کلاغ وقتی که بیدار می شوی. همین غذایی که بار می گذاری، همین فعل بار گذاشتن که فرق دارد با پختن، درست کردن یا هرچی، که از سر وظیفه نیست انگار، یک جور سرخوشی دارد با خودش، یک جور لبخند که فقط مادرها بلدند و بوی غذا که پخش می شود در خانه. همین گرمای خانه، همین که بنشینی با اصرار چیزی بدوزی، با زحمت و هی خراب شود و دوباره از نو. همین که نتیجه را گذاشته ام جلوی چشمم و حالم به شده. همین زنانگی که می دود در من و تمامی ندارد. یا حتی همین چندوقت پیش که قل می خوردم وسط تعمیرات کافه، که بین آن پیچ کردنها و رنگ کردنها بوسه های بی هوا، آغوشهای یه هویی. همین رنگ سیاهی که مانده روی دستم و می بینمش و لبخند گل و گشادم گشادتر می شود. همین که انگار چیزی دارد از نقطه آغاز رشد می کند و بزرگ می شود و عشق که چسبناک است و مطبوع و خوشایند و راه خود را باز می کند و در برت می گیرد ...


 
 
از دلخوشیها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳
 

هوا سرد بود خیلی. من هم سرمایی، در حال لرزیدن. در ماشین را باز کردم و پریدم تو که "اوه چه سرد است". دو ساعتی بود آنجا منتظرم بودی که کلاسم تمام شود. غر نزدی ولی، به جاش دستهایت را باز کردی که "بیا تو بغلم گرم بشی". و آغوشت، آخ از آغوشت که امن ترین جای جهان ...